91/8/9 (سه شنبه)
صبح درگیر کارای خونه هستم... دو سه تا پادری ها رو میشورم... یه تیکه موکت خیلی بزرگ رو هم میبرم میندازم توی حیاط و مشغول شستن میشم... وقت نمیکنم ناهار درست کنم... رضا گفته بود اگه وقت نکردی ناهار درست کنی زنگ بزن سفارش غذا بده تا برامون بیارن... وقت نمیکنم اما زنگم نمیزنم... چون شب قراره بریم شام بیرون،تصمیم میگیرم توی یه روز دوبار غذای بیرون رو نخوریم.اینجوری بهتره...
عصری با یکی از دوستام قرار میذارم و میریم بیرون برای خرید... از ساعت چهار و نیم تا هشت... کلی راه میریم و خرید میکنم... لباس بیرونی و توخونگی برای گل پسرا... یه بلوز مجلسی برای خودم...آخر هفته مهمونی ولیمه عمومه که از مکه اومده... ولیمه شون تالاره... یه کلاه خوشگل... یه آستینچه زمستونی... یه دستبند اسپرت... یه گیره سر... یه لباس برای همسری...یه روسری...
شب هم با همسری میریم بیرون شام... رنگین کمان... تا آماده شدن غذا هم میریم یه سر به شهربازیش میزنیم و بازی می کنیم... حسابی ذوق میکنیم... مث بچه ها...
مرتب با اصفهان درتماسم... الحمدالله همه چی آرومه و پسرا ناآرومی نمی کنن...