6/8/91 (شنبه)
از اصفهان دستور میرسه که برای پدر که روز تولدش نزدیکه یه کیف چرمی بخرم... یه کیف برای وقتی که میره دانشگاه تدریس داره...
با هزار بهانه شب که میشه بابا رو راضی می کنم که بریم دنبال رضا... هر بهونه ای که میاوردم بابا میگفت هوا سرده... بچه ها سرما میخورن... بالاخره به بهانه ی خرید برای تولد حامد راضی میشه... میریم دنبال رضا... بابا رو میبریم کیف فروشی... بابا اصلا داخل نمیاد... هرچی اصرار می کنم فایده نداره... دست خالی برمیگردیم خونه... شام میخواستیم بریم بیرون ولی نمیذاره... به قول خودش واسه اینکه جلوی نقشه کشیدن های منو بگیره نمیذاره برم با ماشین خودمون... رضا و احسان با هم میرن... من و حامد هم سوار ماشین بابا میشیم...
باز از اصفهان دستور میرسه که شما کار خودت رو انجام بده...
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:51 توسط ملکه ی سبا
|