5/8/91 (جمعه)
طبق روال روزای جمعه میخواستم برم استخر... صبحای جمعه مال خودمم و می تونم برم استخر...
اما همسری اصرار پشت اصرار که آماده بشین میخوایم بریم بیرون شهر... از اون اصرار و از منم انکار که اصلا فکرش رو هم نکن...اونم مخصوصا اگه بخوایم بریم بیرون از شهر... معمولا برای بیرون رفتن پایه ام... اما حالا که دیگه بچه ها بزرگ شدن و حسابی شیطون شدن یه کمی برام سخته... مخصوصا اگه بخوایم از صبح تا عصر بریم... ترجیح میدم بریم یه پارک که اسباب بازی داشته باشه و بچه ها تخلیه انرژی بشن...
خلاصه به این شرط که اگه کسی از فک و فامیلا هم بیان منم میام پذیرفتم... همسری هم پس از اثبات این موضوع پیروزمندانه ازم خواست که آماده بشم... بنده هم غافل از این نکته که این برنامه ی بیرون رفتن از شهر از اول هفته با فک و فامیل هماهنگ شده و تنها کسی که نمیدونسته من هستم! اگرچه نصف کسانی که قرار بود بیان نیومدن...
صبح هم باباجونم تماس گرفت و گفت عصری راه میفته به سمت قم... ما هم با خیال راحت به تفریح مشغول بودیم... باز هم غافل از اینکه بابا برای اینکه ما دلشوره نگیریم این حرف رو زده و ظهر راه افتاده و عصر هم رسیده قم... به سرعت خودمون رو رسوندیم خونه تا پذیرای پدر گلم باشم...
از اونجایی که قبلا ذکر شد که ماه ذی الحجه ماه پر برکت و پرخاطره ای هست برای ما٫به اصافه ی شیرینی ماشینی که عوض کردیم و ارتقا دادیم٫فک و فامیل همسر گرامی حسابی خفتمان کردن که حتما باید یه شیرینی بدیم بهشون!منم گفتم شیرینی که قابل نداره... شما بگین شام!منم خودم پایه ی شامم!خلاصه که حسابی ریختن سر همسر گرامی... و در انتها به توافق رسیدن که با یه بستنی راضی بشن...
جمعه شب ها آقایون طبق هر هفته رفتن فوتسال و بعد از اون تشریف اووردن به بستنی خوری که آدرس داده بودیم... بنده هم که حسابی شیکان پیکان... این رو هم بگم که اولش قرار بود فقط همون کسایی که با هم رفته بودیم بیرون از شهر تشریف بیارن... اما به همسری گفتم اینطوری خیلی زشته... اگه بقیه ی فامیلات بفهمن حسابی دلخور میشن... یه بستنی که قابلی نداره... درنتیجه بقیه رو هم دعوت کردیم... این رو هم بگم که منظور بنده از فک و فامیل همسری٫سه تا خاله و یه خان دایی هستن با بچه هاشون...
بماند که جمع شدن این طایفه همیشه با کلی تاخیر صورت میگیره... بالاخره مراسم انجام شد و کادوهای نه چندان درشت اما یه یادماندنی گیر بنده و همسری و حامد خان اومد... کادویی که حامد رو خیلی خوشحال کرد دوچرخه ای بود که پدر همسری بهش داد... یه دوچرخه به رنگ قرمز و سفید...