بالاخره اومدیم شمال...

یک شنبه طرفای ظهر راه افتادیم سمت شمال...

الان هم تنکابن هستیم... فردا میریم سمت رامسر... شب باز برمیگردیم به تنکابن... یه جشن عقد...

ایشالا جمعه برمیگردیم...

24/ شهریور/ 88 (سه شنبه) هفته ی بیست و نهم...

اكنون وزن كودك شما حدود 1100 گرم و اندازه او كمي بيشتر از 38 سانتي متر است. ماهيچه ها و ريه او به رشد خود ادامه مي دهند و سر او بزرگتر مي شود تا با مغز در حال رشد او (كه در حال ساختن ميلياردها سلول عصبي است) هماهنگ شود. با اين سرعت بالاي رشد نبايد تعجب كرد كه نيازهاي غذايي كودك شما در اين سه ماهه به حداكثر مقدار خود مي رسند. براي اينكه نيازهاي غذايي خود و كودكتان را به خوبي تامين كنيد، به مقادير زيادي پروتئين، ويتامين C، اسيد فوليك، آهن و كلسيم نياز داريد. اسكلت كودك شما در حال محكم شدن است و به همين دليل بدن او هر روز حدود به 200 ميلي گرم كلسيم نياز دارد

دو روز مهمون داری...

۱۸/ شهریور/ ۸۸ (چهارشنبه)

امروز خالی بزرگه ی رضا رو به همراه دخترش و دومادش دعوت کردم... البته دخترکوچیکه اش از بعد از اذان ظهر اومد پیشم تا به اصطلاح کمکم کنه... نمی دونم چرا اصلا حس و حال مهمون داری نداشتم... یعنی هیچ استرسی هم نداشتم تا پاشم به کارام برسم!!! تازه بر خلاف روزای قبل عصری یه چرت هم زدم! بعدشم مثل فرفره به کارام رسیدم... شوید باقالی پلو با ماهی...قیمه... می خواستم الویه هم درست کنم که دختر خاله گفت بیخیال شو... آش جو... آش رشته...

یه رسم خیلی خوبی که هم خود من و رضا و هم این خاله بزرگه ی رضا داریم اینه که هرجایی که میریم دست خالی نمیریم... بنده های خدا زحمت کشیدن و خجالتمون دادن...

ظرفارو هم نذاشتم مهمونا دست بزنن... آخه سالی یه بار که بیشتر نمیان خونه مون... دوست دارم دور هم بشینیم و گپ بزنیم...ظرفارو هم رضاجون زحمت کشید و آخر شب با هم شستیم...

شب بعد از رفتن مهمونا رضا سورپرایزم کرد... یه دست لباس خونگی اما خیلی خوشگل برام خریده بود... چقدر میچسبه بهم وقتی بهم بدون مناسبت کادو میده...

۱۹/ شهریور/ ۸۸ (پنج شنبه)

با اینکه دیشب یه خورده غذا برای سحری دادم به مهمونا دادم تا ببرن اما باز خیلی غذا زیاد اومد... پیشنهاد دادم که زنگ بزنیم به کسانی که دعوت نکردیمشون و دعوتشون کنیم تا هم یه غذاها حیف و میل نشن و هم یه ثوابی کرده باشیم... به سه چهار نفر زنگ زدیم اما همشون مهمونی دعوت بودن... خلاصه قرعه به نام دایی و زندایی رضا در اومد...

از صبح حالم خیلی بد بود... به خاطر فشار کاری دیروز... حالت تهوع... دل درد... خلاصه.... عصری هم مهمونا اومدن...بعد از رفتن مهمونا هم با دوست رضا و خانواده اش قرار گذاشتیم و مثل دو شب پیش با هم دیگه رفتیم جمکران برای مراسم شب قدر...

۲۰/ شهریور/ ۸۸ (جمعه)به اصفهان می رویم...

صبح رضا یه خورده کار داشت... رفت موسسه و اومد...بعد هم نماز ظهر رو خوندیم و راه افتادیم... طرفای پنج بود که رسیدیم اصفهان خونه ی مامان اینا... من و رضا که تا دم افطار خوابیدیم... برای افطاری هم مامان خیلی توی زحمت افتاده بود مثل همیشه... سنگ تموم گذاشته بود و غذای مورد علاقه ام رو درست کرده بود... بعد از شام هم رفتیم بیرون... پل بزرگمهر... اینقدر غصه ام شد وقتی دیدم زاینده رود خشک خشک شده...

بین ساعت ده تا ده و نیم شب بود... نشسته بودم پای تی وی... برای اولین بار امشب نی نی به طور پیوسته پاهاش رو می کوبوند به شکمم... مامان قربون اون پاهای کوشولوش بشه... خیلی جالب بود... پاهاش رو مثل میخ هل می داد به شکمم و تا چند ثانیه همون جوری نگهشون میداشت...وقتی دستم رو میذاشتم روی شکمم خیلی دقیق و واضح پاهاش رو لمس می کردم... این حس ها اینقدر قشنگه که به زن بودن و مادر بودن خودم افتخار می کنم و به خودم می بالم!!!

۲۱/ شهریور/ ۸۸ (شنبه) سومین شب قدر...

بعد از خوردن سحری و نماز صبح به سمت قم راه افتادیم... باید می رفتم آزمایشگاه... ولی وقتی رفتم گفت چون سحری خوردی نمیشه... باید از دوازده ساعت قبل چیزی نخورده باشی... افتاد برای فردا... وقتی هم اومدم خونه اینقدر خسته بودم که تا اذان مغرب خوابیدم... یه امروز رو که من خوابیدم همه زنگ میزدن خونه مون...

امشب اون دوست رضا نیومدن تا با هم بریم جمکران... در نتیجه خودمون دو تایی رفتیم... خیلی فاز داد...

از همگی التماس دعا...

۱۶/ شهریور/ ۸۸ (دوشنبه)من و نینی به تهران می رویم...

ـــ امروز صبح رفتم دکتر برای چکاب ماهیانه... دکتره همیشه تا منو میبینه میگه بـــــــــه... چطوری دختر اصفهانی؟؟؟ خداییش اخلاق توپی داره... همیشه خنده رو لباشه... وقتی میرم توی اتاقش دلم میخواد یکی دو ساعتی پیشش بشینم و بیرون نیام!!!

قرار بود که دقیقا بعد از تموم شدن ماه رمضون بریم شمال... اما وقتی از دکتر اجازه گرفتم گفت نرو... زایمان زودرس میاره برات... خوب نیست... دپرس شدم... کلی به روحم صابون زده بودم که میبرمش شمال و خلاصه یه حال اساسی بهش میدم!!! هم خودم هم رضا به این مسافرت شدیدا نیاز داشتیم... حالا ببینیم چی میشه... شاید رفتیم...

ـــ بعد از اذان ظهر راه افتادیم سمت تهران... رضا رفت مصلی من و نی نی هم رفتیم سمت ایستگاه مترو و خونه ی مامان جون (مامان مامانم)... برای افطار رضا نیومد... آخر شب اومد... قرار شد بعد از سحری و خوندن نماز صبح راه بیفتیم و برگردیم... در کل به من و نی نی خوش گذشت...

۱۷/ شهریور/ ۸۸ (سه شنبه) هفته ی بیست و هشتم...

ـــ از رضا خواستم که امروز به دو تا خاله هاش زنگ بزنه و برای فردا شب افطاری دعوتشون کنه... یکی شون که گفت مهمون دارم و تازه اگرم نداشتم نمی یومدم... با این حالت کسی ازت توقع نداره و دیگه از این حرفا هم نزن که ناراحت میشیم... اون یکی هم معلوم نیست... ولی احتمالا بیان...

ـــ امشب رضا میره جمکران... من هم باهاش میرم... برای شب قدر دوست دارم جمکران باشم... حرم حضرت معصومه که خیلی شلوغ میشه... کوه خضر هم که نزدیکمونه باز خیلی شلوغ میشه... اما حال و هوای جمکران یه چیز دیگس برام...

از همه ی دوستان التماس دعا...

ـــ کاشکی قدر شب های قدر رو بدونیم و درک کنیم...


در اين هفته كودك شما 910 گرم وزن و 37.6 سانتي متر طول دارد. او مي تواند چشمان خود را (كه اكنون مژه دارند) باز كند و سر خود را به سمت هر نور ممتد و شديدي كه از بيرون رحم بتابد برگرداند. لايه هاي چربي بدن او در حال شكل گيري هستند و او براي زندگي در خارج از رحم آماده مي شود.

دو روز با مامان اینا...

۱۲/ شهریور/ ۸۸ (پنج شنبه)

مامان اینا امروز از اصفهان اومدن... افطاری دعوتشون کرده بودم...از رضا خواسته بودم که چون روز تولدمون امسال آبجی پیشم نبود یه کیک کوچولو بخره تا همگی دور هم باشیم و یه تولد کوشولو بگیریم... مامان و بابا برای کادوی تولد بهم پول دادن... آبجی هم بهم یه ساعت قشنگ و ظریف داد... لنگه ی همون ساعت رو هم برای خودش خریده بود... شب ساعت ۱۱ هم رضا قرار بود بره فوتبال... از اونجایی که فردا صبحش هم کار  داره و باید بره و در نتیجه من همش تنها توی خونه باید بمونم بند و بساطم رو جمع کردم و با مامان اینا رفتم خونه شون... آخه هرچی اصرار کردم که خونه ی ما بخوابن قبول نکردن...

مامان اینا هر دفعه که میان کلی چیز میز واسم میارن... این دفعه یه بسته سوهان عسلی مخصوص برام اوورده بودن... آبلیمو... آبغوره... یه ظرف بزرگ سمنـــــــــو... یه گالن بزرگ کاله دوغ...

۱۳/ شهریور/ ۸۸ (جمعه)

عصری با مامان اینا رفتیم مراسم ختم یکی از فامیلا... هفتمش بود... شب هم خونه ی مامان رضا کل فامیل برای افطاری دعوت بودن... مامان اینا هم دعوت بودن... خلاصه شب هم با هم بودیم... بعد از افطار هم برگشتند اصفهان...

۱۴/ شهریور/ ۸۸ (شنبه) اولین خرید برای نی نی گولو...

چند شب پیش که خونه ی خاله ی رضا افطاری دعوت بودیم بقیه هم بودن... مامان رضا و اون یکی خاله ی رضا... حرف سیسمونی و خرید لباس بچه شد... بهم گفتن که برای لباسای خونگی نی نی از مارک رولان بخر... درسته که گرونه اما جنساش خیلی خوبن... بشور و بپوشه... تازه الان پنجاه درصد تخفیف زده... هموش شب رضا رو بردم اون فروشگاهه... اما نذاشت هیچی بخرم... گفت برو جاهای دیگه قیمت بگیر... چندجا سر بزن و مشورت کن... خلاصه هیچی نخریدیم... همون شب مامان رضا زنگ زد پرسید خرید کردید یا نه... موضوع رو بهش گفتم... دیشب که با مامان رضا رفته بودیم بیرون از رضا خواست که بریم همون مغازهه... خلاصه خرید کردیم... لباسای توی خونگی برای نی نی گولو... یه سرهمی با کلاهش برای مهمونیش... منم برای خودم یه شلوار بارداری خیلی شیک خریدم... گرچه خیلی گرون بود...

14/ شهریور/ 88 (شنبه)

ـــ این چند روزه شدیدا دلم میخواد یکی تا سر حد مرگ لی لی به لالام بذاره!!!

ـــ دلم دریا می خواد... دریــــــــــــــا...

ـــ قرار بود امروز بریم تهران... اما کنسل شد... کاش کنسل نمیشد...

10/ شهریور/ 88 (سه شنبه) هفته ی بیست و هفتم...

كودك شما دارد همه رحم شما را پر مي كند! در اين هفته او حدود 900 گرم وزن دارد و طول بدن او نيز 36.5 سانتي متر است. او اكنون مي تواند چشمان خود را باز و بسته كند و در زمانهاي مشخصي مي خوابد و بيدار مي شود. او مي تواند انگشتهايش را نيز بمكد. هرچند ريه هاي او هنوز كاملا رشد نكرده است، اما در صورتي كه در اين زمان بطور اتفاقي نارس به دنيا بيايد، با كمك دستگاه ريه او قادر خواهد بود تنفس را انجام دهد. به حركتهاي ريتميك و منظم كودك خود دقت كنيد زيرا نشانه سكسكه هايي هستند كه از اين به بعد ممكن است به طور معمول رخ دهند. معمولا هر بار سكسكه كودك تنها چند لحظه طول خواهد كشيد و در نتيجه براي او آزاردهنده نخواهد بود؛ پس از احساس اين حركات لذت ببريد! با رشد بيشتر بافت مغز اكنون مغز كودك شما بسيار فعال است. فكر مي كنيد او به چه چيز فكر مي كند؟

9/ شهریور/ 88 (دوشنبه)

 دیروز برای بار دوم در ماه رمضون افطاری دعوت بودیم... خونه ی خاله ی رضا... (خاله سومیش)

غذا بسی مورد علاقه مان بود... آلبالو پلو به همراه یک سوپ بسیار خوشمزه که بایستی دستورالعملش را بپرسم...

امروز هم خونه ی یکی ازهمکارای رضا دعوتیم... البته شاید نریم... الان که با رضا تماس گرفتم گفت حالم خوب نیست...شاید کنسل بشه...نــــــــــه...

 با اینکه روزه نمیگیرم اما ظهر ها اصلا نمی تونم غذا بخورم...اصلا معده ام قبول نمی کنه... اماعوضش هم سحری خوب میخورم هم افطاری... باید یه فکری به حال ناهارام بکنم...

نی نی مان بسی روز به روز بزرگتر میشود و بنده هم روز به روز سنگین تر...هر بار که خودم را در آینه میبینم شوکه میشوم... عاشق شیطنت های نی نی ام... اینقدر تکان هایش را دوست میدارم که گاهی اوقات به خود میگویم کاش این نی نی در درون من محبوس میشد...

عصری در خواب ناز بودم که تلفن زنگ خورد... خاله بزرگه ی رضا بود... برای افطاری روز چهارشنبه دعوتمون نمود...بسی خوشحال شدیم...

------------------------------------------------------------------------------------------

بعدن نوشت:

ــ بد بودن حال رضا چندین دلیل داشت... در عرض یه روز یه مشکل بزرگ توی کارش بوجود اومده بود... خبر فوت یکی از دوستان... خبر فوت پدر یکی از دوستان... خبر تصادف یکی از دوستان... خلاصه که شک روحی بدی بهش وارد شده بود...ولی به هرحال مهمونی کنسل نشد...

ــ شب که داشتیم از مهمونی برمیگشتیم دیدیم سینما بازه...تصمیم گرفتیم که بریم ولی به دلایلی موکولش کردیم به شب های بعد... فیلم کیش و مات... کسی این فیلم رو دیده؟

ــ واسه تولد خودم یه کارت پستال خریدم... باشد که بماند یادگاری... دنبال سنگ ماه تولدم هم رفتم... اما مغازهه نداشت... آدرس دو تا مغازه ی دیگه رو داد... وقت نکردم برم اونجا سر بزنم....

ــ باید به فکر یه مهمونی توی هفته ی آینده باشم...باید دوتا از خاله های رضا رو تاحالا افطاری دعوت کردن رو دعوت کنم... به هرحال هر رفتی یه اومدی داره دیگه...

سورپرایز شدن من...

و اما...

از اونجایی که حس فضولیم گل کرد و نذاشت من راحت بشینم توی خونه سریع یه آژانس گرفتم و رفتم مغازه ی رضا... از دیدن من شوکه شد... بعد هم گفت تقصیر خودته که با اومدنت برنامه هام رو بهم ریختی و اونجوری که باید دیگه نمی تونم سورپرایزت کنم...اول رفتیم پاساژ بغلیشون... بدلیجاتیه... یه سری دستبند بهم نشون داد... گفت اینارو برات پسندیده بودم... ولی باز هرکدوم که خودت دوست داری انتخاب کن... از خیلی وقت پیش هم قرار بودم برام یه جاکلیدی خوشگل بخره که همونجا داشت و برام خرید... بعد راهی یه پارک بیرون شهر شدیم... یه کم به ماشین ور رفت تا اذان بشه... حدس زدم که میخواد چیکار کنه... رفتیم سفره خونه ایی که رو به روی پارک بود...بعد از افطاری جفتمون سنگین شده بودیم... دیگه جای شام نداشتیم... پا شدیم... بعد هم منو برد شیرینی فروشی و کیک خریدیم و راهی خونه ی مامان رضا شدیم... اونجا هم مامان رضا یه لباس خوشجل بهم کادو داد که خوشم اومد...که همه ی عکسارو با سایز و حجم کم گذاشتم توی ادامه ی مطلب... البته یه خورده هم از کیفیتشون اومده پایین...

خلاصه... رضا گفت که صبح با سفره خونه تماس گرفتم و جا رزرو کرده بودم... عصری میخواستم بیام دنبالت... قبلش هم تصمیم داشتم که برات کیک بخرم و بذارم صندوق عقب ماشین تا نبینی و وقتی رفتیم سفره خونه به یه بهانه بلند بشم و کیک رو از ماشین بیارم و بدم به گارسون و بهشون بگم سر ساعتی که گفتم بیارن برامون... خلاصه... بعضی اوقات فضولی بدجوری کار دست آدم میده... کاش فضولی نمیکردم و یه خورده دندون روی اون جیگرم میذاشتم تا رضا جونم کارش رو انجام بده... حالا به هر حال... رضا جونم... تو با همین کارات کلی منو ذوق مرگ کردی... بابت همه چیز ممنونم... ایشالا که بتونم جبران کنم...

(راستی مامان رضا یه لیوان نینی گولویی هم برای نی نی گولوم خریده بود که یادم رفت عکس بگیرم... فردا عکسش رو میذارم)

ادامه نوشته

7/ شهریور/ 88 (شنبه) 22 سال گذشت...

تولد... تولد... تولدت مبارک

مبارک...مبارک... تولدت مبارک

امشب شب تولدمه... من متولد ۸ شهریورم... این ۲۲ سال چقدر زود گذشت...خیلی خیلی زود...

درنظر داشتم که امروز کیک بپزم... بعد از افطار هم بریم بیرون... اما الان نظرم فرق کرده... قبل از افطار خواهم رفت دنبال رضا... برای افطار میریم سفره خونه... بعد هم میریم خیابون گردی...

امروز هرچی فکر کردم که برای تولد خودم چی برای خودم بخرم به نتیجه ی خاصی نرسیدم... یه کارت تبریک که حتما میخرم... مانتو به اندازه کافی موجود می باشد... کفش هم تازه خریدم...در مورد شال و روسری هم که اصلا خجالت میکشم حرف بزنم... دوست هم ندارم بابت عروسک پول بدم(البته اگه کادو بهم بدن بدم نمیادا!!!) شاید برم دنبال بدلیجات... یا چیزای تزیینی... کسی پیشنهادی نداره؟؟؟

راستی من چرا اون ذوق و شوقی که باید داشته باشم رو ندارم؟؟؟ شاید به خاطر نی نیه که از خودم خجالت میکشم ذوق در بدم!!!

6/ شهریور/ 88 (جمعه) به تهران میروم...

امروز آقا رضا تا ۱۱ که خواب بود... بعد پای سیستم... ساعت ۱۲:۳۰ هم شال و کلاه کرد بره خونه ی باباش تا از اونجا با باباش و دو تا از داداشاش راهی نمایشگاه قرآن تهران بشن... منم که ناراحت... آخه صبح تا شب که خونه نیست... فقط یه روزای تعطیل خونه هست که اونم... فقط کافیه باباش بگه رضااااااا... پاشو بریم فلان جا... ایشون هم تمبان به دست زودتر از باباش آماده میشه..!!! خلاصه از من اشک و آه... از ایشون هم التماس که پا شو تو هم بیا با هم بریم تهران... تنوعه برات... منم میگفتم نه... نمیام... من با این نی نیم کجا پاشم بیام؟؟؟ توی نمایشگاه همش باید راه بری... منم که باید هر از چند دقیقه ای باید دراز بکشم...نمیام... جز خستگی چیزی برام نداره... اگه منو میبری خونه ی مامان جونم(مادربزرگم) من میام... که میگفت نه... نمیبرمت... از اون طرف میگفت تو خونه تنها نمون... دو تا از دوستامو دعوت کردم که افطار بیان خونمون... اما قبول نکردن... خونه ی مامان رضا هم دوست نداشتم برم... خلاصه آقا رضا تشریف بردن... اما نیم ساعت بعد تماس گرفت گفت آماده شو... میبرمت خونه ی مامان جونت... منم سریییییییییع آماده شدم... تهران که رسیدیم اونا رفتن نمایشگاه(مصلی) من و نی نی جون هم سوار مترو شدیم و رفتیم خونه ی مامان جون... برای افطار هم خاله و شوهرش هم اومدن... شب هم ساعت ۱۰ بود که رضا اسمس داد که با مترو بیا مصلی... اما خاله و شوهر خاله زحمت کشیدن و تا خود نمایشگاه منو رسوندن...شب هم ساعت ۳:۱۵ بود که رسیدیدم خونه مون... در کل خوب بود...رضا باید یه هفته ی دیگه باز بره تهران... احتمالا پخش زنده خواهند داشت... منم باز باهاش خواهم رفت تهران...

یه ذره بلندتر از کوتاه نوشت...

ـ میخوام شروع کنم به درس خوندن... میخوام دوباره برم دانشگاه... اما یه رشته ی جدید... میخوام رشته ای رو که از اول هم دوستش داشتم بخونم... زبان... مترجمی زبان انگلیسی... میخوام تا قبل از مدرسه رفتن نی نی و به دنیا اومدن نی نی دوم درسم رو بخونم و حداقل حداقلش لیسانسش رو بگیرم!!! اما با وجود این نینی تصمیم گرفتم که فراگیر شرکت کنم... کسی نمی دونه فراگیر هنوزم سالی دو مرتبه دانشجو میپذیره یا نه؟امتحانش چه موقعیه؟؟؟

پ.ن ـ با اینکه دیروز روزه گرفته بودم اما امروزم روزه گرفتم... اما ساعت ۱:۳۰ روزه ام رو باز کردم... دلم واسه نی نی سوخت...

پ.ن ـ امروز اولین روزیه که برای افطاری دعوتیم...

پ.ن ـ قرار بود که تا آخر ماه رمضون پنج شش سری مهمونی بدم... اما بنا به دلایلی کنسلش کردم...

پ.ن ـ رضا قراره که جمعه بره تهران... نمایشگاه قرآن... با باباش و داداشاش... درنتیجه من توی خونه با نی نی تنهام... تصمیم داشتم که دوستام رو که روی هم رفته ده نفر هم نمیشن دعوت کنم... هم افطاری بدم... هم یه تولد کوشولو بگیرم... اما منصرف شدم... کاش میشد...

بیچاره دل ساده ی من...

آقا رضا... اینو مخصوص شما نوشتم...کلمه عبور هم شماره ی شناسنامته... بقیه هم پیدا کنن پرتقال فروش را

 

ادامه نوشته

کوتاه نوشت...(تولدم نزدیکه)

ـ یه سوال... شما معمولا روز تولدتون چیکار می کنین؟؟؟چه جوری خودتون رو خوشحال می کنین؟کاش می شد آدم خودش رو سورپرایز کنه!!!

پ.ن:تصمیم گرفتم که روز تولدم کیک بپزم... همراه با غذای مورد علاقه ام(که ماشالا کم هم نیستن) تازه اگه توی این هوای گرم حال و حوصله داشته باشم می خوام خودمو ببرم بیرون... هرچی دلش کشید براش بخرم!!!

پ.ن:امروز دومین روزیه که دارم روزه میگیرم... درسته که دکتر گفته روزه نگیر... اما وقتی من در توانم هست چرا نگیرم...

کوتاه نوشت...

ـ چرا پیام های بازرگانی همش پر شده از تبلیغات انواع و اقسام برنج؟؟؟!!!

ـ این تبلیغات بانک ها رو دیدین که چه جایزه هایی به دارندگان حساب های قرض الحسنه میدن؟؟؟ من اگه دنیا پول هم داشته باشم نمیرم بذارم توی این بانک ها... اگه قراره که با افتتاح اینجور حساب ها به آدمای محتاج کمک کنم ترجیح میدم که خودم با دست خودم بهشون که دورادور میشناسمشون کمک کنم... اینجوری بهتر و مطمئن تره...!!!!