اولین مسافرت دو تا گل پسرا بدون حضور والدین...
۹۱/۸/۷ (یک شنبه)
دو سه ماهی هست که مستاجر خونه پدری شدیم... اینجا دو طبقه است... از اونجایی که اول مستاجر طبقه پایین رفت ما ساکن طبقه پایین شدیم... از ای لحاظ که پایین دارای یه سالن خیلی بزرگه برای بچه ها که میخوان بدوبدو بکنن و توپ بازی و دوچرخه سواری کنن خیلی خیلی خوبه... ولی چون یه خواب داره یه جورایی جام کمه... بگذریم...
الان یه هفته ای هست که طبقه بالا هم خالی شده و پدری دنبال مستاجره... بنده خدا خیلی مراقبه که هرکسی رو راه نده... مخصوصا اگه بچه کوچک داشته باشه که دیگه اصلاااا... مستاجر طبقه بالایی یه نوه داشت که همیشه همینجا بود... دو سال از حامد بزرگتر بود... با زور و التماس و خواهش میومد و اجازه حامد رو میگرفت تا برن بالا بازی کنن... اما دو دقیقه بعد صدای جیغ و دادشون بلند میشد... من هم به ناچار در رو قفل میکردم تا پسرام نرن توی حیاط یا بالا... مگر اینکه عصرا خودم کار خاصی نداشته باشم و بتونم مستقیما در صحنه حضور داشته باشم و مراقبشون باشم،با یه سینی چای و بیسکوییت راهی حیاط میشدیم...
بابا امروز سرگرم تعویض شیرآلات طبقه بالا و تمیزکردنش بود... یه مستاجر هم برای بازدید اومد که ظاهرا بعلت قیمت منصرف شد...
شب بابا قصد رفتن داشت... از صبح میگفت شما که قراره آخر هفته بیاید اصفهان،اجازه بدید حامد رو با خودم ببرم... منم با رضا مطرح کردم... رضا گفت اگه قراره حامد بره،احسان هم باید بره... چون احسان تنها میمونه و اذیت میشه و دلتنگی می کنه... دفعه قبلی که حامدخان برای انجام پروژه پوشک گیری رفته بود اصفهان،احسان خیلی خیلی بی قراری کرد و نشد به هیچ کاری برسم... قرار شد احسان هم بره اما اگه ناآرومی کرد به همراه دایی جونش سریعا بازگردانده بشه!
این بود که ساعت یازده و نیم شب باباجون به همراه دو تا جوجه های من راهی اصفهان شدن!