۲۵/ آبان/ ۸۹ (سه شنبه) سالگرد عقدمون...
امروز ظهر رفتیم جمکران... برای دعای عرفه... اما مگه این حامد خان گذاشت یه کلمه دعا بخونیم؟... توی حیاط مسجد زیرانداز انداختیم و نشستیم... حامد خان هم لیوانش رو دست گرفته بود و توی حیاط چهار دست و پا می رفت و لیوانش رو پرت می کرد... همه در کل حواسشون پرت شده بود...
شب میخواستم آماده بشم تا طبق برنامه ریزی قبلی برم دنبال همسری و شام بریم بیرون... اما برنامه مون بهم خورد... همسری تماس گرفت و گفت یکی از فامیلاتون دارن از اصفهان میان... گفتن شب برای خواب میخوایم بیایم... اما به همسری گفتم نه... زشته... برای شام دعوتشون کن... همگی با هم رفتیم بیرون شام... بعد هم شهربازی... رفتیم ماشین بازی... حسابی کوبیدیم به هم دیگه...
۲۶/ آبان/ ۸۹ (چهارشنبه)
ظهر رفتیم بیرون از شهر... بابای همسری گوسفند قربونی کرده بود... برای ناهار گفته بود بیاید تا گوشت کباب کنیم... تا عصری بیابون بودیم... بد نگذشت...
۲۷ /آبان/ ۸۹ (پنج شنبه)تولد گل پسرم...
امشب دقیقا خاطرات سال پیش برام زنده شد... شب آخری که حامد خان توی دلم بود...چقدر خوشحال بودم که فرداش قراره بیاد توی بغلم!!! چقدر از اون شب فیلم گرفتیم!تا نیمه های شب بیدار بودم... یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم... وای خدای من... وقتی یادم میفته اشک توی چشام جمع میشه...
یه سال گذشت و من خیلی خوشحالم... از اینکه حامدم کنارم هست و دلم رو زنده نگه داشته...
حامدم... پسرم... تاج سرم... مامانی... خیلی خیلی دوستت دارم...
امشب مامان همسری زنگ زد و گفت برنامه تون برای امشب چیه؟گفتم هیچ برنامه ای نداریم! اما اگه دوست دارین امشب بیاین خونه مون تا دور هم جمع باشیم... خودش زودتر از بقیه اومد تا من به یه سری از کارام برسم... آخه امروز صبح فرشام رو دادم برای شستن... کف آشپزخونه هم پره از وسایل شکستنی... با وجود حامد خان نمی تونستم به کارام برسم.... اما با اومدن مامان همسری و سرگردم کردن حامد خان به کلی از کارام رسیدم... خدا خیرش بده...
چند روز پیش یه کیک خوشگل نشون همسری داده بودم تا برای تولد پسری اون رو بگیره... اما امروز که رفته بود تموم کرده بود... یه کیک دیگه گرفت... حامد خان امشب صاحت یه استخر بادی و یه دست لباس شد... مبارکت باشه عزیز دل مامان...