بالاخره رفتنی شدیم...

بالاخره رفتنی شدیم... بالاخره عیدی مون رو بهمون دادن! بالاخره با اون دستای قطع شده اش دعوت نامه مون رو امضا کرد! دو سه سالی می شد که دوست داشتم برم... اما اگه نرفتم از کم همتی خودم بوده... به قول معروف واقعا ازشون نخواسته بودم که منو هم راه بدن! اما حالا دیگه دارم میرم... عید قربان ازشون خواستم دعوتم کنن... حالا شب عید غدیر اونجام! به همین راحتی... شنیدم شب عید غدیر توی نجف دیدنیه! خدایا ممنونتم...

بالاخره بابام با کلی تلاش تونست برامون بلیط هواپیما بگیره...سوم آبان ایشالا راهی عراق هستیم... پروازمون از اصفهانه... من و حامد خان و مامانم و خواهری و ...! دعاگوی همه تون خواهم بود...

تولد پسرم...

۲۵/ آبان/ ۸۹ (سه شنبه) سالگرد عقدمون...

امروز ظهر رفتیم جمکران... برای دعای عرفه... اما مگه این حامد خان گذاشت یه کلمه دعا بخونیم؟... توی حیاط مسجد زیرانداز انداختیم و نشستیم... حامد خان هم لیوانش رو دست گرفته بود و توی حیاط چهار دست و پا می رفت و لیوانش رو پرت می کرد... همه در کل حواسشون پرت شده بود...

شب میخواستم آماده بشم تا طبق برنامه ریزی قبلی برم دنبال همسری و شام بریم بیرون... اما برنامه مون بهم خورد... همسری تماس گرفت و گفت یکی از فامیلاتون دارن از اصفهان میان... گفتن شب برای خواب میخوایم بیایم... اما به همسری گفتم نه... زشته... برای شام دعوتشون کن... همگی با هم رفتیم بیرون شام... بعد هم شهربازی... رفتیم ماشین بازی...  حسابی کوبیدیم به هم دیگه...

۲۶/ آبان/ ۸۹ (چهارشنبه)

ظهر رفتیم بیرون از شهر... بابای همسری گوسفند قربونی کرده بود... برای ناهار گفته بود بیاید تا گوشت کباب کنیم... تا عصری بیابون بودیم... بد نگذشت...

۲۷ /آبان/ ۸۹ (پنج شنبه)تولد گل پسرم...

امشب دقیقا خاطرات سال پیش برام زنده شد... شب آخری که حامد خان توی دلم بود...چقدر خوشحال بودم که فرداش قراره بیاد توی بغلم!!! چقدر از اون شب فیلم گرفتیم!تا نیمه های شب بیدار بودم... یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم... وای خدای من... وقتی یادم میفته اشک توی چشام جمع میشه...

یه سال گذشت و من خیلی خوشحالم... از اینکه حامدم کنارم هست و دلم رو زنده نگه داشته...

حامدم... پسرم... تاج سرم... مامانی... خیلی خیلی دوستت دارم...

امشب مامان همسری زنگ زد و گفت برنامه تون برای امشب چیه؟گفتم هیچ برنامه ای نداریم! اما اگه دوست دارین امشب بیاین خونه مون تا دور هم جمع باشیم... خودش زودتر از بقیه اومد تا من به یه سری از کارام برسم... آخه امروز صبح فرشام رو دادم برای شستن... کف آشپزخونه هم پره از وسایل شکستنی... با وجود حامد خان نمی تونستم به کارام برسم.... اما با اومدن مامان همسری و سرگردم کردن حامد خان به کلی از کارام رسیدم... خدا خیرش بده...

چند روز پیش یه کیک خوشگل نشون همسری داده بودم تا برای تولد پسری اون رو بگیره... اما امروز که رفته بود تموم کرده بود... یه کیک دیگه گرفت... حامد خان امشب صاحت یه استخر بادی و یه دست لباس شد... مبارکت باشه عزیز دل مامان...

یه هفته ی فوق العاده...

این هفته یه هفته ی بسیار خاصه برای ما...

هشتم ذی الحجه تولد همسریه...

دهم ذی الحجه که عید قربانه سالگرد عقدمونه...

دوازدهم ذی الحجه هم تولد گل پسریه...

برای تولد همسری یه پیرهن خوشگل از تهران خریده بودم ... شام هم مادر همسری اینا اومدن خونمون... اونا هم به خاطر مشورتی که با من کرده بودن برای همسری یه بافت خیلی شیک خریده بودن که دستشون درد نکنه... به همراه یه جا خودکاری که ساعت هم داره و قشنگه...

برای سالگرد ازدواج مون هم میخوام براش شلوار بخرم... دو باری تا حالا رفتم مغازه اش که با هم بریم لباس فروشی اما گفته فعلا حال خرید ندارم!

این چند وقته همسری به شدت سرش شلوغه... بازار هم که خوابه... همش در حال دوندگیه... ایشالا به اون مطلوبی که میخواد برسه...

چند وقتی هست که آب انار و آب پرتقال شده پای ثابت خونه ی ما... البته دست ساز همسریه...همسر مهربونم ممنونم بابت تمام توجه هاتی که به من و حامد داری... مهربونی هات همیشه یادم می مونه...

این چند وقته هم مشغول خونه تکونی ام... آشپزخونه رو ریختم بهم... فرشا رو می خوام بدم برای شستن... خلاصه که حسابی مشغولم....

بعضی اوقات خستگی کارهای روزانه خیلی خیلی توی تن آدمی می مونه... مثل جارو کشیدن... آشپزی... گردگیری... اما من خوشبختم... چون پسری دارم که با یه خنده ی شیرینش تمام خستگی های روزانه رو از تنم به در می کنه...

وبلاگ حامدخان بروز شد...

بالاخره اومدم...

سلام...

توی این مدتی که آپ نکردم یه مرتبه مامان و خواهری اومدن پیشم... چهار روزی بودن...یادمه یه جمعه شب اومدن... تا چهارشنبه صبح... من و حامد هم باهاشون رفتیم... چون پنج شنبه شب عروسی دعوت بودیم... از اونجایی که چهار نفر بودیم و بار و بندیلمون هم زیاد بود برای اولین بار همسری ماشین رو بهم داد تا بریم اصفهان... فکر میکردم رانندگی توی جاده باید برام سخت باشه... اما نبود... فقط چون صبح زود از خواب بیدار شده بودم یه ذره خوابم میومد... چشام حسابی خسته شدن... ساعت ۱۱ صبح راه افتادیم و طرفای ۳ رسیدیم... البته به بابا نگفتیم که خودمون داریم میایم تا نگرانمون نشه... جمعه هم همسری اومد اصفهان و شب هم برگشتیم... هم برای حامد کادو خریده بود هم برای من... دست درد نکنه مرد مهربونم...

توی این مدت هم دستبندم رو عوض کردم و یه دستبند خیلی خوشگل گرفتم...

صاحبخونه مون هم رفتن کربلا... برای ولیمه شون هم خونه ی ما رو میخواستن... خلاصه یه خونه تکونی هم کردیم...

پنج شنبه ی هفته ی پیش هم مامان اینا از اصفهان اومدن... ما هم مهمونی دعوت بودیم... خونه ی مامان همسری... مهمونی ماهانه بود... همه ی فامیلا بودن... مامان اینا هم دعوت شدن و همراه ما اومدن... بعد از شام هم یه کمی نشستیم و راهی تهران شدیم... البته همسری نیومد و من و حامد با مامان اینا رفتیم...جمعه شب هم برگشتیم...خونه ی دایی هم رفتیم... شیمیاییه... البته تازه چند ساله که فهمیدن... حالش خیلی بده... یه دوره ی درمانی رو شروع کرده... باید ماهی یه بار آمپول بزنه... قبل از آمپول هم باید آزمایش بده ... خلاصه که کلی بند و بساط داره...  وقتی رفتیم خونه شون حسابی همه مون شوکه شدیم... من که اگه توی خیابون میدیدمش اصلا نمیشناختمش... تمام ابروها و ریش و سیبیل و موهاش ریخته بودن... یه حالی شدیم... تو رو به خدا براش دعا کنید...

دیشب بالاخره رفتیم فیلم ملک سلیمان رو دیدیم... خوب بود...

احتمالا امروز هم وبلاگ حامد خان رو آپ کنم به همراه عکس های جدید...

*من و حامد و مامانم برای کربلا و سوریه هوایی اسم نوشته بودیم... اما چون به حد نصاب نرسیده بود کنسل شد... برای کربلا زمینی اسممون در اومده... با اینکه زمینی خیلی سخته اما با همه ی سختی هاش دوست دارم برم... بابام داره تلاش خودش رو می کنه که هوایی بریم... یعنی میشه؟!

**شاید خیلی زیاده خواه باشم اما دلم مشهد میخواد... امسال هنوز قسمت نشده که برم مشهد... یا امام رضا بطلب ما رو...

*** بهار جان کجایی پس؟خواهشا حتما یه خبری از خودت بهم بده... لااقل یه میل جدید بساز...

**** حوصله مون سر رفته... هم من هم حامد...چقدر بده توی این شهر به این بزرگی هیچ کجایی رو نداشته باشی که بری... اون جایی رو همه که می تونی بری نشه رفت...

 

برای خاله بهار با معرفت...

سلام بهارجان... خوبی؟

آخه من به تو چی بگم؟

حدس می زدم که بدون خداحافظی گذاشته باشی رفته باشی... این چند وقته هرچی زنگ می زدم گوشیت خاموش بود... معرفتت در حد تیم ملی... اونوقت ایمیل هم که نداری... میشه بگی من چه جوری باید آدرس وبلاگ پسری رو بهت بدم؟!

خوب شد گذاشتی رفتی اون ور دنیا... اگه هرجای ایران بودی پا میشدم میومدم یه حال اساسی ازت میگرفتم... دلت اومد یهو و بی خبر بذاری بری؟! لااقل یه زنگ بزن بهم... شدیدا منتظرتم...

به همسری هم سلام برسون...