۱۲/ شهریور/ ۸۸ (پنج شنبه)

مامان اینا امروز از اصفهان اومدن... افطاری دعوتشون کرده بودم...از رضا خواسته بودم که چون روز تولدمون امسال آبجی پیشم نبود یه کیک کوچولو بخره تا همگی دور هم باشیم و یه تولد کوشولو بگیریم... مامان و بابا برای کادوی تولد بهم پول دادن... آبجی هم بهم یه ساعت قشنگ و ظریف داد... لنگه ی همون ساعت رو هم برای خودش خریده بود... شب ساعت ۱۱ هم رضا قرار بود بره فوتبال... از اونجایی که فردا صبحش هم کار  داره و باید بره و در نتیجه من همش تنها توی خونه باید بمونم بند و بساطم رو جمع کردم و با مامان اینا رفتم خونه شون... آخه هرچی اصرار کردم که خونه ی ما بخوابن قبول نکردن...

مامان اینا هر دفعه که میان کلی چیز میز واسم میارن... این دفعه یه بسته سوهان عسلی مخصوص برام اوورده بودن... آبلیمو... آبغوره... یه ظرف بزرگ سمنـــــــــو... یه گالن بزرگ کاله دوغ...

۱۳/ شهریور/ ۸۸ (جمعه)

عصری با مامان اینا رفتیم مراسم ختم یکی از فامیلا... هفتمش بود... شب هم خونه ی مامان رضا کل فامیل برای افطاری دعوت بودن... مامان اینا هم دعوت بودن... خلاصه شب هم با هم بودیم... بعد از افطار هم برگشتند اصفهان...

۱۴/ شهریور/ ۸۸ (شنبه) اولین خرید برای نی نی گولو...

چند شب پیش که خونه ی خاله ی رضا افطاری دعوت بودیم بقیه هم بودن... مامان رضا و اون یکی خاله ی رضا... حرف سیسمونی و خرید لباس بچه شد... بهم گفتن که برای لباسای خونگی نی نی از مارک رولان بخر... درسته که گرونه اما جنساش خیلی خوبن... بشور و بپوشه... تازه الان پنجاه درصد تخفیف زده... هموش شب رضا رو بردم اون فروشگاهه... اما نذاشت هیچی بخرم... گفت برو جاهای دیگه قیمت بگیر... چندجا سر بزن و مشورت کن... خلاصه هیچی نخریدیم... همون شب مامان رضا زنگ زد پرسید خرید کردید یا نه... موضوع رو بهش گفتم... دیشب که با مامان رضا رفته بودیم بیرون از رضا خواست که بریم همون مغازهه... خلاصه خرید کردیم... لباسای توی خونگی برای نی نی گولو... یه سرهمی با کلاهش برای مهمونیش... منم برای خودم یه شلوار بارداری خیلی شیک خریدم... گرچه خیلی گرون بود...