9/ شهریور/ 88 (دوشنبه)
دیروز برای بار دوم در ماه رمضون افطاری دعوت بودیم... خونه ی خاله ی رضا... (خاله سومیش)
غذا بسی مورد علاقه مان بود... آلبالو پلو به همراه یک سوپ بسیار خوشمزه که بایستی دستورالعملش را بپرسم...
امروز هم خونه ی یکی ازهمکارای رضا دعوتیم... البته شاید نریم... الان که با رضا تماس گرفتم گفت حالم خوب نیست...شاید کنسل بشه...نــــــــــه...
با اینکه روزه نمیگیرم اما ظهر ها اصلا نمی تونم غذا بخورم...اصلا معده ام قبول نمی کنه... اماعوضش هم سحری خوب میخورم هم افطاری... باید یه فکری به حال ناهارام بکنم...
نی نی مان بسی روز به روز بزرگتر میشود و بنده هم روز به روز سنگین تر...هر بار که خودم را در آینه میبینم شوکه میشوم... عاشق شیطنت های نی نی ام... اینقدر تکان هایش را دوست میدارم که گاهی اوقات به خود میگویم کاش این نی نی در درون من محبوس میشد...
عصری در خواب ناز بودم که تلفن زنگ خورد... خاله بزرگه ی رضا بود... برای افطاری روز چهارشنبه دعوتمون نمود...بسی خوشحال شدیم...
------------------------------------------------------------------------------------------
بعدن نوشت:
ــ بد بودن حال رضا چندین دلیل داشت... در عرض یه روز یه مشکل بزرگ توی کارش بوجود اومده بود... خبر فوت یکی از دوستان... خبر فوت پدر یکی از دوستان... خبر تصادف یکی از دوستان... خلاصه که شک روحی بدی بهش وارد شده بود...ولی به هرحال مهمونی کنسل نشد...
ــ شب که داشتیم از مهمونی برمیگشتیم دیدیم سینما بازه...تصمیم گرفتیم که بریم ولی به دلایلی موکولش کردیم به شب های بعد... فیلم کیش و مات... کسی این فیلم رو دیده؟
ــ واسه تولد خودم یه کارت پستال خریدم... باشد که بماند یادگاری... دنبال سنگ ماه تولدم هم رفتم... اما مغازهه نداشت... آدرس دو تا مغازه ی دیگه رو داد... وقت نکردم برم اونجا سر بزنم....
ــ باید به فکر یه مهمونی توی هفته ی آینده باشم...باید دوتا از خاله های رضا رو تاحالا افطاری دعوت کردن رو دعوت کنم... به هرحال هر رفتی یه اومدی داره دیگه...