صبح رضا و داداش و مامانش با هم رفتند بیرون... به من گفته بود که یه ساعت بیشتر طول نمی کشه... منم گفتم نمی یام... خودتون برین... اما یه ساعت شد چهار پنج ساعت!!! حسابی حوصله ام سر رفت... برای صبح هم حلیم داشتن... منم که عاشق حلیم....

ناهار هم کباب خریده بودن... من نمی دونم چرا هروقت میام خونه ی مادربزرگ رضا, کباب میدن بهمون!!!

شب هم با رضا رفتیم مغازه ی پسر خاله اش.... بعد هم رفتیم بازارگردی... چیز خاصی چشمم رو نگرفت... یکی دو تا لباس رو هم که پسندیدم قیمت هاشون گرون بود....بی خیالش شدم...

خونه ی مادربزرگ رضا و خاله ی رضا توی یه کوچه است... بعد از بازارگردی رفتیم خونه ی مادربزرگ...لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم خونه ی خاله اش...خاله اش دیگه یه کلید خونه شون رو هم بهمون داده بود که هروقت دلمون خواست بریم و بیایم... رفتیم خونه ی خاله ی رضا..داداش رضا هم اومد...داداش کوچیکه اش کلاس چهارمه....وقتی داشتیم می رفتیم مادربزرگ هم کلید خونه رو بهمون داد و گفت کلید همراتون باشه تا اگرم دیر اومدین و ما خواب بودیم دیگه زنگ نزنین...هنوز نیم ساعت نگذشته بود که از خونه ی مادربزرگ زنگ میزدن میگفتن پس کی میاین؟؟!!! دیگه حسابی اعصاب من خورد شده بود.... میگفتن منتظر داداش رضاییم... زود بیارینش که بخوابه... انگار بچه ی 2_3 ساله هست که ما باید ببریمش!!! دیگه کارد می زدن خونم در نمی یومد.... خودشون کلید می دن ولی از اون طرف هی تماس میگیرن که ما تا شما نیاید نمی خوابیم.... زودتر بیاین تا ما هم بخوابیم!!!! حالا رفتیم اونجا میبینیم همه بیدارن!!! همه ی چراغا هم روشن!!!

مادر بزرگ رضا یه سری اخلاقایی داره که من اصلا خوشم نمی یاد..... یه جورایی رئیسه... به همه دستور میده.... با پنبه سر میبره!!! منم اعصابم داغون میشه...

بعد هم چون اینجا یه اتاق بیشتر نداره و قرار بود که خاله ی دیگه ی رضا با دختر و نوه اش بیان و فردا صبح می رسیدن , دیگه جایی برای من و رضا نمی موند.... اینه که باز برگشتیم خونه ی خاله ی رضا...