امروز صبح مشغول کارای خونه و جمع آوری وسایل لازم جهت مسافرت بودم...عصر هم همراه رضا از خونه زدم بیرون...باید می رفت ماشین رو از تعمیرگاه می گرفت...من هم یه سری وسایلی رو که مامانم خواسته بود باید می رفتم و بر میداشتم از خونه شون... رفتم و وسایل رو برداشتم... رضا هم اومد دنبالم...

رضا هم گیر داده بود که لباسشویی مامانت اینا توی ماشین جا میشه...اگه بخوایم بدیم به باربری ببره,مطمئنم که این چیزا رو قبول نمی کنه... خودمون می بریمش.... از من انکار و از رضا هم اصرار....حالا مگه میشد بلندش کرد؟؟؟ زنگ زدم به پسر همسایه که بیاد کمک اما نبود... اجبارا خودم باید کمک می دادم... با چه مکافاتی تکونش دادیم و گذاشتیمش توی ماشین!تازه اونم چه ماشینی! ماشین ما که رنوئه! صندلی عقب رو خوابوندیم... دیگه خودتون فکرش رو بکنین...!!تمام بندبندهای انگشتم داشت از هم کنده می شد!

بعد هم من رو گذاشت خونه و خودش هم رفت جمکران و کمتر از یه ساعت بعد برگشت و راه افتادیم سمت اصفهان...هیشکی نمی دونست که ما داریم می ریم اصفهان الا مامانم.. بهش گفته بودم به بقیه نگه... اما اوایل اصفهان بودیم که آبجیم زنگ زد و پرسید کجایید.... خواستم بپیچونمش اما پیچونده نشد!!! یه حس شیشمی داره که بعضی اوقات میاد کمکش!!!

هنوز 12 شب نشده بود که رسیدیم.... همه شون بیدار بودن... رضا هم فقط به اصرار مامانم اومد تو و یه چای و میوه خورد....بعدشم رسوندیمش ترمینال و سوار اتوبوس شد و برگشت...