ظهر که رضا اومد خونه پیشنهاد داد که یه سفره دو روزه بریم شمال.... عصری که رفت سر کار منم دست به کار شدم و ساک هامون رو بستم و تمام وسایل مورد نیاز رو برداشتم.... بعد هم رفتم تعویض روغنی... بعد هم رفتم دنبال رضا... وقتی اومد گفت که همون دوستش که شماله گفته اینجا شدیدا بارونیه و نمیشه رفت بیرون... با این اوصاف که ما به قصد گشت و گذار می خواستیم بریم از رفتن به شمال پشیمون شدیم....تصمیم گرفتیم که به یه جای دیگه بریم..جایی که تاحالا نرفته باشیم...

رفتیم پای کوه و اونجا یه خورده در مورد کارهایی که می خوام بکنم حرف زدم.... تصمیمات جدید... یه نوشیدنی گرم هم حال و هوامون رو عوض کرد....

وقتی اومدیم خونه داشتیم بحث می کردیم که حالا کجا بریم!!! اما من پیشنهاد دادم که سفرمون رو یه روز عقب بندازیم.... چون پنج شنبه شب مامان رضا مهمونی خانوادگی داره و مطمئنم که ناراحت می شه اگه ما نباشیم....

با دوستم که ساکن سمنانه تماس گرفتم و بهش خبر دادم که جمعه مزاحم شون میشیم...