صبح با سروصداهای بقیه از خواب پا شدم... فکر می کنم طرفای نه بود... همه داشتن صبحونه می خوردن... من هم به جمع شون اضافه شدم... رضا برام تخم مرغ آب پز پوست کند... بعد از صبحونه هم گیر دادم به ماهواره... به رضا گفتم که ماهواره رو راه بندازه... سیمش رو قطع کرده بودن... باید می رفت روی پشت بوم ... از حیاط خلوت به پشت بوم راه داشت... البته راه که نداشت... باید از دیوارش می رفت بالا... با چه بدبختی رفت بالا... سیمش رو انداخت پایین... از توی لوله بخاری... کلی وقت هم با ماهواره سر و کله زد... اما درست نشد.. دیشش جا به جا شده بود و نیاز داشت که بره تنظیمش کنه که دیگه حس و حالش نبود که بره بالای پشت بوم.... بیخیالش شدیم...

بعدش آبجیم اصرار می کرد که بریم بیرون... یه فروشگاه لباس هست که خیلی تبلیغات کرده... رفتیم اونجا... همراه آبجی و مامان.... اصلا چیز خاصی نداشت... اما یه سری ژیله داشت که خیلی شیک و قشنگ بودن... یکی شون رو برای رضا خریدم... یه دونه هم مامان برای آقاجون(پدربزرگم) برداشت... مامان هم یه لباس برای خودش برداشت... برگشتیم خونه... اصلا فکرش رو هم نمی کردم که مامان و آبجی اینقدر زود خیابونای اطرافشون رو یاد گرفته باشن.. وقتی اومدیم خونه بابا گفت که می خوام یه اورکت برای آقاجون بخرم... می خواستن برن همون فروشگاهه... بابا به من هم میگفت بیا و نظر بده... حالا از منم انکار که اونجا چیز به دردبخوری نداره... دوباره با بابا و آبجی و آقاجون رفتیم اونجا... چیزی هم نخریدیم...

ظهر سریع ناهار خوردیم و من آبجی رفتیم آرایشگاه... نوبت گرفته بود... ولی آرایشگره رفته بود!!! ... رفتیم یه آرایشگاه دیگه... بسته بود.... ولی شماره نوشته بود... تماس گرفتیم... گفت الان میام... اومد و اول ابروهام رو برداشتم... بعد هم موهام رو سشوار کشید....از اونجایی که رضا دوست داره که موهام باز باشه به همین خاطر منم دیگه موهام رو نمی بندم و فقط سشوار می کشم... فکر کنم بیشتر از نیم ساعت داشت موهام رو سشوار می کشید... واقعا خوشم اومد.. کارش تمیز و خوب بود... بعد هم آبجیم موهاش رو شنیون کرد... اونم قشنگ شد... توی این مدت هم من داشتم خودم رو آرایش می کردم...

بعد هم سریع رفتیم خونه... همه حاضر بودن... رفتیم تالار... از ساعت ۳ تا ۶ بود... ما ساعت ۴ بود که رفتیم... اونجا زیاد کسی رو نمیشناختم... باز مامانم بعضی ها رو میشناخت... جشن عفد نوه عموی مامانم بود... تمام این مدت رو هم پیش زندایی مامانم و دختراش نشسته بودیم.... مراسم خوبی بود... بد نبود... آخر مراسم هم عمه ی مامانم رو دیدیم.... رضا اسمس داد که بابات اینا خیلی وقته پا شدن و رفتن... ما هم دیگه حاضر شدیم و رفتیم ...

اومدیم خونه لباس هامون رو عوض کردیم و برگشتیم.... اکثر مسیر برگشت رو هم رضا در مورد یه موضوعی که اینجا نمی شه گفت صحبت کرد... بعدشم بحث پیش اومد و از دست همدیگه دلخور شدیم...