27/ آذر/ 87 (چهارشنبه)
امروز یه دسته گل به آب دادم.... صبح رضا ماشین رو لازم داشت... برد... قرار شد من برم دم مغازه و ماشین رو بردارم... رضا زنگ زد گفت حالا که داری میای شال گردن من رو هم بیار... هوا بسی ناجوانمردانه سرد است... گفتم باشه... برخلاف همیشه کیف دانشجویی ام رو برنداشتم... کیف دستیم رو برداشتم که کوچیکه... شال رضا رو هم دستم گرفتم... سوار تاکسی شدم و رفتم... اما وقتی از تاکسی پیاده شدم دیدم ای داد بی داد!!! شال رو جا گذاشتم!!! دلم از اینجا می سوزه که شالش خیلی خوشگل بود... مامانم براش بافته بود... خیلی شیک بود....


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 11:52 توسط ملکه ی سبا
|