5/شهریور/ 87 (سه شنبه)
دیشب از خونه ی مامانی با دوستم تماس گرفتم و ازش خواستم که برای گرفتن کادو و انجام برخی اعمال مخلصانه
خدمت بنده برسین که ایشون هم قبول کردن!صبح ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم(اتفاقی که در هر قرن یک دفعه به وقوع می پیونده
!)رضا جونم رو هم بیدار کردم و ازش خواستم که هرچه زودتر سنگر رو برای ساعاتی خالی کنن![]()
ساعت از ۹:۳۰ گذشته بود که دوستم اومد.کادوش رو بهش دادم.اندازه اش بود.خیلی خوشش اومده بود.سپس مشغول انجام اعمال مخلصانه یعنی همون قرمه سبزی درست کردن شد
منم که روزه گرفته بودم .وسایل آشپزی رو از قبل آماده کرده بودم براش.
این دوستم عشقه آشپزیه و خداوکیلی دست پخت خوبی داره![]()
از ۱ گذشته بود که رفتیم سرکار رضا و ماشین رو برداشتیم.و دوستم رو رسوندم خونه شون (البته رضا گفته بود یا نگهش می داری که خودشم ناهار بخوره یا بهش میدی ببره که منم بهش دادم برد)برگشتنه هم رفتم دنبال رضا که حدود ۸ـ۷ دقیقه ایی منتظرم گذاشت و از گرما هلاک شدم
تا اومدم خونه سریع شیرجه رفتم توی وان.رضا هم ناهارشو خورد.بعدشم که خوابیدیم و وقتی داشت می رفت بیدار شدم.هرکاری کردم که بعدش بخوابم نشد که نشد!می خواستم بیام توی نت و خودم رو مشغول کنم تا متوجه گذر زمان نشم که شانس من همش اشغالی میزد!
بالاخره با هر مصیبتی بود سر خودم رو گرم کردم تا اذان شد.
شب هم یه قهوه ی مشت درست کردم و میوه برداشتم و رضا که اومد رفتیم کوه.فیلم ترانه ی مادری رو هم پای کوه دیدیم.این تی وی موبایل ها هم بعضی مواقع خوب چیزی هستنا!!!
بعدشم رضا دعوتم کرد به یه دلستر هلو که با کله دعوتش رو قبول کردم.
در کل شب واقعا عالی رو داشتم.خیلی بهم خوش گذشت.خیلی دوست دارم که شبا بریم بیرون.قرار شده که از این به بعد یه شب درمیون بریم بیرون.