2/شهریور/ 87 (شنبه)
امروز صبح طرفای ساعت ۹ بود که با زنگ موبایل رضا از خواب پا شدم.داشتم سریع آماده می شدم که برم باشگاه که رضا هم بیدار شد.به جای صبحونه هم یه هلو خوردم و رفتم.
تا طرفای ۱۱:۳۰ باشگاه بودم.از باشگاه اومدم بیرون که رضا تماس گرفت.می گفت نگرانمه و پرسید که چرا باهاش تماس نگرفتم.خیلی تعجب کردم.آخه من معمولا ساعت ۱۲ از باشگاه میام بیرون.تازه امروز نیم ساعتی زودتر خودم رو تعطیل کرده بودم.
وقتی رسیدم خونه اول مواد ماکارانی رو آماده کردم.بعدش وان رو تا نیمه پر از آب کردم و کتابم رو برداشتم و رفتم توی وان.حدود بیست دقیقه ای توی وان بودم.یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و به کارای خونه رسیدم.
طرفای ساعت ۲ بود که رضا تماس گرفت و ازم خواست که اگه کاری ندارم برم خونه ی باباش اینا دنبالش.قرار بود یه کلیدی رو بده به باباش.تا رسیدم دم درشون دیدم رضا هم از اون طرف کوچه داره میاد.سریع کارش رو انجام داد و برگشتیم.مامانش هم یه کاسه ی بزرگ سالاد کاهوی مخصوص داد بهمون که البته من عاشق این سالادم.سالادش خیلی سنگینه.وقتی رسیدیم خونه اول سالاد رو خوردیم.بعدش برای رضا ماکارانی کشیدم.گفت پس خودت چی؟گفتم نمی خوام.اونم زیاد نخورد.
ما عادت داریم بعد از ناهار بخوابیم.نمی دونم ساعت چند بود که دیدم رضا داره بوسم می کنه.بیدارم کرد و ازم خداحافظی کرد و رفت.وقتی چشم باز کردم دیدم طرفای هشته!!!یعنی حدود ۴ ساعت خوابیده بودم!!!البته من تجربه ی بیشتر از اینا رو هم دارم!چون من ذاتا آدم خوش خوابی هستم.
بعدش هم نشستم پای فیلم.الانم که پای سیستم هستم.باید پاشم درس بخونم.امروز زیاد درس نخوندم.![]()
راستی یه خبری!امروز توی باشگاه خودم رو وزن کردم.۴۰۰ گرم کم کرده بودم!شنبه ی هفته ی قبل که وزن کرده بودم ۷۰۰ گرم کم کرده بودم.