سلام.

امروز دیر از خواب بیدار شدم.طرفای ۱۱.۵ بود که با صدای رضا جونم بیدار شدم.دیشب خیلی دیر خوابیدم.طرفای ۵ صبح بود که از پای سیستم بلند شدم.عشقم صبحونه رو آماده کرده بود.کله پاچه!!! من عاشق کله پاچه هستم.بر خلاف خیلی از خانم ها من سیرابی و کله پاچه رو خیلی دوست دارم.

بعد از صبحونه مشغول مرتب کردن خونه شدم.بعدش ظرفارو شستم و گاز رو تمیز کردم.لباس ها رو هم انداختم لباسشویی.یه ذره هم خونه رو گردگیری کردم.بعدشم رضا صدام کرد و گفت بیا خستگی در کن و با هم یه سی دی دیدیم که خیلی برام جالب بود.نقد یه سری از فیلم ها مثل تایتانیک و گودزیلا و محاصره و ... بود.

الانم رضا خوابیده.منم چون هنوز کارای خونه تموم نشده تصمیم گرفتم که بیدار بمونم و به کارام برسم تا عصری فرصت کافی برای درس خوندن داشته باشم.

نمی دونم این اخلاق خوبیه یا نه.ولی من اگه خونه نا مرتب باشه اصلا نمی تونم درس بخونم.حتما باید به تمام کارام رسیده باشم و هیچ کار دیگه ای هم نداشته باشم تا بتونم با خیال راحت به درسم برسم.

حدود دو ساعت دیگه هم رضا جلسه داره.باید بره.امشب می خواستیم بریم خونه ی یکی از دوستاش شب نشینی.بنده ی خدا هفت هشت ماهی هست که خونه اش رو عوض کرده و همش تعارف می کنه که بریم خونه شون.اما اس ام اس زدیم بهش جواب نداد!!!اگه تا عصری جواب نده میریم خونه ی یکی از دوستای دیگه اش.

فعلا.


جلسه ی رضا کنسل شده بود ولی قرار بود بره مغازه تا کارای نیمه تمومش رو تموم کنه.با هم تا محل کارش رفتیم و بعد از اون من رفتم خونه ی مامانم.دو ساعتی اونجا بودم.یه خورده درس خوندم و طرفای اذان مغرب بود که آماده شدیم رفتیم بازار.چون طرفای بازار خیلی شلوغه و جای پارک گیر نمی یاد مجبور شدم که ماشین رو یه خورده دور تر از محل مورد نظر بزازم.

به مناسبت سالگرد ازدواج مامان و بابا واسه ی مامان دو تا تی شرت خریدم.

برگشتنه هم سر خیابون خودشون پیاده کردمشون و معذرت خواهی کردم و رفتم دنبال رضا.یه تک زنگ زدم تا بیاد.دیدم دیر کرد.درای ماشین رو قفل کردم و پیاده شدم که دیدم اومدش.

 ازم پرسید گشنه ای.گفتم خیلی.با هم رفتیم یه کبابی.تا حالا نرفته بودیم.گفت اینجا مغازه ی یکی از    مشتریامه که خیلی اصرار کرده که واسه ی یه دفعه هم که شده بریم بهش سر بزنیم.خداییش کبابش عالی بود.بنده ی خدا نمی خواست پولش رو حساب کنه.بالاخره با اصرار زیاد زضا فقط نصف پولش رو گرفت.

بعدش رفتیم میوه خریدیم.من که گیج می زدم.خیلی خسته شده بودم و خوابم می یومد.

وقتی رسیدیم خویه خوایم پرید.برعکس من الان رضا خوابیده!!!ما خیلی زود زود که بخوابیم ساعت یک می خوابیم.الان که پا شدم ساعت رو نگاه کردم داشتم شاخ در می یووردم!!!!هنوز ۱۱ نشده بود و من این همه خوایم می یومد!!!

گرچه بهتره که هرچه زودتر برم بخوابم.آخه فردا باید برم باشگاه.

شب خوش.