22/مهر/ 87 (دوشنبه)
امروز نمی خواستم برم باشگاه.خیلی خوابم می یومد.دیشب هم که دیر خوابیده بود.اما رضا به زور بیدارم کرد و مجبورم کرد که برم.که البته اگه اینکار رو نمی کرد به دانشگاهمم نمی رسیدم!!!ساعت 12 تا 2 کلاس داشتم.بعد از باشگاه یه سر اومدم خونه استراحت کردم و بعدش رفتم دانشگاه.به دوستم زنگ زدم که با هم بریم اما اون زودتر رفته بود.
بعد از دانشگاه قرار بود برم دنبال رضا تا با هم بریم خونه ی مامانش.آخه ناهار دعوت بودیم.یه نیم ساعتی زودتر کلاسمون تعطیل شد.بدون خبر رفتم دنبال رضا.یهو دیدم خودش داره می یاد.مامانش بهش زنگ زده بوده که زودتر بیا.اونم داشته می رفته.
ناهار رو که خوردیم خیلی خسته بودم و طبق عادت همیشگی خوابیدیم.وقتی پا شدیم همه رفته بودن سر کار.کسی خونه نبود.رضا رفت مغازه من هم رفتم خونه.تا شب به کارای خونه رسیدم.خیلی خسته شده بودم.حوصله ام هم سر رفته بود.بر عکس رضا هم زنگ زد گفت که یه خورده کار داره و دیر میاد.می خواستم برم دنبالش اما نرفتم.با اینترنت خودم رو مشغول کردم تا اومد.تا بهش گفتم که حوصله ام سر رفته اونم گفت که سرم خیلی درد می کنه پاشو بریم بیرون یه دوری بزنیم.رفتیم خونه ی مامانش.یه ذره نشستیم و پا شدیم.بعدش من به یه بستنی دعوتش کردیم.همیشه یه جا هست که بستنی هاش معروفه.می خواستیم بریم اونجا اما رضا گفت بیا برای تنوع هم که شده بریم یه جای دیگه.منم قبول کردم.بین راه یه آیس پکی دیدیم که رضا پیشنهاد داد بریم اونجا.جاتون خالی.
تو راه هم مغازه ها رو نگاه می کردیم.یه کت پاییزه دیدم که خیلی خوشم اومد.اما رضا گفت قیمتش بهش نمی خوره.البته اونجا هم بالا شهر بود.قیمت ها همه بالااااا.واسه همین رضا ازم خواست که فردا با خواهرم بریم بازار و جاهای دیگه رو هم ببینیم.