امروز دو تاگل پسر من رفتن مهد کودک... یه معلم خصوصی...همسری کلی گشت تا این معلم رو که در سطح شهر جزو بهترین ها بوده رو پیدا کرد... و اتفاقا آشنا هم دراومد!!!... خواهر یکی از دوستای همسریه... خلاصه که این دوتا گل پسری راهی مهدکودک و آموزش خصوصی شدن...

بنده هم برای سه روز در هفته کلاس ایروبیک برنامه ریزی کردم... سه روز دیگه رو هم میرم کلاس آموزش تکمیلی شنا...

پسرا با بابایی از خونه میزنن بیرون و با بابایی هم برمیگردن خونه...

باشد که ما نفسی بکشیم و فراغ بالی پیدا نماییم......


همسری از فردا اذان صبح میره مسجد جمکران و حداقل به مدت دو روز اونجاس... حتی شب هم نمیاد خونه... از الان دپرسم ک من با این دوتا وروجک چیکار کنم... نبود همسری سخته... بودنش توی خونه حتی اگه کمکی هم نکنه ولی برای من قوت قلبه... خدا نگهدارش باشه...  .