مث همیشه همسری دعوت شده بود برای پای صندوق... و مث همیشه رفت...

اگر چه پسرا پیشم هستن اما تنهام... خیلی تنها... دلم گرفته... بهونه گیر شدم... بداخلاق شدم... کاشکی نمی رفت... حال و حوصله هیچی رو ندارم... یه هارد پونصد پر از فیلمای ندیده دارم... اما اصلا حسش نیس بشینم پاش... حتی حال خوندن کتابای مورد علاقمم ندارم...

طبقه بالا رو به یه خانم مسن اجاره داده بابا... یه خانومی که تمام بچه هاش ازدواج کردن و رفتن سراغ زندگی خودشون... همسرش هم فوت کرده... شده مث مادر خودم... یه مدت عادت کرده بود که صبح ها صدامون میزد برای صبحونه... یه سفره صبحونه مفصل بهمراه چایی پهن میکرد برامون... این مدت هم فصل باقالی و نخودفرنگی بود برام گرفت و پاک کرد و بسته بندی کرد و داد بهم... هم به من ... هم دخترش... هم عروسش... حتی اون عروسش که تهران ساکنه...

هفته ای دو سه بار غذا زیاد درست می کنه و زنگ میزنه به پسراش و دخترش تا بیان غذا ببرن... منم که طبق معمول جای خود دارم!!!!

هروقت کار داشته باشه با مشت میکوبه به سقف... معولا متوجه میشم و میرم بالا پیشش... مخصوصا عصرا که چایی دم میکنه...

این روزا اگه نبود پیشم دیوونه میشدم...

از تنهایی کم میاوردم...