سه چهار ماهی که هست که با میگرن دست و پنجه نرم میکنم... بضی وقتا اینقد حالم خراب میشد که حالت تهوع بهم دست میداد... بالاخره رفتم دکتر و تایید نمودن که میگرن هست... یکی دو تا دکتر دیگه هم همین تشخیص رو دادن... تا وقتی که داروهام رو میخورم خوبم... ولی امان از وقتی که یه قرصم رو یادم بره...

تقریبا یه ماه پیش بود که رفتیم شمال... یکی از دوستای همسری چندسالی بود که دعوتمون میکرد بریم شمال... اما تاحالا پیش نیومده بود که بریم... خودشون ساکن بابل بودن و یه ویلا هم سمت بابلسر داشتن... هماهنگ کردیم و بالاخره زدیم به جاده... ساعت یک شب راه افتادیم و طرفای شش و هفت بود که لب ساحل فرح آباد بودیم... پسرا رو بیدار کردیم و کلی بازی کردن و عکس انداختیم... طرفای ده هم خونه دوست همسری بودیم... میخواستیم کلید ویلا رو بگیریم که یهو گفت ویلا رو فروختیم... خیلی خورد توی ذوق مون... یه روز رو خونه شون مهمون بودیم... روز بعد رفتیم سمت گرگان... دو روز گرگان موندیم و برگشتیم...

تمام خوشی های شمال یه طرف... سوار جت اسکی شدن هم یه طرف... متاسفانه از اون آدمایی هستم که تمیزی برام مهمه... مخصوصا توی مسافرت... اینهمه راه رفتیم شمال اما اصلا پامو توی آب نزدم... از ترس کثیف شدن و تعویض لباس... پسرا بهمراه همسری رفتن دریا برای شنا... دیدم یه ذره اونور تر جت اسکی هس... به همسری گفتم برو ببین چطوریه با همدیگه سوار بشیم... رفت پرسید و اومد گفت پاشو برو... گفتم تنهایی؟... گفت آره... من بچه ها رو نگه میدارم... منی که پا توی آب نمیذاشتم تمام قد و قوارم خیس آب شد!خیلی کیف میداد... یه سری هم خیلی دور رفتم یهو جت اسکیه خاموش شد!اینقدر استارت زدم تا بالاخره روشن شد...

92/3/14

هفته پیش سه شنبه و چهارشنبه تعطیل رسمی بود... قرار بود جمعه بریم اصفهان... یه روزه... اما بنا به دلایلی تصمیمون عوض شد و قرار شد که من و پسرا زودتر بریم و همسری جمعه بیاد دنبالمون... سه شنبه صبح رفتیم دم عوارضی اما خبری از اتوبوس یا حتی ماشین شخصی نبود... رفتیم سمت شاه جمال اما اونجا هم همین طور... دیگه حسابی ناامید شده بودیم... در لحظه آخر همسری یکی از دوستاش رو دید که اونم میخاست بره اصفهان... درکمال ناباوری همسری ازم پرسید میخوای ماشین رو بدم به دوستم و باهمدیگه برید اصفهان؟... منم که از خدا خواسته قبول کردم... بنده خدا تا دروازه شیراز زحمت کشید و رانندگی کرد... به مامان اینا هم اصلا خبر نداده بودیم که داریم میایم... حسابی ذوق زده شدن...