شرحی نه چندان مختصر...
فکر میکنم توی بهمن ماه بود که احسان خان رو از شیر گرفتم...حدود یه ماهی خیلی بداخلاق و عصبی شده بود که یقینا روی من هم اثر میذاشت... مامان بابا اینا اومدن قم و احسان خان رو باخودشون بردن اصفهان تا هم من آروم تر بشم و هم احسان.قرارمون برای یه هفته بود ولی طولانی تر شد و به دوازده روز رسید!خیلی وقت بود میخاستم دوتا از دوستای رضا رو برای شام دعوت کنم و نبودن احسان خان رو غنیمت شمردم و دعوتشون کردم... برای شام درحال درست کردن سالاد کلم بودم که ناگهان بعد از اتمام کار با سبزی خرد کن دستی،همه وسایل رو جمع کردم و گذاشتم روی کابینت اما تیغش رو یادم رفت و موند زیر پام!بد جوری پام رو برید و خونریزی کرد.یکی از مهمونام هم که بنده خدا باردار بود اومده بود و شاهد ماجرا بود.با اینکه آدم خیلی خیلی نازک نارنجی هستم و نزدیک بود از ترس خونی که دارم میبینم غش کنم اما بخاطر شرایط روحی اون بنده خدا سعی کردم قوی باشم و به روی خودم نیارم تا روحیه اش رو نبازه!خلاصه سریعا با همسری جان تماس گرفتم تا زودتر بیاد.راضی به رفتن به بیمارستان نشدم چون مطمین بودم که باید بخیه بشه و منم که ترسووووو.... همسری عزیز برام پانسمان کرد و تا آخر مهمونی مث یه مهمون مودب نشسته بودم و به مهمونا جای وسایل رو جهت پذیرایی از خودشون نشون میدادم!تا چهار پنج روز هم همسری اجازه نمیداد دست به سفید و سیاه بزنم مبادا پام خونریزی کنه،چون خیلی عمیق بریده بود... اگرچه من طاقت نداشتم و تا پنج شش روز اصن جای بریدگی رو نگاه هم نکردم...وقتی مامان اینا بعد از دوازده روز احسانم رو آوردن اصلا باورم نمیشد احسان ازم خجالت بکشه!تا نیم ساعت فقط بغلم نشسته بود ولی از خجالت نگام نمیکرد... انگار برای بار اوله که منو میبینه... یه خنده هم کنج لباش مهمون بود که سعی میکرد پنهانش کنه... تا دو سه ساعت بعدش هم مرتب میرفت و میومد و یواشکی زیرچشمی نگام میکرد و میخندید و در میرفت!
برای سال تحویل هم قم بودیم... رفتیم کوه خضر... ناهار هم بیرون بودیم... کلی هم ترافیک بود خیابونا... یه سر هم رفتیم خونه پدرشوهری... به تمام فامیل درجه یک زنگیدم و سال نو رو تبریک گفتم... به عموها و عمه ها هم گفتم که امسال من نمیام اصفهان و دعوتشون کردم که بیان خونمون... اما همه شون جواب منفی دادن چون یا برنامه مسافرت نداشتن یا مسیرشون به سمت قم نبود... طرفای ساعت نه شب بود که رضا گفت میخای راه بیفتیم بریم اصفهان؟!که یقینا با پاسخ مثبت من مواجه شد... تا چمدون ها رو ببندیم ساعت دوازده شب شد...
بنج شنبه و جمعه و شنبه رو اصفهان بودیم... دو روز اول رو به عید دیدنی و مهمون داری گذروندیم... من و رضا و پسرا و بابایی رفتیم باغ پرندگان... بماند که اونجا ترافیک بدی بود و پسرا با بابایی پیاده شدن تا من و همسری بریم ماشین رو پارک کنیم ولی حواسم نبود که گوشی بابا رو که دست من بود بهش بدم و همین باعث شد که گمشون کنیم و دو سه ساعتی ازشون بیخبر باشیم و هرچی گشتیم پیداشون نکردیم و بالاخره وقتی وارد محوطه اصلی باغ پرندگان شدیم پیداشون کردیم!بنده خدا بابا حسابی خسته شده بود...
شنبه هم عروسی نوه خاله بابا دعوت بودیم که رفتیم و بعد از تالار هم یه راست برگشتیم قم...
بقیه ایام عید رو هم همسری مغازه میرفت و مشغول بود و گهگداری هم عید دیدنی میرفتیم... البته امسال بغیر از دوتا دوستاش خونه دوستای دیگش نرفتیم...
هفته دوم عید هم خواهری با همسرش و مادرهمسرش اومدن خونمون و حدود یه روز مهمونمون بود.... بماند که خواهری چقدر حرصم داد...
شانزدهم فروردین هم که جمعه میشد قرار شد که همه فامیل(البته منظورم خاله ها و بچه هاشون و دایی رضا هست،چون من که فامیلام قم نیستن)بیان خونمون برای بازدید عید.از اونجایی که روز قبلش یعنی پانزده فروردین احسان خان دو سالش تموم شده بود بابایی یه کیک بزرگ به شکل خرگوش سفارش داده بود تا علاوه بر عیددیدنی،یه تولد کوچولو هم برای احسان گرفته باشیم.البته به کسی نگفته بودیم که تولد هم هست تا توی زحمت نیفتن...
هفته سوم هم مامان اینا از اصفهان اومدن و بازدید عید اومدن...
و این بود شرحی نه چندان مختصر بر احوالات این مدت...