احسان خان مسافرت میرود...
خیلی وقته آپ نکردم...
اول از همه بیست و یکم بهمن رفتیم تهران.رضا یه قرار کاری داشت برای بیست و دوم بهمن.یه شرکت خصوصی.وقتی رسیدیم دیگه ساعت از دوازده شب گذشته بود.بعد از یکی دو ساعت گپ بالاخره خوابیدیم.
بیست و دوم بهمن هم رضا رفت به قراری که داشت برسه.عصری هم پسرا خواب بودن دوتایی با هم رفتیم خیابون هفتم تیر و یه پالتو خریدم.رضا هم یه بافت خرید.دنبال یه مانتو هم بودم که به خواست رضا میخواستم بخرم.اما هرچی گشتم یا اون مدلی که من میخواستم نداشتن یا سایز من رو تموم کرده بودن یا رنگی که من میخواستم رو نداشتن یا دوختش خوب نبود!
هشت روز پیش مامان اینا اومدن و وسایل آشپزخونه خواهری رو خریدن.بماند که درکنار خریدهای خواهری من و مامان هم کلی چیز میز خریدیم!
این چندوقته احسان خیلی اذیتم میکرد.مدام بهونه میگرفت.البته بی علت نبوده.تمام بهونه گیریهاش مال از شیر گرفتنش بود.مدام گریه میکرد و بهونه گیری.خلاصه آقا احسان به همراه مامان جونش راهی اصفهان شد.الان شش روزه که اونجاس و دلم حسابی براش تنگ شده.تقریبا هرشب چت میکنیم و همدیگه رو میبینیم.انشالا هرچه زودتر کارام تموم بشه .حامد که اینقدر آروم و بی سر و صدا شده که خودم باورم نمیشه!انگار نه انگار که این بچه توی خونه هست! کلی هم مودب شده.هر روز کلمه های جدیدتری یاد میگیره.خوابش هم فوق العاده منظم شده.احسان هم هربار که باهاش حرف میزنم کلمه های جدید میگه.مامانم حسابی باهاش کار میکنه.اونجا حسابی همه درخدمتش هستن و بهش خوش میگدره.
دو روز پیش با حامد و دوستم رفته بودم بازار خرید.همون اوایل یهو متوجه شدم که کیف پولم رو زدن.واقعا حس بدی بود.حدود صد و بیست تومن پول نقد بود. دو تا عابر بانک.گواهینامه.کارت اهدا عضو.یه چک پونصد تومنی که البته تاریخش مال حدود چهل روز دیگه بود.واقعا بهم ریختم.
فردا صبحش یعنی دیروز صبح همسری از مغازه زنگید گفت کیفت پیدا شده.دزده پولا رو برداشته و کیف رو با تمام چیزای توش انداخته توی یه مغازه.صاحب مغازه از روی کارت ویزیت مغازم که توی کیفت بوده زنگ زده به موبایلم و ادرس مغازشو داده گفته صاحب کیف با یه کارت شناسایی بیاد تا کیف رو تحویل بدم.بیشتر ازمن،همسری ذوق کرده بود که کیف پولم پیدا شده.آخه میدونه چقدر کیف پولم رو دوست دارم.یه کیف چرم دست دوز .من که دیگه حال نداشتم برم بازار.همسری کارت ملیم رو داد به شاگردش ،به همراه یه جعبه شیرینی.رفت کیفم رو گرفت اورد.صاحب مغازهه گفته بود دم عیدی کلی از این کیفای سرقتی پیدا میشه توی مغازه ولی ما با هیچ کدوم تماس نمیگیریم .ولی چون دیدیم این یکی توش چک هست زنگ زدیم بهتون.البته همون شبی که کیفم رو زدن زنگ زدم یه صاحب چک و جریان رو گفتم و قرار شد حساب رو مسدود کنه.خدارو شکر که پیدا شد.
امروز یعد از مدتها حامد رفت مهد.خودم بردمش.مسول مهد و مربی ها کلی دلشون براش تنگ شده بود.ظهر هم چون ماشین دست من بود زودتر از موعد رفتم دنبالش.کلی ذوق کرده بود.