آغاز روزهای روزه داری...
صبح تا ظهر کار خاصی انجام نمیدیم... ساعت سه میرم خونه ی همسایه بغلی مون روضه... روز آخرشه و ختم انعام دارن... احسان خوابیده و حامد هم اینقدر غرق در کارتونه که نمی تونه ازش دل بکنه و بیاد... همسری هم خوابه...
وقتی برمیگردم حامد هم خوابه و همسری بیدار... احسان رو بیدار میکنم و لباساشو تنش میکنم و دوتایی میریم خونه دوست همسری که روضه دارن... از نماز مغرب شروع میشه... نسبت به روزای قبل یه ذره دیرتر میرسم... آخرای مراسم همسری اس میده که وقتی تک زدم بیا دم در حامد رو بگیر... تک میزنه و میرم دم در... حامد خان میدونه که بابای عزیزش داره میره سالن فوتبال و اصلا حاضر نیست از باباش دل بکنه... مجبور میشم یه ذره به زور متوسل بشم و بیارمش داخل... تا کلی وقت گریه کردو بد اخلاقی...
مراسمشون که تموم شد هنوز یه ساعت فرصت داشتم تا آقایی فوتبالش تموم بشه... یه سر میرم خونه اولین صاحبخونه مون... کلی ذوق می کنیم از دیدن همدیگه...
همون موقع یادم میاد که همسایه قبلی مون هم بخاطر سقط جنین هایی که داشت رفته بود آزمایش و بعد از یک ماه هم باید میرفت جواب آزمایشش رو میگرفت... بهش اس میدم... حال و احوال میکنم و نتیجه آزمایش رو میپرسم... میگه هنوز ندادن... گفتن چهار ماه دیگه!میگه بیا اینطرفا... به ماها سر بزن... میگم اومدم ولی انگار چراغاتون خاموشه! میگه اااا پس چرا زودتر نگفتی ... تا الان خونه بودم... همین الان رفتم خونه عمه ام!!! اینطرفا چیکار میکنی؟ میگم چند روزه این نزدیکی ها میام روضه... میگه پس یه وقتی بذار فردا حتما بیا... میخوام پسرا رو ببینم...
این همسایه مون احسان من رو خیلی خیلی دوست داره... آخه سر بارداری احسان اونم باردار بود... بچه اش دو هفته از بچه من بزرگتر بود... اما متاسفانه نمی دونم چرا ولی در ماه هفتم بچه اش توی شکمش مرد...
از عصری تصمیم گرفته بودیم شام بیرون باشیم... همسری میپرسه کدوم رستوران بریم... میگم خواهشا یه جایی باشه که اتاق بازی داشته باشه تا بچه ها مشغول بشن و ما هم بفهمیم که چی داریم میخوریم!!! میریم با ما... اینقدر شلوغه که بعضی ها وایسادن تا یه میز خالی بشه و برن بشینن... بچه ها میرن اتاق بازی و کلی ذوق میکنن از دیدن اون همه بچه... میز روبروی اتاق بازی خالی میشه و میشینیم...
بعد از شام همسری میگه بریم برای خونه خرید کنیم... میوه بخریم... بعد میگه میخوام اسفناجم میخرم... بهش میگم اصلا فکرش رو نکن!من که بهش دست هم نمیزنم!!!میگه برات لازمه... کمبود آهن داری... باید بخوری... میگم اینهمه مواد آهن دار هست... چرا گیر دادی به اسفناج؟؟!!!میگه هیچی آهنش به اندازه ی اسفناج نیست... ناراحت هیچیش نباش... خودم همه کاراشو میکنم... تو اصلا دست نزن... میگم پس کم بخر... میگه چشم... چشم رو میگه اما وقتی برمیگرده شش کیلو اسفناج خریده!
تا برمیگردیم خونه خودش مشغول پاک کردن سبزی ها میشه... منم مشغول کارای خونه میشم و حواسم به پسراس که نرن توی آشپزخونه تا همسری به کاراش برسه... یه سری رو میپزه و بسته بنده می کنه میزاره توی فریزر... یه سری رو هم خرد میکنه میگه با اینا میشه کوکو درست کرد؟میگم آره... میگه پس یه خورده از اون اسفناجای پخته رو میذارم تا فردا برامون یه چیزی شبیه قرمه سبزی درست کنی... پس فردا هم کوکوی اسفناج درست کن... میگم باشه...
قربون شوشوی مهربونم بشم که اینهمه به فکر منه...
۹۱/۹/۱۱ (شنبه)
عصری طبق قولی که به همسایه قبلی مون دادم میرم خونشون... ذوق مرگ میشویم... زنگ میزنه به یکی از دوستای صمیمیش که الان توی خونه قبلی ما مستاجر شده اونم میاد با پسرش... حسابی گپ میزنیم...
۹۱/۹/۱۳ (دوشنبه)
خیلی وقت بود میخواستم شروع کنم به گرفتن روزه های قضا... اما یادم میرفت... امروز دیگه تصمیم رو عملی کردم...
اینقدر بهم زود گذشت که نفهمیدم چطوری صبحم شب شد!
عصری مهمون دعوت کرده بودم... خانوم یکی از همکارای رضا... اونم دوتا پسر پشت سر هم دارن... این چهارتا پسر خونه رو میذارن روی سرشون... از ذوقشون نمیدونن چیکار بکنن!!!
حامد چون از صبح بیداره و ظهر نخوابیده یهو وسط بازی خوابش میبره...
طرفای ساعت نه و نیم هم همگی آماده میشیم ... سوار ماشین دوستم میشیم میریم پاساژ دنبال شوشوهای عزیزمون....
۹۱/۹/۱۴ (سه شنبه)
امروز روزه گرفتم... امروزم راحت بود اما نه به راحتی دیروز...