فکر می کنم تقریبا حدود دو هفته پیش بود که به خونه ی زی زی جون،یکی از دوستان وبلاگی دعوت شدم و برای اولین بار همدیگه رو بعد از مدتها ارتباط اسمسی و تلفنی دیدیم... زی زی جون از دیدنت خیلی خیلی خوشحال شدم... اگرچه افتخار نداد بیاد خونه ما...

بخاطر عجله ای که داشتم یه خورده با سرعت بالا رانندگی می کردم که یهو آقا پلیسه جلوم سبز شد و ایست داد... زدم کنار... حامد روی صندلی عقب خوابیده بود و احسان هم روی صندلی جلو درحال شیطونی کردن بود... گفتم حتما میخواد به احسان گیر بده که چرا جلو نشسته... گفت خانوم صد و یکی سرعت داشتی که باید اینجا شصت تا میرفتی!گواهینامه رو دادم یه آقا پلیسه اما هرچی دنبال مدارک ماشین گشتم پیدا نکردم... البته آقا پلیسه مهربون بود و گفت اشکالی نداره... دو باری رفت و اومد و هی گفت یه خورده منتظر بمونید لطفا... بعد از ده دقیقه تشریف آوردن گفتن خانوم ایندفعه رو میتونید تشریف ببرید جریمه تون نمی کنم اما دیگه با سرعت نرید...منم که بو برده بودم قضیه از چه قراره گفتم جریمه نمی کنید یا نمی تونید که جریمه کنید؟؟؟!!!بنده خدا یه لبخندی زد و گفت که دستم خورد به دستگاهمون و حالا هنگ کرده... هرکاری هم که می کنم هنگیده و بالا نمیاد... خلاصه که ایندفعه رو جستم! خداییش تاحالا جریمه نشده بودم... البته اون مسیری رو هم که میرفتم جایی نبود که با شصت تا بشه رفت!!! چون یه جورایی بیرون از شهر بود دیگه حداقلش نودتا بود!

خلاصه این از این... وقتی هم که رسیدم پیش زی زی جون٫حسابی گپ زدیم و از هر دری سخنی... و البته پسرها رفتن داخل یه اتاق دیگه.... از اونجایی که وقتی صداشون نمیاد یعنی اینکه در حال انجام یه خرابکاری هستن٫چند باری از زی زی جون خواستم که یه سروگوشی آب بده... اما گفت خیالت رااااااحت.... اونجا هیچ چیزی در دسترسشون نیست برای خرابکاری... ما هم با خیال راحت نشستیم... اما از اونجایی که بنده یه مادر هستم و دلم شور میزد بالاخره خودم پا شدم رفتم توی اتاق و با دیدن شاهکار پسرا حسابی حجالت زده شدم... آقایون با سه تا رژ لب گوشه ای از دیوار رو حسابی نقاشی کرده بودن... خلاصه که حسابی شرمنده شدم...

 

از این دیدار دوستانه که بگذریم میرسیم به ایام محرم.... معمولا برنامه هر شبمون این بود که همسری محبت می کردن و شبا یکی دو ساعتی زودتر دل از مغازه میکند و تشریف میاورد دنبال ما و میرفتیم هییت...آقا احسان با من و آقا حامد به دنبال پدر...

 

۹۱/۹/۲ (پنج شنبه)

صبح زود از خواب بیدار شدم و پسرا رو آماده کردم... چمدونم رو شب قبل بسته بودم... همسری ما رو میرسونه دم عوارضی... اینقدر شلوغه که اول فکر می کنیم نکنه تصادف شده اینجا... اما متوجه می شیم که نه... تهرانی های عزیز قصد سفر کردن و زدن بیرون... مخصوصا که اون موقع صبح حلیم نذری هم میدادن و یه کاسه اش هم به ما رسید و چه به موقع....

کلی معطل میشیم تا یه اتوبوس خالی از راه میرسه... سریع سوار میشیم و از همسری خداحافظی می کنیم... حامد خان که مشغول گریه و زازی و بابا گفتن.... اتوبوس سریع پر میشه و راه میفته... بعد از نیم ساعت به خواهری زنگ میزنم و بهش میگم که دارم میام اما یه مامان اینا نگو... میخوام سورپرایزشون کنم... قرار میشه که وقتی رسیدم ترمینال بیان دنبالمون...

لجظه ی خیلی دیدنی بود وقتی که خواهری با کلیدش در خونه رو باز کرد و حامد و احسان دویدن داخل و مامان و بابا از خوشحالی جیغ بنفش کشیدن....

بعد از خوردن ناهار حس می کنم در معرض سرما خوردن هستم... احسان و حامد که قبل از اومدن به اصفهان به نوبت یکی دو روز رو تب کردن ولی بهتر شدن... قرص میخورم و میخوابم.... یه خواب عمیق و چند ساعته بدون نگرانی و استرس بابت بچه ها... با یه خیال آسوده... وقتی پا میشم خواهری میگه حسابی تب کردی... خیلی داغی...

۹۱/۹/۶ (دوشنبه)

دو روزی رو کامل تب کردم و بیحال بودم... اما هرطوری بود شب ها مراسم عزاداری رو میرفتم... الحمدالله بهتر شدم...

بابا ظهر یه کلاس داشت... رفت دانشگاه و اومد... چمدونامو بسته بودم... بابایی زحمت کشید و ما رو برگردوند قم...

بالاخره اینبار که رفتم اصفهان وقت شد و تونستم برم آتلیه ای که برای عقد خواهرم رفته بودیم و عکس انداخته بودیم و عکسامون رو انتخاب کردم... عکسامون قشنگ بود... امیدوارم هرچه زودتر آماده بشن...

 

۹۱/۹/۱۱ (شنبه)

بابا تا پنج شنبه شب مهمون ما بود ....

وقتی برگشتم همسری گفت امیدوارم این چند روزه رو تونسته باشی استراحت کامل کرده باشی و با انرژی مضاعف برگشته باشی... میخندم میگم استراحت؟چه استراحتی؟اولا که بنده تا رسیدم اونجا تب کردم افتادم... دوم که همش به عزاداری بودم... طبیعتا همه جا هم بسته بود و نمیشد رفت خرید تا بلکه یه ذره انرژی بگیرم... سوما که شما در نبود ما مخصوصا پسرا استراحت کردی و با خیال راحت تونستی به کارای عقب افتاده ی مغازه ات هم برسی... والااااااا... استراحتم کجا بود؟من استراحت کردم یا توووو؟؟؟!!!! من رفتم تا تو بتونی استراحت کنی... آره عزیزم...!!!!هه هه....

از سه شنبه شب به طور مداوم من و پسرا میریم خونه ی دوست همسری برای عزاداری و روضه...

توی این چهار شبی که تاحالا رفتیم هم یکی از همکلاسی های دوران راهنماییم رو دیدم هم یکی از محبوب ترین معلمای دوران راهنماییم رو....