امروز که از خواب پا شدم حس خیلی بدی داشتم.خیلی خیلی بد.یه حس تنهایی شدید.حس دلتنگی.حس غربت... نمی دونم چطوری توضیحش بدم.بعضی موقع ها این حس میاد سراغم.بی قرار می شم.نا آرومم.رفتم باشگاه.باز همونجوری بودم.حال و حوصله ی غذا درست کردن نداشتم اصلا!!!اما کاریش نمی شد کرد.رفتم سراغ ماهی که دیشب خریده بودیم.با این که اصلا حس درست کردنش نبود اما خیلی خوشمزه شده بود.دلم نیومد ازش عکس نگیرم.

عصر هم دیر از خواب بلند شدم.می خواستم سانس ساعت 4 برم سینما.اما نشد.ساعت حدودای 7 بود.آماده شدم رفتم واسه ی سانس ساعت 8.آبجیم هم زنگ زد که اگه حال دارم با هم بریم سینما.اما گفتم نه.بهش هم نگفتم که دارم می رم سینما.دوست داشتم تنها باشم.

آخرای فیلم بود که رضا اومد دنبالم.آخه عصری ماشین رو برده بود.با هم اومدیم خونه.