۹۱/۸/۱۱ (پنج شنبه)
از عصری یه تیکه به کارای خونه میرسم... شب که همسری میاد انباری رو میریزیم بیرون و تمام کارتون ها رو باز می کنیم و بازبینی انجام میشه... دوباره انتقال می یابن به انباری... شب قبل یه سری پرده ها رو نصب کردیم و امشب هم بقیه پرده ها نصب شد... کلی خونه تغییر کرد... طرفای چهار صبح بود که کارا تموم شد... دوست داشتم حرکت کنیم... اما همسری گفت خوابش میاد... بهش گفتم خب اشکالی نداره تو بخواب... من خودم رانندگی می کنم... اما گفت نه... خطرناکه... مخصوصا این موقع صبح که خیلی از راننده ها دیگه چشماشون آلبالو گیلاس میچینه...
۹۱/۸/۱۲ (جمعه)
صبح بعد از نماز صبح یه ذره دیگه به مرتب کردن خونه مشغول شدم و آماده شدیم حرکت کردیم به سمت اصفهان...
وقتی رسیدیم خونه ی مامان اینا،احسان تا منو دید کلی ذوق کرد... حامد هم اینقدر ذوق کرده بود و میخندید که رفت پشت سر مامانم قایم شد!اصلا نمی دونست چیکار بکنه!!! همیشه وقتی خیلی ذوق می کنه همین حالت رو داره... فکر می کردم احسان تا منو ببینه بهم بچسبه برای شیر خوردن... اما اصلا... سریع سفره ناهار انداخته شد و بعد از ناهار یه ذره شیر خورد و خوابید...
شب رفتیم خونه عمو برای دیدنش و زیارت قبول گفتن... بعد هم رفتیم خونه پدر خانومش که میشه دایی پدرم... خواهری و همسرش خونه مونده بودن و بساط چایی و شیرینی و میوه رو به پا کرده بودن و منتظر ما بودن... ما هم یه کیک خوشگل خریدیم با دوتا کلاه بوقی... آخه میخواستیم برای حامدخان تولد بگیریم...تولد قمری حامد دوازدهم ذی الحجه بود... خلاصه وقتی برگشتیم یه جشن کوچیک خودمونی داشتیم... خواهری و همسریش برای حامد یه عروسک انگری بردزی خریده بودن... خواهری میگفت آخه یه دفعه که با حامد رفته بودن بیرون گیر داده بوده به این عروسک...
۹۱/۸/۱۳ (شنبه) روز عید غدیر...
از صبح من و خواهری داشتیم به خودمون میرسیدیم... برای ناهار تالار ولیمه ی مکه رفتن عمو دعوت بودیم... کلی خوش گذشت و کلی از فامیل رو یه جا دیدیم... مامانم همبازی دوران خردسالیش رو دید و کلی یاد قدیما کردن!
بعد از اونجا خونه خواهرشوهر خواهرم مولودی دعوت بودیم... اونجا هم کلی خوش گذشت... بعدش یه ساعتی اومدیم خونه و استراحت کردیم و دوباره آماده شدیم به سمت مهمونی... آخه برای شام ولیمه ی مکه رفتن پسرعموی بابا دعوت بودیم... البته ما چمدون هامون رو بستیم و بعد از شام به سمت قم برگشتیم... طرفای ساعت چهار صبح بود که رسیدیم...