19/مهر/ 87 (جمعه)
امروز طرفای 11 بود که از خواب پا شدم.رضا دو سه ساعتی زود تر از بیدار شده بود.هنوز صبحونه نخورده بود.منتظر من بود.
بعداز ظهر هم اون خوابید اما من بیدار بودم.داشتم یه فیلم ایرانی می دیدیم.خیلی مزخرف بود!حیف وقت!
طرفای 5 بود که یه کاری بیرون داشت رفت و اومد.رفتیم دنبال دایی و زنداییش.
اول رفتیم مغازه ی یکی از فامیلای ما.خیلی وقت بود که هوس همبرگر کرده بودم.رضا هم مغازه کار داشت.ما رو گذاشت و رفت .
رضا که اومد با هم همبرگرهامون رو خوردیم و رفتیم شهربازی.بین راه هم زنگ زدم به خانوم دوست رضا.دعوتشون کردم که اونا هم بیان شهربازی.اما گفت که چندروز پیش رفته بودن بسته بوده.احتمالا به خاطر اینکه هوا سرده بستن!
خیلی خورد توی ذوقم!با این حال رفتیم دیدیم بازه!!!ذوق مرگ شدم!همون موقع هم شریک رضا زنگ زد و رضا هم مجبور شد بره مغازه.سه تایی رفتیم شهر بازی.
کلی روی مخ زندایی کار کردم تا قبول کرد بریم فرایسکی!می ترسید!رفتیم دوتایی سوار شدیم.خیلی فاز داد!وقتی برگشتیم دایی می گفت صدای جیغ و دادتون می یومد!!!چون هیشکی دیگه داد نمی زد صدای شماها خیلی واضح می یومد!!!البته من که زیاد سر و صدا نکردم.
رضا هم اومد.با زندایی قرار گذاشته بودیم که آخرش هم دوباره چهارتایی بریم فرایسکی.اما نامرد بازی در اوورد و گفت من نمی یام.رضا هم می گفت من نمی یام.دایی هم چون زندایی نمی یومد می گفت منم نمی یام!با این حال تسلیم نشدم و خودم تنهایی بلیت گرفتم و سوار شدم.
برگشتنه هم رفتیم ماهی زنده خریدیم.این ماهی ها هم عجب جونی دارن!!!بعد از اینکه آقاهه ماهییه رو برامون از آب گرفت تا ده دقیقه بعدش ماهی ها داشتن تکون می خوردن!!یکی شون رو تو دستم گرفتم.هنوز داشت جون می داد!
شب که اومدیم خونه خوابمونن نمی برد.رضا یه فیلم گذاشت دیدیم.خیلی جالب بود.
رضا جونم به خاطر همه چیز ازت ممنونم.
جمعه ی خیلی خیلی خوبی رو داشتم.