خلاصه ای از این چندوقت...
میخوام یه خلاصه ای از این مدت که نبودم بنویسم.
اول اینکه قل عزیزم که یکی یه دونه خواهرم باشه اومد قاطی ما مرغا!
شانزدهم شهریور جشن عقدش بود.
دوم اینکه تقریبا دو هفته پیش که عروس و داماد رو پاگشا کردم و مامانم و بابام هم اومدن به پیشنهاد مامان و بابا آقا حامد رو برای مدت یه هفته با خودشون بردن اصفهان تا پروژه پوشک گیری رو آغاز کنن.چون اگه قرار بود من این کار رو شروع کنم حالا حالا ها انجامش نمیدادم!
الان از حامد خیلی راضیم. امروز یه لحظه دیدم حامدخان غیبش زده.رفتم دستشویی و دیدم خودش داره لباساشو درمیاره.برای اولین بار بود که خودش میرفت دستشویی.تازه به منم گفت نیا داخل.
هنوز حرف نمیزنه.تازه شروع کرده به کلمه گفتن.یه هفته ای هست که وقتی یه چیزی رو میبینه میپرسه چیه؟؟!! و سعی در تکرار کلمه داره...
حامد دوماه دیگه سه سالش تموم میشه و احسان آقا هم تازه هجده ماهگی رو تموم کرده.
الان دو ماهی هست که اسباب کشی کردیم و شدیم مستاجر خونه ی پدریم.قرار بود خونه خودمون رو اردیبهشت ماه تحویل بدن که هردفعه عقبش میندازن.ماه رمضون یه سری زدیم و ازش دیدن کردیم که متوجه شدیم برخلاف قول و قرارهایی که هردفعه میدن اگه کار ساخت و ساز خیلی زود به پایان برسه عید نوروز خواهد بود!
از این چیزا که بگذریم میرسیم به حال و روز خودم...
نمی دونم بگم خوبم یا بدم!
دوست ندارم موج منفی بدم یا بخوام به خودم تلقین کنم.اما یه جورایی خسته شدم.صبح تا شب بچه داری و سرکله زدن باهاشون به اضافه ی کارای خونه که تمومی ندارن!
با وجود اینکه پسرا تمام انرژیمو میگیرن و خستم می کنن اما قدر لحظه های با هم بودنمون رو میدونم...
میدونم که الان واقعا دوران شیرین زندگیم هستن و هیچوقت تکرار نخواهند شد...
خنده هاشون کاراشون حتی شیطونی هاشون آدم رو به خنده وامیدارن... حتی در اوج خشم و عصبانیت ناشی از خرابکاریهایی که با هم کردن...
خودم می دونم چمه...
مشکل من اینکه افتادم توی یه روال تکراری... روز و شبایی که مث همن...
دوست دارم یه تکونی به خودم بدم... اما نمیشه... دست تنهام... و دست تنها بودن این اجازه رو بهم نمیده...
دوست دارم یه خورده از وقتم مال خودم باشه... مال خودم باشم... برم کلاس... کلاس زبان رو ادامه بدم... کلاس ورزش برم... تیراندازیمو ادامه بدم... دوست دارم یه خورده از این مخم استفاده کنم... کار فکری داشته باشم... بس که کار فکری نکردم یه جورایی مغزم تنبل شده... مث اینایی که آلزایمرز دارن! خیلی زود چیزا رو فراموش می کنم...