چی چی بگم...
اینقدر نیومدم و نیومدم و نیومدم که حالا هم که اومدم نمی دونم چی چی بگم!
صبح ها معمولا دیر از خواب پا میشیم چون پسرا تا دیروقت بیدارن...
عصر ها هم معمولا پسرها رو برمیدارم و میرم خونه ی دوستام... یا اونا رو دعوت می کنم...
همین!
الانم پسرها جفت شون بی هوش شدن!ظهرا نمی خوابن... از اون طرف سر شب که میشه دیگه بیهوش می افتن! بعدشم شب تا دو سه یا حتی چهار بیدارن... صبح هم تا طرفای یازده دوازده خوابن... و این چرخه همچنان ادامه دارد.... البته چند شبی هست که داریم سعی می کنیم زودتر بخوابیم....
آقا احسان هم ده ماهگی رو تموم کرد و وارد یازده ماهگی شد... حامد خان هم دربیست و هفت ماهگی به سر می برن...
آقا احسان در نه ماهگی شروع به دندون درآوردن کرد... به فاصله ی سه روز دومین دندونش هم جوونه زد... بعدش هم هرهفته یه دندون اضافه کرد... الان هم شیش تا دندون داره... سه تاش هنوز کامل در نیومدن... بچه ی آرومیه... اینقدر آروم که اصلا متوجه دندون در آوردنش نشدیم... چون معمولا بچه ها تب می کنن و بیقراری می کنن...
الان حدود دو ماهی می شه که همسری لطف می کنن و صبحای جمعه پسرها رو نگه می داره و من میرم استخر...