یه دل شکسته...
۳/ فروردین/ ۹۰ (چهارشنبه)...
سال جدید شروع شد... یه سال جدید با کلی برنامه ها و نقشه ها و آرزوهای جدید...
هفت هشت ساعت قبل از تحویل سال همسری خودش رو رسوند اصفهان... اما چه رسوندنی! همیشه دوست داشتم برای یه بار هم که شده موقع تحویل سال گلزار شهدا باشم... سر قبر عموم... همگی رفتیم گلزار شدها به جز بابا و حامد خان... حامد خان خواب تشریف داشتن...
معمولا موقع تحویل سال خنده رو لبا مهمونه... اشک شوق توی چشما خونه می کنه... اما امسال برای من فرق میکرد...اشک غم مهمون چشام بود... از یه ساعت بعد از اومدن همسری به اصفهان جر و بحث ها شروع شد... این هفت هشت روز دوری رو تحمل کردم به این امید که موقع تحویل سال کنارمه و دستامون توی دست همه... دلامون پر از شادیه و با همدیگه عید دیدنی میریم و در کل دور همیم... اما نمی دونستم قراره بیاد و زود بره... نمی دونستم تازه قراره حامدم رو هم با خودش ببره... همسری میخواست با مامانش اینا برن سمت شهرشون که توی استان فارسه... حامد رو هم با خودش ببره... به مدت ۴ روز... هرچی هم اصرار کردم که آخه با وجدان لااقل حامد رو نبر قبول نکرد... پیشنهاد دادم حتی حاضرم با اینکه دکتر استراحت مطلق بهم داده اما یه ماشین دربست بگیر و من هم همراهتون بیام... اما بازم قبول نکرد... نمی دونم... شاید انتظارات من خیلی زیادیه! شاید من خیلی حساسم... ولی هرچقدر هم که حساس باشم فکر نمی کنم چیز زیادی ازش خواسته باشم... اونم توی این شرایط روحی و جسمی خاصی که دارم... شاید چون یه مرده نباید ازش انتظار داشت که اونطور که باید من رو درک کنه... اما تعجب می کنم از بقیه... تعجب می کنم از بزرگترهایی که دور و برش بودن و یه کلمه نصیحتش نکردن... به کلمه بهش نگفتن که کارش اشتباهه... یه کلمه بهش نگفتن که کارت صحیح نیست... به صلاح نیست الان در همچین موقعیتی همچین کاری رو بکنی... نه تنها یه کلمه از این حرف ها رو بهش نزدن بلکه تازه خودشون این کار رو یادش دادن! تاییدش کردن!
فکر می کردم اونقدر حق دارم که ازش بخوام لااقل سه چهار روز اول عید رو کنارم باشه...بعدش هرجا که دوست داره بره... اما فشار کاری رو که این اواخر روش بوده رو بهونه کرد... گفت نیاز به مسافرت داره... نیاز به تفریح داره و در کنار من این امر براش میسر نیست!ترجیح داد با خانواده اش بره مسافرت...
معمولا موقع تحویل سال آدما از هم حلالیت میطلبن... سعی می کنن کینه ها رو از دل هم دیگه پاک کنن... اما چقدر زشت و ناپسنده که خودشون با دست خودشون این بذر کینه رو تو دل عزیزترهاشون بکارن! خیلی سعی کردم موقع تحویل سال دعاهای قشنگ براشون بکنم... اما نشد... نشد که بشه... شایدم میشد... اما من نتونستم! نفرین نکردم اما ... اما اگه یه جایی کارشون لنگ موند و گرفتاری براشون پیش اومد یه لحظه چشماشون رو روی هم بزارن و فکر کنن... شاید آه دل یه نفر پشت سرشونه... آه دل یه مادری که دلش رو شکستن!
همسری یک شنبه ساعت هشت شب رسید اینجا... تحویل سال رو هم که رفتیم گلزار...دوشنبه صبح همگی رفتیم یه جا عید دیدنی... بعد از ناهار هم همگی البته به جز حامد که خواب بود و مامانم رفتیم پارک گلها... شب هم یکی از عموها و عمه هام اومدن عید دیدنی... برای شام هم خانواده ی همسری خودشون رو رسوندن اصفهان تا صبح سه شنبه راهی بشن... صبح سه شنبه هم بعد از نماز صبح صبحونه خوردن و رفتن... این مسافرت رفتن برای همسری اینقدر واجب بود که خودش با سه تا داداشاش که ماشالا کوچیک هم نیستن عقب نشستن!رفتن و دل من رو هم با خودشون بردن...
وقتی داشتن راه می افتادن و من و مامانم داشتیم برای حامد دست تکون میدادیم لحظه ی خیلی دیدنی بود... برای من که دردآور بود... وقتی ماشین روشن شد حامد اول خیره خیره نگامون کرد... بعد که ماشین به راه افتاد و براش دست تکون دادیم یهو بغض کرد... با بغضش بغض من رو هم شکوند...
خلاصه که شروع امسال برای من همراه با یه شوک بود... یه شوک روحی روانی بزرگ... یه شوکی که داغونم کرد... حتی اینقدر حسابم نکردن که باهام یه مشورت بکنن... اصلا مشورت هم نه... لااقل از تصمیمی که گرفته بودن مطلعم بکنن... من به کنار... به فکر اون بچه ی توی شکمم هم نبودن...
تنها چیزی که آرومم کردو قلبم رو مطمئن می کرد آیه های قرآن بود... استخاره هایی بود که میگرفتم... همه شون یه چیزی میگفتن... دعوت به صبرم کردن و اینکه از کارشون پشیمون میشن و گنهکار سزای کارش رو میبینه!