سال جدید و یه عیدی قشنگ از طرف خدا...
۲۸/ اسفند/ ۸۸ (شنبه)
سلام دوستای گلم...
فقط و فقط یه روز دیگه به سال جدید باقی مونده... دهه ی هشتاد هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت...ایشالا سال خوبی داشته باشید ... برای من هم دعا کنید...
میخوام یه نگاهی گذرا به دهه ی هشتاد داشته باشم...
اوایل دهه ی هشتاد یه تصادف داشتم که منجر به شکستن پام و خونه نشینی ام شد...
سال هشتاد و یک یا دو بود که بابا کارش منتقل شد به تهران... یه پست مهم توی یکی از ارگان های مهم دولتی...اسباب کشی کردیم رفتیم تهران... اما بیشتر از سه ماه تابستون رو دووم نیووردیم و برگشتیم...
سال هشتاد و سه هم نامزد کردم... کنکور شرکت کردم و دانشگاه آزاد مترجمی زبان قبول شدم که همسری نذاشت برم...
سال هشتاد و چهار عروسی کردم... مدرک خیاطی مو گرفتم... گواهینامه گرفتم... دوباره دانشگاه شرکت کردم و مهندسی کامپیوتر قبول شدم...
سال هشتاد و هفت هم مامانم اینا اسباب کشی کردن و برگشتن اصفهان و ساکن اونجا شدن... حدود هفت هشت ماه هم مرتب باشگاه میرفتم و به خودم میرسیدم... البته خدا رو شکر که ورزش هام اثر بدی روی نی نیم نداشته...
نوروز هشتاد و هشت هم فهمیدم که باردارم... یه نی نی کوچولو همرامه... آذر هشتاد و هشت گل پسرم حامد خان متولد شد... تمام امید زندگیم...
توی همین سال به خاطر دوران بارداریم و همچنین موقعیتی که برام بوجود اومد صلاح دیدم که درسم رو بذارم کنار... به کاردانی بسنده کردم و دیگه ادامه ندادم...
سال هشتاد و نه هم به همراه مامان و آبجی و حامد خانم رفتم کربلا... خیلی برام خاطره انگیز بود...
این رو هم اضافه کنم که توی این دهه تقریبا به جز یکی دو سالش رو بقیه رو مرتب سفر به مشهد و زیارت امام رضا رو داشتیم... ایشالا سالای دیگه رو هم خدا نصیبمون بکنه...
و اما عیدی که خدا امسال عید نوروز میخواد بهم بده...
مرداد امسال(یعنی ۸۹) فهمیدم دوباره باردارم! یه نی نی توی راه دارم! اولش خیلی شوکه شدم... به قول یکی از دوستام سورپرایز بدی بود! تا یه مدتی ناراحت بودم... اما بعدش نه... چون یادم اومد که کارای خدا هیچ وقت بی حکمت نیست! و بابت این نعمتی که خدا بهم داده شاکرش شدم... حالا توی ایام عید منتظرم که این کوچولوی نازنین به دنیا بیاد و من باز هم طعم قشنگ مادری رو تجربه کنم...
می دونم که سخته... خیلی سخته... داشتن دو تا بچه ی پشت سر هم... ولی الحمد الله تا حالاش با این سن کمم تونستم از پیش بر بیام... دوران بارداری نسبتا سختی رو گذروندم... نه از نظر جسمی... بلکه از نظر روحی و عاطفی... اولا وضعیت خودم نرمال نبود... از طرف دیگه باید به حامد میرسیدم... با حامد بازی می کردم... سرو کله میزدم... اون الان به تمام توجه و محبت من نیاز داره...
دعا کنید برام... دعا کنید که همه چیز به خوبی پیش بره و نی نی هم راحت به دنیا بیاد و من هم بتونم اونطوری که باید برای هردوتاشون مادری کنم... بتونم مادر خوبی باشم... بتونم بهشون رسیدگی کنم... بتونم خوب تربیتشون کنم... ایشالا که بچه های صالحی بار بیان... الهی آمین...
از همسری مهربونم هم تشکر می کنم...گرچه خیلی وقتا اونطور که ازت انتظار داشتم درکم نکردی... اما بازم ازت ممنونم.. شاید توقعات من ازت یه خورده زیادیه! اما بازم یه دنیا ممنونتم عزیزم...
الان که دارم این آپ رو مینویسم اصفهانم... خونه ی مامانم... دقیقا شنبه ی هفته ی پیش اومدیم اصفهان... نوبت دکتر داشتم... میخوام اینجا زایمان کنم... وقتی اومدم دکتر بهم استراحت مطلق داد و به ناچار اینجا موندم... اما همسری همون شب برگشت... امروز دقیقا یه هفته است که ازش دورم اما انگار یه ماهه که اینجام... روزها میگذره اما به سختی... همسری گفته برای بعد تحویل سال سعی می کنه که بیاد اینجا پیشمون... این چند وقته حسابی سرش شلوغه و داره به حساب کتابای مغازه میرسه... باید حسابداریش رو صفر کنه و ببنده... اینقدر سرش شلوغه که حتی توی این یه هفته نتونستم باهاش چند دقیقه راحت صحبت کنم... درکش می کنم و سعی کردم که این چند روز رو زیاد باهاش تماس نگیرم تا با خیال راحت به کاراش برسه تا وقتی که میاد اینجا دیگه فکرش جای دیگه و توی حساب کتاباش نباشه...
خلاصه که دوستای گلم امیدوارم سال خوبی داشته باشید... براتون بهترین ها رو آرزو دارم... اگه یه وقت بدی ازم دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید... محتاج دعاهای قشنگ تون هستم...
خداوندا...
در این واپسین روزهای سال دلمان را چنان در جویبار پاک رحمتت شستشو ده که هر کجا تردیدی هست ایمان... هرکجا زخمیست مرهم ... هرکجا نومیدیست امید... و هرکجا نفرتیست عشق جای آن را فراگیرد...