۱/ آذر/ ۸۹ (دوشنبه)

از صبح مشغول بستن چمدونم بودم... وسایل خیلی کم برداشتم تا اونجا اذیت نشم... یه چمدون کوشولو برای خودم و حامد خان... شب همسری با ماشین باباش مارو رسوند اصفهان...

۲/ آذر/ ۸۹ (سه شنبه)

صبح بعد از خوندن نماز صبح و خوردن صبحونه همسری برگشت قم...

تا شب کلی استرس داشتم... همش به این فکر می کردم که یعنی چی میشه؟!!! تا نیمه های شب بیدار بودم... شاید کلا فقط دو ساعت خوابیدم...

۳/ آذر/ ۸۹ (چهارشنبه) پیش به سوی کربلا...

کلا چهار تا کاروان بودیم که با اون هواپیما راهی عراق میشدیم... دو تا از کاروان ها باید میرفتن کربلا و دو تای دیگه نجف... هم دوست داشتم برم نجف هم دوست داشتم برم کربلا... نجف به خاطر اینکه شب عید غدیر بود ... کربلا به خاطر اینکه میگن شبای جمعه تمام اماما جمع میشن حرم امام حسین... قرعه  کشی کردن و قرعه به نام کربلا افتاد...

پروازمون ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح بود که گفته بودن از ساعت شش فرودگاه باشین... بابا ما رو رسوند فرودگاه و خیلی سریع کارها انجام شد و پروازمون تقریبا سر وقت انجام شد... پروازمون یک ساعت و بیست دقیق طول کشید ...

اول رفتیم کاظمین... یه زیارت مختصر... بعد هم دو طفلان مسلم... شب هم رسیدیم کربلا... دوست داشتیم نماز مغرب و عشا حرم باشیم که نشد... اما وقتی جا گیر شدیم و اتاق هامون رو تحویل گرفتیم و شام خوردیم راهی حرم شدیم... اگه بدونید چه صفایی داره حرم امام حسین... هیچی از حال و هوای اونجا نمی تونم تعریف کنم براتون... فقط باید برید و ببینید... همین!

هتل ما نزدیک حرم امام حسین بود... چهار دقیقه پیاده روی... اما در طول همین یه ذره مسیر سه تا ایست و بازرسی و تفتیش داشتیم... البته من چون کالسکه ی حامد دستم بود لازم به تفتیش نداشتم... خانوم ها باید میرفتن قسمت تفتیش بانوان... اما من از قسمت آقایون میرفتم... با دستگاه هایی که داشتن بازرسی میشدم...

چون شب عید غدیر بود حرم خیلی خیلی شلوغ بود... خیلی از خود عرب ها میومدن حرم... یه عالمه شیرینی و شکلات پخش میکردن که خیلی هاش رو به عنوان تبرکی با خودم اووردم ایران ... اگه بدونین حامد خان چقدر ذوق میکرد توی حرم... توی ایست و بازرسی های داخل خود حرم کلی به خاطر حامد خان معطل میشدیم... چون حامد خان دلبری می کرد و اونا هم بغلش می کردن و کلی بوسه بارونش می کردن...

۴/ آذر/ ۸۹ (پنج شنبه)

صبح قرار بود که همه توی لابی هتل جمع بشیم تا چند جا رو نشونمون بدن... وقتی رفتیم لابی دیدم بعضی ها هنوز نیومدن... برگشتم توی اتاق مون تا یه چایی بریزم برای خودم و برگردم... وقتی برگشتم دیدم همه رفتن! مامان و خواهری هم شاکی منتظر من موندن! دیگه خودمون راهی شدیم ... رفتیم حرم اباالفضل...

شب رفتیم حرم امام حسین برای دعای کمیل... اینقدر شلوغ بود...حامد جان اینقدر شیطونی کرد که دیگه وسطای دعا بلند شدیم برگشتیم هتل...

از اونجایی که همسری گفته بود نیمه شب های بین الحرمین رو از دست نده و اگه تونستی یه نیمه ی شب برو بین الحرمین شب که همه خوابیدن پا شدم رفتم سمت حرم امام حسین... ساعت حدود یک و نیم شب بود... ام پی تری توی گوش... با اینکه خیلی سرم درد می کرد و خوابم میومد... از در هتل که میومدیم بیرون روبرومون گنبد طلایی امام حسین بود...رفتم داخل حرم...بعد از زیارت دیدم که صدا میاد... صدای ایرانی هاست... توی صحن نشسته بودن و مردم هم دورادورشون نشستن... من هم یه جایی پیدا کردم و نشستم... خیلی با صفا بودن... چند تا مداح داشتن که به نوبت چند دقیقه ای می خوندن و میرفتن ته صف تا دوباره نوبتشون بشه...تمام درد و غمای دنیایی ام از یادم رفت! با همون حال  رفتم بین الحرمین به سمت حرم حضرت اباالفضل... باز دوباره توی حرم حضرت یه گروه زائر ایرانی اومده بودن برای وداع... بعد از زیارت از حرم زدم بیرون... چند باری بین الحرمین رو رفتم و برگشتم... اصلا نمی تونم بگم چه حالی داشتم... همچین مواقعی نیاز به روضه خون نداری... لازم نیست کسی برات بخونه و تو هم اشک بریزی... همین که بین الحرمین رو می ری و نگاهت به دو تا گنبد می افته اشکت خود به خود سرازیر میشه... دیگه طرفای ساعت چهار و نیم بود که برگشتم هتل...

۵/ آذر/ ۸۹ (جمعه)

عصر مدیر کاروان برنامه گذاشته بود که مقام حضرت علی اصغر و علی اکبر و امام صادق رو نشونمون بده... خیلی ها نبومدن... شاید روی هم ده نفر نبودیم... وقتی برگشتیم موقع نماز مغرب عشا بود... حرم که اینقدر شلوغ بود و مملو از جمعیت شده بود که دیگه مردم توی خیابون وایساده بودن برای نماز... ما هم یه گوشه ی خیابون وایسادیم و نماز خوندیم... مردم هنوز شکلات و کیک  و ... پخش میکردن توی خیابونا...

۶/ آذر/ ۸۹ (شنبه)  

صبح زود همه چمدون ها رو آووردن لابی و جمع شدیم تا بریم نجف... اتفاق خیلی بدی افتاد... نمیخوام زیاد در موردش توضیح بدم... فقط همین رو بگم که نزدیک بود من و مامانم و حامد رو جا بذارن!نزدیک بود گم بشیم!اشکمون رو در اووردن!...

چون هتل مون آماده نبود اول از همه ما رو بردن مسجد سهله... بعد هم رفتیم هتل مون... نزدیک ترین هتل به حرم هتل ما بود... از در هتل که میومدی بیرون باید وارد قسمت تفتیش حرم می شدی... با این که هتل مون ظاهر خیلی خیلی عالی داشت اما درونش افتضاح بود... اینقدر افتضاح که قصد داشتم برم هتل های اطراف رو ببینم تا اگه بشه به خرج خودمون بریم یه هتل دیگه... بنا به دلایلی منصرف شدم...

شب که با بابا تماس داشتم گفت که پسر عموش هم نجفه... آخه کاروان میبره...شماره اش رو داشت تا باهاش تماس بگیرم ... وقتی تماس گرفتم داخل حرم باهامون قرار گذاشت... برای ده دقیقه بعدش... سریع خودمون رو رسوندیم و پیداش کردیم...آدرس یه نقره فروشی رو بهمون داد که از فامیلای دور خودمون محسوب میشد... گفت که خودش هم زنگ میزنه و سفارشمون رو بهش می کنه...

۷/ آذر/ ۸۹ (یک شنبه)

صبح رفتیم وادی السلام... برگشتنه هم خواهری برای گل پسرم یه جفت چکمه ی خوشجل خرید... پیشاپیش به مناسبت تولدش...

بعد از ناهار رفتیم مسجد کوفه...

شب رفتیم مغازه ی همون آشنایی که داشتیم... اولین چیزی که در طول این سفر برای خودم خریدم کفن بود... آدرس چند تا مغازه ی پارچه فروشی رو میخواستیم که گفت الان دیره... فردا صبح بیاید...

۸/ آذر/ ۸۹ (دوشنبه)

صبح رفتیم بازار برای خرید... با اینکه کسی از ما توقع نداشت که چیزی سوغاتی بخریم اما به هر حال دست خالی که نمیشد رفت... رفتیم مغازه ی آشنامون و اون هم یه پارچه فروشی معرفی کرد که مامان کلی خرید کرد ازش... منم یه ذره خرت و پرت خریدم... برای خودم هم یه توگردنی با زنجیرش خریدم که وسطش در نجف داره...

شب همه چمدون ها رو گذاشتن توی لابی... بهمون گفتن که دیگه چمدون ها رو بهتون نمی دیم تا فرودگاه ایران... اگه چیزی لازم دارید باید بذارید توی کیف های دستی تون...

۹/ آذر/ ۸۹ (سه شنبه)

صبح نیم ساعت قبل از اذان من و مامان رفتیم حرم برای نماز صبح... هنوز درای حرم رو باز نکرده بودن... آخه حرم امام علی رو از ساعت ۱۱ شب تا چهل و پنج دقیقه مونده به نماز صبح می بندن... بیست دقیقه ای پشت درای بسته ی تفتیش معطل شدیم... وقتی برگشتیم هتل حامد بیدار شده بود و خواهری بهش غذا داده بود و خوابونده بودش...

بعد از نماز صبح همگی جمع شدیم توی لابی و راهی سامرا شدیم... طرفای ظهر بود که رسیدیم... بعد هم رفتیم حرم سید محمد... عموی امام زمان ... ناهار رو هم ساعت چهار ظهر حرم سید محمد خوندیم... داشتن اذان مغرب رو میگفتن که سوار اتوبوس شدیم تا بریم بغداد... گفتن چون جاده ها توی شب خیلی نا امن میشه باید زودتر از سامرا خارج بشیم... وقتی سوار اتوبوس شدیم شکلات هایی رو که به مناسبت تولد حامد خان خریده بودم دادم به مدیرکاروانمون تا پخش کنه... خلاصه برای حامد خان یه تولد کوشولو توی اتوبوسمون گرفتیم...

اگه اخبار اعلام کرد که اتوبوسی در حال رفتن به سامرا یا برگشت از سامرا  تصادف کرد یا چپ کرد بدونید که تقصیر گردن راننده اش بوده!!! اینقدر این راننده ی اتوبوس ما بد رانندگی می کرد که حد نداشت!چند ساعتی از سامرا تا بغداد راه بود... چون دیگه شب بود اکثرا خوابیدیم... آقا حامد بس که بغل شده بود بی تابی می کرد و میخواست که روی یه جای صاف بخوابه... به همین خاطر گذاشتیمش اون بالا که جای کیف های دستیه... اینقدر زود و عمیق خوابید.... (عکسش رو ایشالا میذارم توی وبلاگش) با هر سبقت غیر مجازی که راننده میگرفت من از خواب میپریدم و ناخود آگاه بلند میگفتم "یا قمر بنی هاشم" ... نزدیکای بغداد که دیگه همه کم کم از خواب بیدار شدن آقایی که صندلی جلوی ما نشسته بود به مامانم گفت این دختر خانوم شما با این از خواب پریدن ها و یا قمر بنی هاشم گفتن هاش نه خودش درست خوابید نه گذاشت ما بخوابیم! همه ترکیدن از این حرفش... اینقدر ترسیده بودم از طرز رانندگی راننده که حتی زنگ زدم به همسری تا بلکه برای آخرین بار باهاش حرف زده باشم!!!

وقتی رسیدیم هتلمون توی بغداد اول رفتیم برای شام... بعد هم کلید اتاق هامون رو بهمون دادن که واقعا اتاق هامون عالی بودن...نماز خوندیم و خوابیدیم تا فردا صبح زود از خواب بیدار بشیم...

۱۰/ آذر/ ۸۹ (چهارشنبه)

صبح بعد از نماز صبح راهی فرودگاه شدیم... بماند که چقدر اذیت شدیم و چندین بار چمدون ها رو از اتوبوس گذاشتیم پایین و بالا و کلی گشتنمون! پروازمون ساعت نه و چهل و پنج دقیقه بود که با حدود نیم ساعت تاخیر انجام شد... وقتی رسیدیم ایران بابا و داداشی اومده بودن استقبالمون... خونه هم مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله منتظرمون بودن... از تهران خودشون رو رسونده بودن اصفهان به خاطر ما...