سلام...

توی این مدتی که آپ نکردم یه مرتبه مامان و خواهری اومدن پیشم... چهار روزی بودن...یادمه یه جمعه شب اومدن... تا چهارشنبه صبح... من و حامد هم باهاشون رفتیم... چون پنج شنبه شب عروسی دعوت بودیم... از اونجایی که چهار نفر بودیم و بار و بندیلمون هم زیاد بود برای اولین بار همسری ماشین رو بهم داد تا بریم اصفهان... فکر میکردم رانندگی توی جاده باید برام سخت باشه... اما نبود... فقط چون صبح زود از خواب بیدار شده بودم یه ذره خوابم میومد... چشام حسابی خسته شدن... ساعت ۱۱ صبح راه افتادیم و طرفای ۳ رسیدیم... البته به بابا نگفتیم که خودمون داریم میایم تا نگرانمون نشه... جمعه هم همسری اومد اصفهان و شب هم برگشتیم... هم برای حامد کادو خریده بود هم برای من... دست درد نکنه مرد مهربونم...

توی این مدت هم دستبندم رو عوض کردم و یه دستبند خیلی خوشگل گرفتم...

صاحبخونه مون هم رفتن کربلا... برای ولیمه شون هم خونه ی ما رو میخواستن... خلاصه یه خونه تکونی هم کردیم...

پنج شنبه ی هفته ی پیش هم مامان اینا از اصفهان اومدن... ما هم مهمونی دعوت بودیم... خونه ی مامان همسری... مهمونی ماهانه بود... همه ی فامیلا بودن... مامان اینا هم دعوت شدن و همراه ما اومدن... بعد از شام هم یه کمی نشستیم و راهی تهران شدیم... البته همسری نیومد و من و حامد با مامان اینا رفتیم...جمعه شب هم برگشتیم...خونه ی دایی هم رفتیم... شیمیاییه... البته تازه چند ساله که فهمیدن... حالش خیلی بده... یه دوره ی درمانی رو شروع کرده... باید ماهی یه بار آمپول بزنه... قبل از آمپول هم باید آزمایش بده ... خلاصه که کلی بند و بساط داره...  وقتی رفتیم خونه شون حسابی همه مون شوکه شدیم... من که اگه توی خیابون میدیدمش اصلا نمیشناختمش... تمام ابروها و ریش و سیبیل و موهاش ریخته بودن... یه حالی شدیم... تو رو به خدا براش دعا کنید...

دیشب بالاخره رفتیم فیلم ملک سلیمان رو دیدیم... خوب بود...

احتمالا امروز هم وبلاگ حامد خان رو آپ کنم به همراه عکس های جدید...

*من و حامد و مامانم برای کربلا و سوریه هوایی اسم نوشته بودیم... اما چون به حد نصاب نرسیده بود کنسل شد... برای کربلا زمینی اسممون در اومده... با اینکه زمینی خیلی سخته اما با همه ی سختی هاش دوست دارم برم... بابام داره تلاش خودش رو می کنه که هوایی بریم... یعنی میشه؟!

**شاید خیلی زیاده خواه باشم اما دلم مشهد میخواد... امسال هنوز قسمت نشده که برم مشهد... یا امام رضا بطلب ما رو...

*** بهار جان کجایی پس؟خواهشا حتما یه خبری از خودت بهم بده... لااقل یه میل جدید بساز...

**** حوصله مون سر رفته... هم من هم حامد...چقدر بده توی این شهر به این بزرگی هیچ کجایی رو نداشته باشی که بری... اون جایی رو همه که می تونی بری نشه رفت...