مرتب میام و به وبلاگم سر میزنم اما حسی برای نوشتن نیست... هرچی بیشتر ننویسی نوشتن برات سخت تر میشه...

و اما اتفاقاتی که این مدت گذشته...

حامد خان در طول ماه رمضون چهار تا دندون خوشگل در اوورده... شده موش موشی! بهش میگم مموش!

سالگرد ازدواج مون چند روز پیش بود... تولد حضرت معصومه... چهار سال از ازدواج مون گذشت.... همسری برای ناهار به رستوران دعوتم کرد... دو سه روز بعدشم یه آویز با زنجیر بهم کادو داد که خیلی دوستش دارم... دستت درد نکنه عزیزم...

ماه قبل هم یه عروسی اصفهان داشتیم که از چند روز قبل ترش من و حامد خان سوار اتوبوس شدیم و راهی اصفهان شدیم... البته به مامانم اینا نگفتم... خواستم سورپرایز بشم که شدن!وقتی زنگ خونه شون رو زدم و مامانم در رو باز کرد حسابی شوکه شد!لحظه ی قشنگی بود...

سعی می کنم از این به بعد بیشتر بیام و بنویسم...

در مورد وبلاگ حامد خان هم قول میدم که تا هفته ی آینده روبراهش کنم... یه قالب براش گذاشتم اما یه قالب خیلی خوشگل به دوستم سفارش دادم براش درست کنه...منتظر خبرای جدید از وبلاگ پسری باشین...