یه مسافرت توپ...
۱۹/ شهریور/ ۸۹ (جمعه)
اول تصمیم میگیریم که بریم شمال... یه سفر چهار روزه... اما وقتی با دوستای شمالیمون تماس میگیریم می بینیم اونا هم هرکدوم دارن می رن یه طرف...
بعد تصمیم میگیریم با یکی از دوستای همسری بریم ویلاشون اطراف شهرمون... جای باصفاییه... از شمال چیزی کم نداره... اما اونم کوچولوش مریضه و کنسل میشه...
بالاخره تصمیم میگیریم که خودمون بریم یه سمتی... میریم نیاسر...قبل از ظهر میرسیم اونجا... اینقدر شلوغه که کلی میگردیم و یه جای خوب پیدا می کنیم... دقیقا جایی که پارسال با دوستامون رفته بودیم میشینیم... برخلاف همه که دارن جوجه کباب میکنن ما ماهی هارو سیخ میزنیم ... خیلی خوشمزه شده... دست همسری درد نکنه... حامد هم با ذوق و شوق برای اولین بار ماهی می خوره...
عصری هم میریم گردش... یه غاری اونجا بود که باید کل مسیر داخلی غار رو از کمر خم میشدی و میرفتی... تصمیم میگیریم بریم اما اونایی که از غار میومدن بیرون میگفتن با کوچولوتون نمی تونید برید... نفس کم میارید... از همون دم غار می شد این رو فهمید... همسری میره و من و حامد خان به انتظار میشینیم... بعد از حدود نیم ساعت همسری میاد... کلی فیلم از داخل غار گرفته... جالب بودن...
همسری هوس یه چیز ترش می کنه... یه بطری آب انار می خریم... اما اونقدری که میخواست ترش نبود...
شب هم جامون رو عوض می کنیم... میریم یه جای دیگه و چادر می زنیم... همسری هم سیب زمینی و پیاز و گوجه کبابی درست می کنه... خیلی دوست دارم... مزه میده... شب هم بر خلاف شب های دیگه نسبتا زود می خوابیم... این اولین تجربه ی در چادر خوابیدن برای آقا حامده...
۲۰/ شهریور/ ۸۹ (شنبه)
صبح که از خواب پا میشیم بساط صبحانه رو سریع ردیف می کنیم... پسری هم کم کم بیدار میشه و همراهی مون می کنه... بند و بساط رو جمع می کنیم و میریم سمت مشهد اردهال... اونجا یه زیارت می کنیم و میریم سمت جاسب... تعریف جاسب رو خیلی شنیده بودیم ولی اصلا ارزش دیدن رو هم نداشت! میریم دنبال کباب... توی هر روستاش که میریم یا کبابی ها تعطیلن یا تموم کردن! به کنسروهای خودمون بسنده می کنیم و بعد هم برمیگردیم...
در کل خیلی خوش گذشت... این روزای خوش رو مدیون همسری هستم... رضا جان دستت درد نکنه... یه شارژ روحی بود برام...