جشن پشت جشن...
۱/ مرداد/ ۸۹ (جمعه) جشن عقد پسرخاله ی همسری...
صبح همسری بیدارم کرد... البته تا کلی وقت خواب بودیم... به اصرار همسری رفتیم بیرون خرید... یه عالمه خرید کردیم... رضا جون برام یه لباس خیلی خوشجل هم خرید... به مناسبت روز جوان... خرید رفتنمون دو سه ساعتی طول کشید... حامد که بیچاره از حال رفت... منم دست کمی از حامدخان نداشتم... بس که هوا گرمه... وقتی که اومدیم خونه همسری به حامد بستنی داد... حامد هم همش رو خورد قربونش بشم... من که دیگه نا نداشتم... زحمت ناهار رو همسری کشید که دستش درد نکنه... آشپزی کردنش برام جالبه... خیلی باحوصله و دقت انجام میده...
از ساعت چهار و نیم عصر هم جلسه داشت تا حدود هشت و نیم... توی این مدت هم حامد رو گذاشتم خونه ی همسایه و پیـــــــــــــــــــش به سوی آرایشگاه... رفتم آرایشگاه دوستم... ازش خواستم که سنگ تموم بذاره... بالاخره جشن عقد فامیل همسریه دیگه... دستش درد نکنه که سنگ تموم گذاشت... خیلی قشنگ آرایشم کرد... موهام هم همینطور... یه شنیون فشن... همسری خیلی پسندید... قبل از رفتن به تالار هم یه عالمه عکس ازم انداخت... دیگه ساعت نه و نیم شده بود که راه افتادیم به سمت تالار... همه تا من رو دیدن کف کردن از آرایش و موهام... همش میپرسیدن کدوم آرایشگاه رفتی... تازه موقع خداحافظی هم مامان همسری به همسری گفت که همه برای حامد اسفند دود کن... هم برای خانومت که عروس مجلسمون بود امشب... بیچاره عروسه... آخه خوب درستش نکرده بودن... احتمالا دیگه جشن عروسی نمیگیرن... چون جشن عقدش خیلی مفصل بود....
۲/ مرداد/ ۸۹ (شنبه)
ظهر همسری نیومد خونه... موند مغازه... معمولا روزهایی که همسری ظهر نمیاد خونه من و حامد عصرش میریم مغازه تا انرژی بدیم به بابایی... معمولا رضا ماشین رو پارک میکنه پایین کوچه مون... چون کوچه های ما شیب خیلی تندی دارن این یه تیکه رو با ماشین میره و بعد پارک میکنه و با تاکسی میره سر کار... شب هم همینطور... این یه تیکه رو با ماشین میاد خونه... از اونجایی که اصلا حواسم نبود که ماشین پایین کوچه پارکه آژانس گرفتم و رفتیم مغازه... خانوم یکی از همکارای رضا همه اومده بود مغازه که رفتیم پارک و یه فالوده خوردیم... شب هم با همسری رفتیم خونه ی داییش... دایی و زنداییش از کربلا اومده بودن....
۳/ مرداد/ ۸۹ (یک شنبه)
یکی دو شب پیش تولد برادر وسطی همسری بود که به خاطر جشن عقد و بازدید دایی همسری یکی دو شب عقب افتاد.... به جاش امروز براش تولد گرفتیم... مامان همسری پیراشکی درست کرده بود و مرغ که خیلی چسبید... حامد هم یه شاخه گل رز به عموش کادو داد!!!
۴/ مرداد/ ۸۹ (دوشنبه)
امروز صبح همسری رو بردیم رسوندیم جمکران... هرسال نیمه شعبان به مدت سه روز میره جمکران... از یه روز قبل از عید تا یه روز بعد از عید.... بعد از اون رفتم دنبال برادر همسری تا بیاد و کولرمون رو درست کنه... بعدازظهر هم به زور حا
حامد رو خوابوندم... آرایشم رو خودم کردم... خونه ی دوستم نزدیک خونه ی ماست... بهتره بگم که به خاطر من اومده این طرف شهر... تقریبا ساعت حدودای هفت بود که رفتم خونه ی مامانش که دیدم عروس خانوم رفته خونه ی خودش.... قرار بود بهم خبر بده که یادش رفته بود... کلی قاطی کردم... پا شدم این همه راه رو برگشتم خونه ی خودم... بعد هم رفتم خونه ی عروس خانوم... آرایشگر اومد و درستش کرد... خیلی ناز شده بود... لباس عروسش هم خیلی خوشگل بود... خواهرشوهراش براش دوخته بودن...
منتها تا آماده بشه دیر شد... ساعت دیگه یازده شده بود... مهمونا توی خونه منتظر... شهر هم که شلـــــــــــــــــــــــــــوغ... ماشین عروس داماد رونیز بود... ماشین دخترخاله ی داماد هم که دنبالمون بود پژو بود... من هم که پراید بود... راه بلدشون من بودم... انداختم از توی اتوبان بردمشون که الحمد الله زود رسیدیم...
دیگه تا رسیدیم بزن و بکوب و بعد هم شام... بعد از شام هم باز بزن و بکوب و بعدش هم که مراسم شیرین و جذاب عروس کشــــــــــــــون!!! (رضا جان لطفا از اینجابه بعدش رو شما نخون... شرمنده ات میشم!!! :دی)ازاونجایی که ماشین من خالی بود دوتا از دوستام با زندایی عروس اومدن توی ماشین من... از اونجایی که عروس خانوم میدونست دست فرمون من چطوره التماس نمودن که بواش برم و بقیه رو تحریک به لایی کشی نکنم تا خدایی نکرده اتفاق بدی نیفته....
حدودا ده پونزده تا ماشین بودیم... چسبونده بودم به ماشین عروس ... نمیذاشتم قالمون بذاره وسط راه... عروس هم دسته گلش رو برامون پرت کرد توی ماشین ما... با سرعت خیلی کم حرکت میکردیم و همه ضبطا بالا و دست میزدیم... ماشین هم واسه خودش میرفت!...مگه میشه عروس کشون باشه و لایی کشی نباشه؟!!... دیگه چون خیلی دیر بود نشد که بریم بوستان... فیلمبردار خیلی دیرش شده بود... خلاصه رسیدیم در خونه ی عروس خانوم... منتظر بودیم تا قربونی رو بیارن... دیدم اسفند آماده نکردن... یادشون رفته بود ذغال بیارن... سریع رفتم خونه مون و اسفنددود کن با اسفند اووردم... بعد هم که همه اومدن خونه ی عروس رو دیدن و رفتن... دیگه فقط عروس داماد مونده بودن با من و حامد خان! بنده های خدا دیگه یخ نداشتن توی خونه... رفتم از خونه مون براشون یخ اووردم و خداحافظی کردیم و برگشتیم... تا طرفای ساعت ۵ بیدار بودم... همسری اجازه داده بود که بریم اصفهان...
هرچی از شب به برادر همسری اسمس زدم و تماس گرفتم که بهش بگم لطف کنه و صبح بیاد دنبالمون و مارو ببره سوار اتوبوس های اصفهان کنه جواب نداد...
5/ مرداد/ ۸۹ (سه شنبه) مادر و پسر به اصفهان میرن...
صبح تا طرفای هشت و نیم خواب بودم... مونده بودم چیکار کنم... چطور برم سوار اتوبوس بشم... دیگه آژانس گرفتم و رفتیم لب جاده... کلی مسافر وایساده بودن... هنوز یه دقیقه نشده بود که یه اتوبوس اومدو دقیقا جلوی پام نگه داشت و گفت اصفهان؟گفتم بله... یه نفر جای خالی داشت... خداجون دستت درد نکنه که نذاشتی منتظر بمونم با بچه ی توی بغلم...
کمتر از سه ساعت و نیم رسیدم اصفهان... مامان و خواهری اومده بودن دنبالم و منتظرم بودن... کلی ذوق کردیم از دیدن همدیگه...