۳/ تیر/ ۸۹ (پنج شنبه)

شب مامان اینا اومدن از اصفهان... البته من و حامد بیرون بودیم و بعد از اون ها رسیدیم خونه... از قبل از فکر شام رو کرده بودم... شب با مامان و خواهری و  حامد رفتیم دنبال همسری و بعد هم رفتیم بازار و مامان و آبجی شلوار لی خریدن... من هم از قبل اونها یه شلوار لی دیگه خریدم... همسری هم یه پیرهن خرید...

از اونجایی که همسری قرار بود فردا شب بره و معتکف بشه و ما هم قرار بود که صبح راهی تهران بشیم تصمیم گرفتیم که کادوهای مربوط به روز پدر و مرد رو زودتر به بابا و همسری بدیم... همسری برای بابام یه پیرهن خریده بود... من هم یه کادوی اختصاصی خریده بودم... مامان هم یه پیرهن... مامان هم برای همسری یه شلوار خریده بود... به سلیقه ی خود همسری... من هم از اونجایی که میدونستم همسری به چیزی احتیاج نداره و در ضمن اولین سالیه که پدر شده به ربع سکه بهش دادم... میدونم که باید بیشتر از اینها براش سنگ تموم میذاشتم اما امان از جیب خالی... ایشالا هروقت بودجه ام بیشتر شد براش جبران میکنم...

رضای خوبم...

روزت مبارک عزیزم...

۴/ تیر/ ۸۹ (جمعه)سیزدهمین مسافرت حامد خان...

تا راه بیفتیم سمت تهران هوا گرم شد... ظهر که شد رسیدیم تهران... حامد حسابی هلاک شد...

۵/ تیر/ ۸۹ (شنبه)

خانواده ی دایی کوچیکه از شب قبل اومدن خونه ی مادربزرگ... عصری رفتیم بیرون و برای پدربزرگ و دایی کادو خریدیم... شب هم بعد از اذان راهی قم شدیم...

۶/ تیر/ ۸۹ (یک شنبه)

برای نماز ظهر رفتیم جمکران تا همسری رو که معتکف شده بود رو ببینیم... حامد حسابی دلش رو برد... چند دقیقه ای حامد رو گرفت و با خودش برد داخل مسجد...

عصری هم مامان اینا برگشتن اصفهان... بعد از رفتنشون رفتم خونه ی دوستم که نزدیکمونه... اما چون داشت خونه رو میشست و بوی وایتکس میومد دیدم که برای حامد ضرر داره و اومدیم بیرون...  مادر و پسری رفتیم پارک... از پارک که داشتیم میومدیم خونه تصادف کردم... تصادف که نه... زدم به جدول... آخه حامد رو نشونده بودم صندلی جلو... کمربند هم براش بسته بودم... اما شکمو افتاده بود روی دنده و داشت دنده رو لیس میزد... خواستم از روی دنده بلندش کنم که حواسم پرت شد و ...! الحمدالله چیزی نشد...

۷/ تیر/ ۸۹ (دوشنبه)

صبح زنگ زدم به مامان همسری و گفتم که برای ظهر میرسیم خدمتشون... با اینکه شب قبل حامدخان زود خوابیده بودن اما دیر از خواب پا شدن... وقتی رسیدیم حامد رو گذاشتم و رفتم سرکوچه شون و یه شاخه گل با کارت مربوط به روز پدر خریدم برای پدرهمسری.... برای روز پدر هم همسری با برادرا پول گذاشته بودن و یه گوشی موبایل برای پدر خریده بودن که دستشون درد نکنه...

ساعت ۵ هم رفتم پیش خیاطم تا چادری که داده بودم رو اندازه بزنه و بدوزه و بهم بده... تا ۸ کارم طول کشید... یه نیم ساعتی اومدیم خونه و به کارا رسیدم و راهی جمکران شدیم برای استقبال از همسری...