۱۷/ تیر/ ۸۹ (پنج شنبه) چهاردهمین مسافرت حامد خان...

امروز صبح چون روز شهادت حضرت امام موسی کاظم بود پاساژ تعطیل بود و رضا صبح تا ظهر خونه بود... مادر همسری تماس گرفت و باهاش کار داشت اما گفتم که خوابه... قرار شد هر وقت بیدار شد تماس بگیره... یه اتفاق بد افتاده بود... همسری کم کم بهم گفت که چی شده... خانواده ی همسری ماشالا هزارماشالا خیلی زیادن... تا همین عید امسال من چند تا پسرعموهاش رو ندیده بودم... دقیقا امسال روز سیزده به در بود که رفتیم دیدن یکی از عموهاش توی باغشون که چند تا از پسر عموهاش رو من اونجا دیدم... یکی شون همون جا توی باغ خونه ساخته و زندگی میکرد... با اینکه سنش زیاد بود اما هنوز مجرد بود... به قیافه و تیپش هم نمیخورد که سنش اینقدر بالا باشه... ماشالا خیلی جوون تر به نظر میرسید... باغ بغلی شون هم مال پسر عمه ی همسری بود...دقیقا دیوار به دیوارش... چند شب قبل یکی از اشرار اون منطقه که تازه از زندان آزاد شده بوده میره باغ پسر عمه ی همسری و باج گیری میکنه و تهدید به مرگ میکنه...مسلح هم بوده... همراه با نوچه هاش... پسر عمه ی همسری هم میره و شکایت میکنه ... حتی نام و نشونی و مکان طرف رو هم میده بهشون... اما پیگیری نمی کنن... چند شب بعدش هم به صورت اتفاقی متوجه میشه موتورسیکلت همون شروره زیر درخت باغ پسر عموی همسری پارکه... زنگ میزنه و به پسرعموی همسری خبر میده که حواسش جمع باشه... به نیروی انتظامی هم خبر میده... خودش و کارگرش و دکتری که توی مرغداریش بوده هم میرن سمت باغ پسرعموی همسری... اما طی جریاناتی اون از خدا بی خبر شروع میکنه به تیراندازی...  همون موقع هم پلیس میاد اما وقتی میبینه که تیر اندازیه به جای اینکه وارد عمل بشن چراغ های ماشین شون رو خاموش می کنن و دنده عقب میگیرن تا در برن که میفتن توی چاله... ماشین رو میذارن و در میرن... از اون طرف پسر عموی همسری با موتورش میرسه که بهش شلیک میشه...بعد هم اون شروره در میره... وقتی که پسر عمه و اون آقای دکتر میرن بالا سر پسر عموی همسری میبینن که خبری از خونریزی نیست... شاید یه تیر از کنارش گذشته باشه و فقط یه زخم سطحی ایجاد شده... سریع زنگ میزنن آمبولانس... با ماشین خودشون هم حدود سی تا گلوله خورده بوده و شبیه آبکش شده بوده خودشون رو با بدبختی میرسونن به جاده اصلی و آمبولانس هم سریع میرسه... حتی تا وقتی که برسن بیمارستان هم پسرعموی همسری زنده بوده... بعدا لباسش رو که پاره میکنن متوجه میشن که قضیه چیه... توی جیب پسرعموی همسری یه موبایل بوده با کلید و فندک...تیر خورده بوده به جیبش که در اثر گلوله اون کلید از اون طرفش میاد بیرون... موبایل و فندک هم در اثر گلوله منفجر میشن و یه سوختگی رو بوجود میارن... گلوله هم به جای اینکه از اون طرفش بیاد بیرون در اثر این انفجار داخلی که بوجود اومده بوده مسیرش کج میشه و میره سمت قلب...

خیلی سخته که فقط یه بار کسی رو ببینی و دیگه نبینیش و بعد خبر فوتش رو بهت بدن... خدا بیامرزدش...

شب همه ی ساک ها رو که بسته بودم گذاشتم توی ماشین ... این دوستم که نزدیک خونه ی ما خونه گرفته زنگ زد و گفت بیا خونمون.. گفتم کار دارم... دارم وسایل رو میذارم توی ماشین... گفت پس من میام سمت شما تو هم با ماشین بیا... اما اینقدر کارم طول کشید که دیگه رسید خونه مون.... با هم سوار شدیم و رفتیم سمت مغازه ی همسری... رفتیم خیابون گردی... جفتمون یه تاب پسندیدیم ... جفتمون هم قرمز خریدیم... بعدش همسریش با موتور اومد دنبالش و رفت... منم با حامد رفتیم سمت یه کتاب فروشی که آبجیم گفته بود و کتابی که میخواست براش خریدم... با این حال وقتی رفتم دنبالش هنوز سرش شلوغ بود...وقتی اومدیم سوار ماشین شدیم تازه یادم اومد که لباسای همسری که گفته بود براش بردارم رو یادم رفته بردارم... دوباره پیش به سوی خونه... خلاصه تا برسیم به اصفهان ساعت از دو شده بود....

۱۸/ تیر/ ۸۹ (جمعه)

صبح یه مراسمی دعوت بودیم ... از طرف اداره ی بابا... به صرف ناهار...بابا خودش زودتر رفت... ماشین اومد دنبالش و رفت... ما هم تا ازخواب پاشیم و صبحانه بخوریم و بریم طرفای یازده بود.... مراسمشون تا عصری بود اما ما بعد از ناهار برگشتیم خونه... امروز عروسی یکی از اقوام دورمون بود... از چند روز قبل لباس خریده بودم و خواهری هم برام نوبت آرایشگاه گرفته بود... اما با فوت پسرعموی همسری درست نمیدیدم که بریم عروسی... اما خود همسری مانع شد ... خلاصه با خواهری رفتیم آرایشگاه... تقریبا چهار ساعتی طول کشید... حامد هم حسابی باباش و مامان جونش رو اذیت کرده بوده در غیاب من... بعد از عروسی هم همسری راهی شیراز شد... فردا صبح مراسم تشییع جنازه اشت... دوست داشتم که من هم برم... اما پدرهمسری گفته بود که شما نیاین بهتره... هوا خیلی خیلی گرمه و حامد گرما زده میشه...

۱۹/ تیر/ ۸۹ (شنبه)

قرار بود که امشب همسری برگرده اصفهان... اما موند برای مراسم ختم...

شب عمو کوچیکه که اسمش حامده اومد دنبالمون... با حامد خان و داداشی و خواهری رفتیم باغ پرندگان... هوا فوق العاده خنک بود... آدم اصلا یخ میزد...یه ساعتی چرخیدیم و گپ زدیم و مارو رسوندخونه...

۲۰/ تیر/ ۸۹ (یک شنبه) بالاخره کشیدمش!!!

دندونم درد میکرد... با همسری تماس گرفتم و قرار شد که برم پیش شوهر عمه ام که دندون پزشکه... میدونستم که باید بکشمش... تماس گرفتم با عمه ام و گفت که بهتره قبل از اومدن یه عکس از دندونام بگیرم... صبح رفتیم و یه عکس گرفتم... عصری هم با حامد و مامان و خواهری و داداشی رفتیم دندون پزشکی... خیلی میترسیدم... نه که خیلی لوس باشم ... اما طاقت درد رو ندارم... کم طاقتم... تا عکس دندون رو دید گفت که بعــــــــله... باید بکشمش... با هزار تا خواهش و التماس خواستم که بیهوشی کاملم کنه... اما گفت بذار آمپول بزنم... بعد وقتی خواستم بکشم اگه کوچکترین دردی حس کردی بگو تا یه فکری به حالت بکنم... خلاصه کلی هم سر آمپول زدنش التماس کردم که یواش بزنه... خداییش هیچ دردی احساس نکرد... کم تر از یه دقیقه یا حتی سی ثانیه شد که دندونم رو کشید... تازه میگفت چون ریشه هاش کج بود اینقدر دیر در اومد... همون موقع هم عمه ام اومد... گفت شوهر عمه خیلی هواتو داشته و میخواسته تو رو که خودش دندونت رو کشیده... چون اکثر مریضاش رو برای کشیدن دندون میفرسته پیش یکی از همکاراش که توی همین مجتمعه... آخه شوهرعمه ام بیشتر کارای مربوط به زیبایی رو انجام میده... خلاصه که هیچی نفهمیدم... بعد هم با اصرار عمه یه سر رفتیم خونه شون... یه ساعتی نشستیم و برگشتیم خونه... بعد از حدود چهار ساعت اثر آمپول بی حسی از بین رفت و دردم شروع شد... با همسری تماس گرفتم ... گفت یخ بذار روش خوب میشه... یخ گذاشتم روش خوب خوب شد... دیگه درد نکشیدم...

همسری ساعت ۲ راه افتاده بود از شیراز و طرفای ۱۲ شب رسید...فکر میکرد من و بابا میریم دنبالش... اما بابا اینقدر خسته بود که دلمون نیومد بیدارش کنیم... من و حامد و مامان و خواهری رفتیم دنبال همسری... کلی ذوقید از دیدن ما... تا ساعت ۲ هم بیدار بودیم و چگونگی برگزار شدن مراسم و نتیجه ی پزشکی قانونی رو برامون تعریف کرد...

میخواستیم راه بیفتیم و برگردیم سمت قم اما طفلکی اینقدر خسته بود و سرش درد میکرد که قرار شد بخوابیم و صبح راه بیفتیم...

۲۱/ تیر/ ۸۹ (دوشنبه)

میخواستیم بعد از نماز صبح راه بیفتیم که خوابمون برد... از طرفی مادر و پدر و برادر همسری به همراه مادربزرگ از شیراز راهی قم شده بودن... شب رو هم بین راه خوابیده بودن... صبح زنگ زده بودن به گوشی همسری که دیده بودن خاموشه... به گوشی من زنگ زده بودن...گوشی من هم توی اتاق خواب مامان بابام بوده که بنده های خدا از خواب پا شده بودن و جواب داده بودن.... نزدیکای اصفهان بودن... بابا سریع برای صبحونه آش شله قلمکار خرید ...صبحونه خورده و نخورده پا شدیم تا بهشون برسیم... واسه حامد له له میزدن... مادربزرگ از عید تا حالا حامد رو ندیده بودن...

خداییش رانندگی توی شب خیلی بهتر از روزه... هم جاده ها خلوت تره... هم هوا خنکه...