۲۴ / تیر/ ۸۹ (پنج شنبه) جشن عقد دخترخاله ی همسری...

امروز صبح دختر خاله ی همسری رفتن حرم و عقد کردن... به صورت خصوصی... دیشب هم زنگ زدن و دعوت کردن برای امروز که یه جشن کوچولو گرفتن... آرایشگاه نرفتم و به هنر خودم در زمینه ی آرایش اعتماد کردم ... گفته بودن ساعت ۷ تا ۸ تشریف بیارین... از چند روز پیش هم وسایل سفره ی عقدم رو برده بودم و داده بودم بهشون... آخه میخواستن یه سفره عقد کوچولو هم بندازن... خلاصه تا خودم رو برسونم ساعت هفت و بیست دقیقه بود... البته تا ده هم اونجا بودم... حامد هم حسابی شیطونی کرد و دلا رو برد... شب که اومدم خونه دیگه روی دستام خوابش برده بود... رضا هم که چون ساعتش بد موقع بود نتونست بیاد...

۲۵ / تیر/ ۸۹ (جمعه) خونه ی حامدخان...

امروز یهو به سرم زد و به همسری گفتم کاشکی اون خونه ی کوچولو ی حامد رو برپاش کنیم... یکی از دوستای همسری زحمت کشیده بود و برای حامد از این خونه کوچولو ها کادو اوورده بود... همسری هم گفت الساعه برپاش می کنم... وقتی تکمیل شد و حامد رو گذاشتیم داخلش حسابی ذوق میکرد و میخندید و دست و پا میزد...

عصری سه تایی با هم رفتیم مغازه... از اونجا هم رفتیم سالن فوتبال... مثل هفته های قبل جمعه شب ها فوتبال توی سالن داشتن... با همدیگه رفتیم سالن... اما از شانس ما هنوز هیچ کدوم از بچه ها نیومده بودن.... حامد هم خوابش برده بود... مونده بودیم که چیکار کنیم... یهو یادم افتاد که خونه ی دو تا از دوستام همین نزدیکی هاست... زنگ زدم به یکی شون که شوهرش همکار همسریه... خونه بودن... رفتم خونه شون... شب خوبی شد...