1۰/ اردیبهشت/ ۸۹ (جمعه) نهمین مسافرت حامدخان....

دیشب راهی اصفهان شدیم البته خیلی دیر راه افتادیم و دیر هم رسیدیم.. ساعت نزدیک ۴ صبح بود که رسیدیم...

۱۵/ اردیبهشت/ ۸۹ (چهار شنبه)

بابا ماموریت گرفته برای فردا... عصری میرسن قم ...

۱۶/ اردیبهشت/ ۸۹ (پنج شنبه)دهمین مسافرت حامد خان...

شب تصمیم میگیریم که بریم تهران... بابا میخواد بره نمایشگاه تهران... من و حامد هم با اجازه ی همسری میریم باهاشون...

۱۷/ اردیبهشت/ ۸۹ (جمعه)

اصلا یادم نیست که چی شد... فقط می دونم که عصری دایی کوچیکه اینا اومدن خونه مادربزرگ... بعد هم راهی قم شدیم... شب دیروقت رسیدیم قم... همسری همه زحمت کشیده و رختخواب ها رو انداخته... از خستگی بیهوش میشم...

امروز پسرخاله ی همسری هم رفتند قاطی خروسا.... البته گفته بودن که عقد خصوصیه.... اما بعدش گفتن که فامیلای درجه یک هم دعوتن و یه مهمونی ساده برای معارفه و آشنا شدن فامیلا با هم هستش... بعدا فهمیدم عروس خانوم رو زندایی همسری درستش کرده بوده و تازه یکی از دخترخاله های همسری هم رفته بوده... من که اصلا برام مهم نیست... بودن با خانواده ی خودم بیشتر برام ارزش داره... تازه اگه دعوتم هم میکردن نمی رفتم... چون مامانم اینا یکی دو روز اومدن مهمون من .... اون وقت من بذارم برم مهمونی؟! به هرحال ایشالا که خوشبخت بشن...

۱۸/ اردیبهشت/ ۸۹ (شنبه)

بابا فقط پنج شنبه رو ماموریت داشت اما بس که این گل پسر ما دلبری کرد بابا امروز رو هم زور زوری به خودش ماموریت داد و رفت سرکار!گفت اگه ازم قبول کردن که هیچ وگرنه مرخصی رد میکنم دیگه!

شب هم دیگه راهی اصفهان شدن...

۲۷/ اردیبهشت/ ۸۹ (دوشنبه)

امروز به مناسبت شهادت حضرت فاطمه رفتیم جمکران... حامد رو باباش با خودش برد... اینقده دلم تنگ شد واسه حامد... ناهار رو هم رفتیم آبگوشت جمکران رو خوردیم... تازه همسری همون پسرخاله اش رو که تازه عقد کرده بود رو جمکران دیده بود... با نامزدش اومده بود... چون وسیله نداشتن همسری باهاش قرار گذاشته بود که با ما بیان... بالاخره عروس رو دیدم... همون طور که میگفتن معمولیه....

 

۷/ خرداد/ ۸۹ (جمعه) اصفهان رفتن یک هفته عقب میفتد!

هر ماه فامیل همسری مهمونی خانوادگی میگیرن تا حداقل ماهی یه بار همدیگه رو دیده باشن... البته منظور فامیل مادریه... یعنی خاله ها و دایی... این چند ماهه فقط ما یه بار تونستیم مهمونی بریم... یعنی دی ماه... بهمن ماه رفتیم مشهد... اسفند هم مهمونی برگزار نشد... فروردین هم نمی دونم چی شد که نرفتیم... اردیبهشت هم اصفهان بودیم... خلاصه چون خیلی وقت بود که نرفته بودیم حس کردم که نرفتن ما رو دارن به یه حساب دیگه میذارن... خلاصه از ده دوازده روز قبل پیگیر بودم که مهمونی این ماه کی و با کیه که فهمیدم با خاله بزرگه است...چون این هفته تصمیم داشتیم که بریم اصفهان... اما وقتی تماس گرفتم گفت که چون فصل امتحاناته کنسل شده و با خیال راحت برو اصفهان... ولی سه شنبه از زبون مادرشوهری شنیدم که مهمونی افتاده به دخترخاله ی همسری و تاریخشم اول قرار بود دو هفته ی دیگه باشه... اما بعد از یکی دو روز باز کنسل شد و انداختن به جمعه ی همین هفته... خلاصه زنگ زدم و معذرت خواهی هم کردم... به هر حال خودشون هم میدونستن که حق با منه... رضا هم حق رو به من داد و گفت اگه بخوای میریم اصفهان اما یه پیشنهاد شوم داد! گفت اگه بندازی هفته ی دیگه به جای یه روز دو روز میمونیم... چون هفته ی دیگه شنبه هم تعطیله!!! من هم با مامانیم مشورت کردم چون خیلی بی تاب دیدن حامد بودن... و در انتها این پیشنهاد شوم پذیرفته شد!

۱۰/ خرداد/ ۸۹ (دوشنبه) واکسن شش ماهگی گل پسرم...

صبح با همسری رفتیم درمانگاه و واکسن پسری رو زدیم... بچم خیلی گریه کرد... اما برخلاف خیلی ها که میگن واکسن شش ماهگی خیلی تب میاره حامد اصلا تب نکرد... خیلی خیلی کم... فقط یه ذره گرم بود... اون هم فقط برای نصف روز...

عصری هم یه سر رفتم محل کار مامان همسری ... کلی ذوق زده شد از دیدن من و حامدخان...

۱۱/ خرداد/ ۸۹ (سه شنبه)

دیشب حامد خیلی خیلی بد خوابید... تا خود صبح ده باری از خواب بیدار شد و مرتب شیر میخورد... اینقدر شیر خورد که دیگه صبح دهنش بوی ترشیدگی میداد...

۱۲/ خرداد/ ۸۹ (چهارشنبه)

امروز عصری با رضا رفتیم بازار...

برای مامانش یه مانتو خریدیم... برای مامان من هم یه ماهیتابه ی مسی و یه دامن مجلسی خیلی خوشگل... دو تا کادو به جای سه تا کادو... آخه هم عید نوروز به مامانم کادو نداده بودیم... هم اینکه روز مادره فردا... هم اینکه ۱۸ خرداد تولدشه...

دو تا گل رز مصنوعی هم خریدیم... یکی برای مامان رضا و یکی برای من...

قرار بود امشب بریم خونه مامان همسری .... اما به فردا ظهر موکول شد...

۱۳ / خرداد/ ۸۹ (پنج شنبه) یازدهمین سفر حامدخان...

این چند شبه از وقتی واکسن زده حامد خان خیلی بدخواب شده... شبا از خواب بیدار میشه... میگن با زدن واکسن شش ماهگی یا دو روز تب شدید میکنه بچه یا اینکه چهار روز تب پنهان میکنه و بهونه گیر هم میشه...

هنوز ساعت ۱ نشده که داداش همسری زنگ میزنه و میگه که لطفا زودتر بیاید چون بابا زود میاد و زود هم میخواد بره سر کار... همسری ماشین رو نبرده... دارم لباسای پسری رو تنش می کنم که تلفن زنگ میخوره... دارم منفجر میشم از خنده... بابامه... میگه چرا میخندی؟ میگم آخه دارم یه لباس دخملونه تن پسرم می کنم! اینقدر خوشگل شده که حد نداره (ایشالا عکسش رو میذارم) بابایی هم خنده اش میگیره... مامانم میگه خواهشا شب که میخواید بیاید با همون لباس دخترونه بیارش تا ما هم ببینیمش...

سر راهم که دارم میرم خونه مامان همسری یه شاخه گل رز سفید هم برای مادرشوهری میخرم...

ظهر بعد از ناهار همسری یه کوچولو چرت میزنه و میره سر کار... من و حامد هم میایم خونه... تند تند کارام رو می کنم...دختر همسایه روبرویی آرایشگره... امروز اومده خونه مامانش... قرار بود بره خونه اون یکی همسایه و من هم برم اونجا برای ابروهام.... اما کنسل میشه و میان خونه ما.... از اون طرف هم دوستم زهرا زنگ میزنه و میگه حوصله ام سر رفته ... بیا بریم بیرون...میگم کار دارم و شب هم راهی اصفهان هستیم... تو بیا اینجا... میاد خونه مون...بعد از رفتن آرایشگره و اون یکی همسایه مون با دوستم میریم سمت مغازه ی رضا... دوستم میره خونشون و من هم ماشین رو پارک میکنم و میرم سمت مغازه... حامد خوابه و زیر چادرم میگیرمش... وقتی میرسم مغازه رضا نیست... یکی از شاگرداش هست... حامد هم از خواب بیدار میشه و توی بغلم میشینه... فقط سرش بیرون از چادره... معلوم نیسم که لباسش دخترونه است...اون یکی شاگردش که میاد بهش میگم آقای فلانی اگه قول بدین زیاد نخندین یه چیزی نشونتون میدم.... حامد رو که دیگه زیر چادرم دست و پا میزنه رو میارم بیرون و اونا هم میمیرن از خنده... میگن چه بهش میاد... شاگرد مغازه روبرویی میاد داخل ... اول یه سلام میکنه به من... تا میاد با رضا حرف بزنه یهو برمیگرده یه نگا به حامد میکنه و منفجر میشه از خنده... حامد رو ازم میگیره و میخواد ببره مغازه ی خودشون که میگم نه... من این رو زیر چادر بغلش کردم و اووردم که کسی نبینه لباسش دخترونه است... حالا اونوقت شما میخوای این رو همین جوری ببریش بیرون همه ببینن؟!... میگه زودی میارمش... اما شاگرد رضا نمیذاره...

سوار ماشین که میشیم تا بریم سمت اصفهان به رضا میگم که یه سری بریم خونه... یادم رفت که ساک حامد رو بردارم!!! خلاصه تا راه بیفتیم یه خورده دیر میشه و از سر شب چندین بار بابام و مامانم و آبجی و داداش تماس میگیرن و میگن تا نیاید ما هم شام نمی خوریم...

شب ساعت ۲ میرسیم اصفهان... شام میخوریم و مراسم کادو دادن و کادو گرفتن شروع میشه!مامان یه لباش خونگی خوشگل بهم میده... خواهری هم یه لباس مهمونی خوشگل... بابایی هم پول بهم میده...

۱۴/ خرداد/ ۸۹ (جمعه)

هروقت میایم اصفهان حامد خان میره پیش مامان جون و آقا جونش میخوابه... خلاصه که مامان تا یکی دو ساعت مشغول خوابوندن حامد خان بودن.... بنده هم یه خواب دلچسب نمودم!

قبل از ظهر زنگ میزنم به عموم و میگم که اصفهانم.... قرار میشه که عصری بریم دیدنشون... به اون یکی عموم هم زنگ میزنم و زنعموم میگه که هنوز دیدنی مادربزرگت نرفتیم... خبر میدم بهت... عصری میریم خونه ی عمو ... یه ساعتی میشینیم و پا میشیم.... داریم میریم سمت پارک که گوشیم زنگ میخوره... تا گوشی رو پیدا کنم و جواب بدم قطع میشه... میبینم که زنعموم بوده... به گوشی خواهری هم زنگ زده بوده اما خواهری متوجه نشده بوده... تماس میگریم و میگه مشکلی نیست... تشریف بیارید... خلاصه بعد از دو سه سال می بینمشون... دختر عموم چه بزرگ شده! ماشالا... خانومی شده برای خودش... چهارم ابتداییه... کلی عکس از حامد جیگول میگیره...

بعد میریم سمت پارک... سی و سه پل اما اینقدر شلوغه که بیخیال میشم و برمیگردیم خونه...

۱۵/ خرداد/ ۸۹ (شنبه)

صبح همسری با بابا میرن تعمیرگاه... ماشینمون یه ۴۰ـ۵۰ تومنی توی گلوش گیر کرده بود ظاهرا! برای ناهار هم طبق معمول بابایی زحمت میکشه و بریونی مهمونمون میکنه...

عصری هم میریم خونه پدربزرگم... خسته بود... داشت چرت میزد که نگاها رفت سمت حامد... حامدبغل بابام بود... بس که شیطونی کرده بود و نخوابیده بود حالا داشت خوابش میبرد... یهو بغل بابام خوابش برد... فیلمش رو گرفتم... همه مرده بودیم از طرز خوابیدنش...

بعد رفتیم خونه ی عموی بابا و بعد هم رفتیم سمت پارک... کلی پیاده روی کردیم و فالوده خوردیم... بسی شارژ روحی روانی شدیم....شب هم طرفای نه بود که دیگه راهی قم شدیم...

16/ خرداد/ 89 (یک شنبه)

امسال خوب روز مادر برای من یه جور دیگه بود... پارسال روز مادر حامد هنوز توتن من بود... اما امسال دیگه رسما مادر شده بودم... دوست داشتم همسری غافلگیرم کنه... البته یکی دو شب قبل از روز مادر کیک برام خرید... چون میگفت روز مادر شیرینی فروشی ها شلوغ میشه و دیگه شیرینی گیر نمی یاد واسه همین زحمت کشیده بود و برام زودتر کیک خریده بود... میدونه که من عاشق کیکم... خلاصه که توقع داشتم سورپرایزم کنه... دوست داشتم امسال به جای یه کادو دو تا کادو برام بگیره... یکی از طرف خودش و یکی هم از طرف حامد... اصلا بحث کادو نیستا... یعنی خداییش برام اصلا مهم نبود که کادوی گرون قیمت بخره یا یه کادوی خیلی ساده و کوچولو... مهم خود کادو خریدن بود... ارزش مادی اش اصلا برام مهم نبود... اون شبی که رفتیم برای مامان هامون کادو بخریم خداییش گفت که میخواد چی بخره... یه وسیله ی خونه بود... اما من قبول نکردم... گفتم اگه برای منه که نمیخوام بخری... چون اولا این وسیله رو لازم ندارم... دوما هزینه اش زیاده و میدونم که همچین چیزی در حال حاضر خریداریش برات سنگینه... اما باز اون شب توقع داشتم که یه تعارف کوچولو بزنه و یه چیزی برام بخره... اما...

باز این دو روز رو که اصفهان بودیم گفتم شاید کادوم رو خریده و اونجا میخواد بهم بده اما ....

آخرشم وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت که : میخواستم برات پوشاک بخرم اما دیدم خودت پول توی دست و بالت هست و هرچی لازم داشتی رو خریدی!

اگه اینطوریه که پس من هم دیگه نباید نه برای تولدت نه برای سالگرد ازدواج و عروسی مون نه برای روز مرد برات کادو بخرم! آخه این چه استدلالیه که این آقایون دارن؟! نمی گم که پول توی دست و بالم نیست... خداییش هست.... اما  بالاخره...!!! بگذریم....

20/ خرداد/ 89 (پنج شنبه)

خیلی وقت بود که دعای کمیل نرفته بودم حرم... یعنی بهتره بگم که چند سال بود! حامد رو آماده کردم و دوتایی رفتیم حرم... رضا هم کارش که تموم شد اومد حرم... شام هم بیرون بودیم...

با بهانه های مختلف من رو کشوند بازار که اکثرا هم تعطیل بودن... سریعا گوشی اومد دستم که آقا حتما وبلاگم رو خونده و ....بعد که داشتیم میرفتیم سمت خونه ی خودمون مغازه ها باز بودن.... یه مغازه ی کیف فروشی بود.... خداییش هم کیفای شیکی داره... گفت نمیخوای بری ببینی؟ آخه میدونه که من کلا مغازه گردی دوست دارم حتی اگه چیزی نخرم... گفتم نه.... گفت آخه من امشب اووردمت که برات کادو بخرم.. باید حتما یه چیزی بخری... گفتم نه... این کادو خریدن شما نوشدارو بعد از مرگه سهرابه... خداییش هم اگه برام دنیا رو میخرید و بهم میداد فایده نداشت... امسال خیلی ها ازم میپرسیدن که حالا که امسال سال اولی بود که مادرشدی شوهرت برات چی کادو خرید... چی باید میگفتم؟!

۲۳/ خرداد/ ۸۹ (یک شنبه)

الساعه که در حال تکمیل این آپ بودم دیدم یه صدای شترق اومد... حامد رو گذاشته بودم توی روروئک... ترسیدم که یه اتفاقی براش افتاده باشه... دیدم بعــــــــــله... یه میز گچی خیلی خوشگل برای کنار تختش خریده بودم که زد و شکوندنش...

امروز پسرک ما هم کالسکه دار شد... برای سیسمونی نذاشتم مامانم اینا براش بخرن... خداییش نیازی هم نداشتم... اما حالا چون وزنش بالاتر رفته وقتی بغلش میکنم کمرم درد میگیره دیگه... خیلی وقتا دوست دارم برم پارکای اطراف خونه مون اما نمی تونم.. یه کالسکه عصایی آبی سورمه ای خریدیم براش... اما هزینه اش رو بابام قبول کرد... دستش درد نکنه...