13 روز تعطیلی...
۳/ فروردین/ ۸۹ (سه شنبه)
بعد از نماز صبح رضا رفت قم... من و حامد موندیم پیش پدربزرگ و مادربزرگ... دایی کوچیکه که دیروز خونه شون بودیم رفتن مسافرت... دایی بزرگه هم که از قبل از سال تحویل رفته بودن مسافرت... مامانم اینا و خاله هم رفته بودن مشهد و اونجا با هم بودن...
۴/ فروردین/ ۸۹ (چهارشنبه)
حوصله ام حسابی سر رفته این دو روز... کار خاصی ندارم انجام بدم... یکی از دلایلی که دوست نداشتم اینجا بمونم این بود که به نت دسترسی نداشتم... نه به وبلاگ می تونستم سر بزنم و نه بازی آنلاینی که انجام میدادم...
امروز عصری من و حامد و مادربزرگ رفتیم تا سر خیابون.... یه خورده برای آشپزخونه مون خرید کردم...
از دیروز همش چشم به راه تماس یکی از دوستای وبلاگی به نام باران بودم تا زنگ بزنه و همدیگه رو ببینیم... اما نشد که نشد...
شب خاله و شوهرش از مشهد پرواز داشتن... هنوز دوازده نشده بود که رسیدن... کلی با حامد بازی کرد... حامد هم حسابی ذوق میکرد براش... کلی هم از خاله عیدی و سوغاتی گرفت...
مامان اینا هم نیم ساعت بعد از خاله رسیدن... البته با ماشین خودشون... بازم کلی سوغاتی و عیدی...
۵/ فروزدین/ ۸۹ (پنج شنبه)
قرار بود امشب برگردیم قم... اما چون بابا دیروز خیلی پشت فرمون بوده گفت خسته ام... افتاد برای فردا... دلم برای همسری خیلی تنگ شده... گرچه می دونم با نبود ما به خیلی از کارای عقب افتاده اش میرسه...
۶/ فروردین/ ۸۹ (جمعه)
صبح از خونه زدیم بیرون... اول رفتیم خونه ی دایی بابا عید دیدنی... تا برسیم قم ساعت حدود ۱۱ شده بود... برای ظهر هم رضا باید میرفت جمکران... گفت ناهار هم میخرم... هرچی گفتم نخر خودم درست می کنم نذاشت... بعد از ناهار هم یکی دو ساعتی استراحت کردن و برگشتن سمت اصفهان...
۹/ فروردین/ ۸۹ (دوشنبه) حامد کوشولو وارد پنج ماهگی می شود...
امروز نوبت واکسن حامد خان بود... بچه ام اولش گریه کرد اما بعدش آروم شد... یه ذره هم تب کرد اما خوب شد... مثل دفعه ی قبل ناآرومی نکرد...
۱۰/ فروردین/ ۸۹(سه شنبه)
طرفای ساعت سه ظهر بود که دایی بزرگه زنگ زد خونمون... از تهران... می خواستن بیان خونه مون... عذرخواهی کردم و گفتم که فردا قراره بریم مسافرت... گفت پس امشب میایم... کلی هم خواهش و اصرار کرد که غذا پلویی نباشه... گفتم پس چی درست کنم؟ گفت پسرم آبگوشت دوست داره... آبگوشت درست کن!!!!!!!
خلاصه برای شام تشریف اووردن... نقشه کشیده بودن که پسر داییم رو ببرم شهربازی که نزدیک خونمونه... رنگین کمون... اما برنامه ام رو ریختن بهم... چون تا رسیده بودن قم برده بودنش همون شهربازی که اول قمه... اما کار خودم رو کردم... حامد رو خوابوندم و سپردمش دست رضا... سوییچ ماشین رو برداشتم و با پسردایی و زندایی رفتیم شهربازی... ساعت از دوازده شب هم گذشته بود... یک و نیم هم برگشتیم... شب خوبی بود...
قرار بود ما امشب راهی اصفهان بشیم و یه روز اصفهان باشیم و فردا شب به همراه بابا اینا راهی جهرم بشیم... آخه بابا میگفت من چهار پنج ساله که به خونواده ی اینا دختر دادم اما عمو ها و عمه هاش رو ندیدم... اما با اومدن دایی برنامه هامون عقب افتاد... اما مشکلی نیست... این داییم تاحالا خونه ی من نیومده بود...
۱۱/ فروردین/ ۸۹ (چهارشنبه) هشتمین مسافرت حامد...
صبح رضا جون یه صبحونه ی مفصل برامون تدارک دید.... دستت درد نکنه گلم...
بعد از رفتن دایی اینا سریع مشغول بستن ساک ها شدیم...نمی دونم چرا حامد خیلی بی تابی میکرد...بعد راهی خونه ی مادرشوهرم شدیم... دیشب از مسافرت رسیدن... یه ربعی نشستیم و راهی اصفهان شدیم... عصری طرفای پنج و نیم بود که رسیدیم خونه ی بابا اینا... دو ساعتی اونجا بودیم و نماز مغرب رو خوندیم و راهی جهرم شدیم...تمام شب رو تو راه بودیم...
۱۲/ فروردین/ ۸۹ (پنج شنبه)
صبح ساعت هفت و نیم بود که رسیدیدم جهرم... از قبل هماهنگ شده بود و کلید خونه ی دختر عموی رضا رو که خالی بود قرار بود بدن بهمون تا ما راحت باشیم... دستشون درد نکنه... خداییش جامون خیلی خوب بود... توی راه حلیم و آش خریدیم برای صبحونه... بعد از صبحونه هم همگی مخصوصا رضا و بابا که از دیشب رانندگی می کردن بیهوش شدیم... برای ناهار هم خونه ی مادربزرگ رضا دعوت بودیم...
بعد ازناهار رفتیم سنگ شکن... شنگ شکن جای باحالیه... یکی ازجاهای دیدنی جهرم... بعد هم رفتیم آتشگاه...
وقتی اومدیم خونه تا لباس هامون رو عوض کنیم و بریم عید دیدنی دیدم که دستبندم نیست... دستبندی که رضا به مناسبت تولد حامد بهم کادو داده بود... بسی ناراحت شدم... دست بند قشنگی بود... البته گرون هم بود...
شب هم رفتیم خونه ی دوتا از عموهای رضا...
۱۳/ فروردین/ ۸۹ (جمعه)
صبح برای نماز صبح بود که یهو تلفن زنگ خورد... یکی از زنعمو های رضا بود... گفت برای ناهار کلی غذا درست کردم و ناهار امروز رو باید بیاید باغ ما... که ما هم پذیرفتیم... صبح هم اول رفتیم باغ عمو بزرگه ی رضا یه سر زدیم... بعد رفتیم باغ یکی از پسر عمه هاش که سه تا از عمه هاش با بچه ها و نوه هاشون اونجا دور هم بودن... بعد هم رفتیم باغ همون عمویی که برای ناهار دعوتشون بود... بنده ی خدا حسابی افتاده بود توی زحمت... طرفای چهارو نیم بود که دیگه برگشتیم...هرچی اصرار کرد که بمونیم برای شام قبول نکردیم... کلی هم غذا برای شام درست کرده بود... اما ما دیگه خسته بودیم و برگشتیم...
بابا و رضا هم رفتن کانال... یه کانال آبی هست که میرن شنا... یه استخر مانند هم کنارش درست کردن...