اتفاقاتی که توی این دو هفته ی آخر سال اتفاق افتاد:

اول اینکه هرچی نشستم و فکر کردیم دیدم اصلا به صلاحمون نیست که عید بریم مناطق جنگی... به خاطر حامد... چون اونجا همش خاکه و بیابون... حامد نیاز به شستن داره و این اونجا خیلی سخته... احتمال گرمازدگی و مریضی هم زیاده... هم اینکه من سختمه ...

دوم اینکه دلم میخواست موهام رو بلوند کنم که کردم... بماند که چه زجری کشیدم که اگه می دونستم اینقدر درد داره بی خیالش می شدم... یه روز صبح رفتم آرایشگاه بغل خونه مون... موهام رو دکلره زد... برای ظهر برگشتم خونه و چون رنگ موهام زرد بود و وحشتناک به ناچار یه روسری سرم کردم تا رضا موهام رو نبینه... بهش توضیح دادم... عصری دوباره رفتم و موهام رو دکلره زد اما اینقدر پوست سرم سوخت که اشکم درد اومد و گوله گوله اشک میریختم...  ازش خواستم که موهام رو بشوره... آرایشگره هرچی اصرار کرد که یه ده دقیقه صبر کنم اما نتونستم... بس که گریه کردم چشام کاسه ی خون شده بود... یه چیزه جالب... وقتی عصری رفتم آرایشگاه که برای بار دوم به سرم مواد بذاره آرایشگره از تعجب داشت شاخ در میوورد... به شاگردش گفت بیا نگاه کن... از صبح که مواد زدم موهاش در اومده!!! ریشه ی همه ی موهام مشکی شده بود! ماشالا هزار ماشالا رشد موهام عالیه... خلاصه بعدش که شست سرم رو برام رنگ ساژ گذاشت... رضا که اصلا از موهام خوشش نیومد...میگه پیرزن شدی! دوستم که دید خیلی خوشش اومد... میگفت شبیه این خارجی ها شدی...

سوم اینکه با "مامان ریحانه"  که یکی از دوستای خوب وبلاگیمه تماس تلفنی داشتم... امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم...

چهارم اینکه با یکی از خواننده های خاموش وبلاگم (بهاره) آشنا شدم و تلفنی کلی با هم گپ زدیم...