ششمین مسافرت حامد خان...
۱۳/ اسفند/ ۸۸ (پنجشنبه)
دیشب راهی اصفهان شدیم... از طرف سرکار بابا قرار بود بریم یه اردوی یه روزه... صبح بعد از صبحونه رفتیم سمت اردوگاه... هم صبحونه شون عالی بود هم ناهار... ولی بعد از ناهار دیگه بلند شدیم و راهی دهاقان شدیم... مراسم چهلم یکی از فامیلای دور بود و از طرفی چون خیلی از فامیلا برای یه عروسی رفته بودن تهران بابا خیلی دوست داشت که لااقل توی این مراسم ختم شرکت کنه...
شب من و آبجی رفتیم بیرون... واسه خودمون کلی گشتیم... کلی خیابون گردی کردیم... حسابی خوش گذروندیم...
رضا با بابا در مورد مسافرت عید صحبت کرد... رضا خیلی دوست داره که امسال عید رو بریم سمت مناطق جنگی... بابا هم قبول کرد...
۱۴/ اسفند/ ۸۸ (جمعه)
قرار بود دیشب برگردیم قم... اما چون رضا جون خسته بود کنسل شد... صبح دیر بلند شد... صبح بابا زحمت شیر حلیم رو کشید... تا راه بیفتیم ساعت نه شد...
وقتی رسیدیم قم سر راه رفتیم محل کار مادرشوهرم... کلی ذوق کرد... خیلی خیلی خوشحال شد... حسابی ذوقید... مخصوصا وقتی که با حامد حرف می زد و حامد هم براش میخندید...