۲۱/ بهمن/ ۸۸ (چهارشنبه) اولین مسافرت مادر و پسری...

قرار بود که من پنج شنبه برم اصفهان... با حامد... رضا چون کار داره نمیاد... امروز سر ناهار گفتم آبجی تماس گرفته بود گفت کاشکی میشد امروز میومدی... رضا گفت باشه... بسی تعجب نمودم... گفتم شوخی می کنی!!! گفت نه... چه فرقی می کنه امروز عصری بری یا فردا؟ عصری که میخوام برم مغازه آماده شو تا ببرمت و سوار اتوبوستون کنم... عصری با هم رفتیم... اما جاده اینقدر شلوغ بود... اتوبوس ها هم همگی پر!!! فقط یه ماشین شخصی بود که میرفت اصفهان... مسافر نداشت... اما بعد از چنددقیق دیدم که مسافر داره...رضا راضی شد که با ماشین سواری برم... صد کیلومتری مونده بود به اصفهان که به بابا زنگ زدم... وقتی مطمئن شدم که کسی پیشش نیست بهش گفتم که تو راهم و دارم میام... اما به مامان و آبجی نگه تا ذوق زده شون کنم... ترمینال که پیاده شدم بابا هم همون موقع رسید... حامد هم تمام طول مسیر رو توی بغلم خوابیده بود... مامان و آبجی کلی ذوق کردن...

شب به کمک مامان حامد رو بردیم حموم... از حموم که اومد سریع خوابش برد...

۲۲ / بهمن/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز عصری خونه ی یکی از فامیل ها که همسایه ی دیوار به دیوار خونه ی مامان ایناست روضه بود... ما هم رفتیم... چون روز آخر روضه شون بود سفره هم داشتن... آش...خیلی ها بدون اجازه ی صاحبخونه کاسه کاسه و قابلمه به دست آش بردن!!!

شب هم زندایی مامان با دخترش اومدن... بعد از اینکه رفتن آماده شدیم تا بریم عیادت یکی از فامیلا... عمل کرده بود... رفتیم اونجا... یه خورده که گذشت همون زندایی مامان با دختراش اومدن اونجا... جالب بود... دخترش یه پسر داره که از حامد من یه روز بزرگتره!!!

۲۳ /بهمن/ ۸۸ (جمعه)

امروز صبح بابا رفت شیرحلیم خرید... اتفاقا وقتی بابا رفته بود که شیرحلیم بخره رضا اسمس داد که جات خالی... نماز صبح رفته بودم جمکران... الان هم اومدم حلیمی...  بهش گفتم زیاد ناراحت نباش... ما هم حلیم داریم ...

بعد از صبحونه رفتیم دهاقان... دهاقان یکی از شهرای اصفهانه... یه سری از فامیلامون اونجان... برای ناهار خونه ی دخترخاله ی مامان بودیم... نوه اش از حامد شش ماهی بزرگتره... به حامد حسودی میکرد ... مامانش تعجب کرده بود... میگفت که پسرش خیلی از دیدن بقیه ی بچه ها ذوق می کنه... نمی دونم چرا امروز اینطوری شده و حسودی می کنه... تاحالا اینجوری نشده بود...

عصری هم رفتیم خونه ی یکی دیگه از فامیلا که روضه هم داشتند... بعد از روضه هم رفتیم خونه ی دایی بابا... شب هم برگشتیم اصفهان...

۲۴/ بهمن/ ۸۸ (شنبه)

از صبح خونه بودیم... شب که شد حسابی حوصله مون سر رفت... با آبجی رفتیم بیرون... اول فقط قصد داشتیم تا سر خیابون پیاده روی کنیم وبرگردیم... اما یهو هوس کردم که برم میدون امام... راهی میدون امام شدیم... شلوغ بود... اکثرا هم مسافر بودیم... باز یهو گشنه ام شد و تصمیم گرفتم آبجی رو به شام دعوت کنیم... تعریف غذاهای هتل ستاره که نزدیک میدون امامه رو شنیده بودم... رفتیم اونجا... سفره خونه ی سنتی اش... وسطای شام دیدم دلم نمیاد که ...! زنگ زدم به مامان و گفتم شام نخورن... برای اونا هم غذا گرفتیم و رفتیم خونه...

مامان هیچی نخورد... گفت حالم بده... چشم و سرم درد می کنه... بعد هم در عرض ده دقیقه سه مرتبه حالت تهوع بهش دست داد... حسابی ترسیدیم... بابا بردش دکتر... دکتر فقط دو تا آمپول بهش داده بود با قرص استامینیفون!!! مامان بنده ی خدا از دکتر که اومد بیهوش افتاد و خوابید... نصف شب بود که بیدار شدم دیدم مامان هم بیداره... دیدم حالش خیلی بهتر شده اما یه خورده ضعف داره... غذاش رو براش اووردم....

۲۵/ بهمن/ ۸۸ (یک شنبه)

صبح با آبجی رفتیم بیرون... یه مانتو خریدم... خیلی شیک و قشنگ...

دلم برای آقاجون تنگ شده بود... با آبجی رفتیم درخونه شون اما قسمت نبود که ببینمش...

قرار بود رضا امشب بیاد اصفهان... اما کاراش زیاد بود و دیر راه افتاد... صبح ساعت ۴ بود که رسید اصفهان...

۲۶ / بهمن/ ۸۸ (دوشنبه) راهی مشهد می شویم...

صبح من و رضا و آبجی رفتیم بیرون... دلم برای سی و سه پل تنگ شده بود...

بعد از ناهار هم راهی قم شدیم... عصری که رسیدیم حامد تا شب اذیت کرد... البته حق هم داشت... یهو دورش خالی شد... همش دوست داره که باهاش حرف بزنم...

امروز برای اولین بار یه بازی جدید باهم کردیم... پشت سیستم بودم... حامد هم روی پام بود... پستونک به دهان... یهو گفت : اِ ... من هم گفتم اِ... این کار سه چهار دفعه پشت سر هم تکرار شد و بعدش حامد یهو زد زیر خنده... خوشش اومده بود... چند دقیقه ای اینجوری با هم بازی کردیم....

شب رضا که اومد پیشنهاد داد که حامد رو ببریم حموم تا راحت بخوابه و بذاره ما هم ساک های مسافرتمون رو ببندیم... حموم بردیمش اما از خواب خبری نبود... چراغ ها رو خاموش کردم... یه پارچه ی سیاه انداختم روی صورتش تا نتونه جایی رو ببینه... گذاشتمش روی پام و تکونش دادم... دست هاش رو هم گرفتم و براش لالایی خوندم... معمولا اینجوری می خوابونمش... اما امروز که جشماش رو هم بستم خیلی زودتر خوابید...

من و رضا برنامه مون اینه که لااقل سالی یک بار به پابوس آقا امام رضا بریم... این سه ساله هم آقا مرتب ما رو طلبیده... هر سال هم با قطار رفتیم... امسال هم تصمیم گرفتیم که بریم... تصمیم داشتیم که یه کوپه بگیریم که راحت باشیم اما چون دیر اقدام به خرید بلیط کردیم نشد و به ناچار فقط تونستیم دو تا بلیط بگیریم... بگذریم...

خلاصه که ایشالا فردا قبل از ظهر راهی مشهد میشیم... این پنجمین مسافرت حامد و اولین مسافرت زیارتی حامده...

به یاد همه تون خواهم بود...