۱۸/ آذر/ ۸۸ (چهارشنبه) یه شب قشنگ...

امروز بعد از ظهر در خواب ناز بودیم که زنگ خونه رو زدن... همگی مون از خواب پریدیم... دوستم بود با مامانش... گفته بود معلوم نیست بیان و اگه اومدنی شدن با اسمس بهم خبر بده که یادش رفته بود خبر بده... طرفای ساعت هفت هم زندایی رضا به همراه مادرشون تشریف اووردن...

  شب من و آبجی خیلی حوصله مون سر رفته بود... ساعت از یازده و نیم شب گذشته بود... آماده شدیم... رفتیم کافی شاپ... من و آبجی و رضا... شب قشنگی شد...

۱۹/ آذر/ ۸۸ (پنج شنبه) رانندگی بعد از مدت ها...

امروز صبح مامان و آبجی رفتن بیرون... یه سری خرید داشتن... رضا از مامان خواسته که دیگه غذا درست نکنه... از من خواسته که غذا درست کردن با خودم باشه... میگه دلم برای دست پختت تنگ شده... منم قبول کردم... بلکه باری هم از رو دوش مامانم برداشته باشم... بنده ی خدا هم کارای خونه رو انجام میده هم مثل پروانه دور حامدمیچرخه و تر و خشکش می کنه... کتلت برنج درست کردم... بماند که رضا دو تا کتلت بیشتر نخورد و اصلا نیومد سر سفره و گفت سیرم!!! اگه مامانم نبود یه دعوای حسابی باهاش میکردم...

عصری مادر رضا زنگ زد و گفت داره میاد خونمون... با دو تا از برادرشوهرام اومدن... یه ساعتی نشستن و رفتن... حامد هم همش خواب بود... دو ساعت بعد بود که زنگ زدن گفتن اومدیم سیرابی بخوریم... سبا اگه میل داره براش بگیریم بیاریم... گفتم باشه... حامد بیدار بود... سریع خودشون رو رسوندن... ایندفعه پدرشوهرم هم بود... نشستند... ده دقیقه سرپا حامد رو دیدن و رفتن... بعد هم دو تا از دوستامون اومدن ... یکی شون از همسایه های مامان اینا بودن... اون یکی هم از دوستای رضا... (از برزخ عزیزهم تشکر مینمایم که افتخار دادن و تشریف اووردن خونه مون... بسی شاد و خرسند گشتیم...) رضا میخواست دوستش و خانواده اش رو برسونه خونه شون... من و آبجی هم سریع لباس پوشیدیم و همراهشون رفتیم...دوست رضا برای دخترش از این بسته های شانسی سک سک خرید... یه بسته هم برای گل پسر من خرید... داشتیم بر میگشتیم خونه که حرف رانندگی شد... آبجی گفت دلش برای دست فرمونم تنگ شده... خودم هم خیلی دلم میخواست بشینم پشت فرمون... رضا زد کنار... خیلی فاز داد...  رانندگی یکی از کارهاییه که آرومم می کنه... تخلیه ی روحی روانی میشم...

۲۰/ آذر/ ۸۸ (جمعه) ولیمه ی شازده پسر...

امروز صبح خیلی خوابم میومد... حامد دیشب تا ساعت دو بیدار بود و بازیش میومد... پیش خودم خوابونده بودمش... به سختی دست از خواب کشیدم... طرفای یازده بود که مهمونام رسیدن... آقاجون و مامان جون... دایی کوچیکه و خانومش و بچه هاش... همگی با یه ماشین اومده بودن... از کل فامیلام فقط همین ها اومدن!!! قرار بود خاله هم بیاد اما نتونسته بود مرخصی بگیره از طرفی شوهرش هم رفته بود مسافرت... دایی بزرگه هم دیروز زنگ زد و معذرت خواهی کرد و گفت دختراش آزمون دارن و ایشالا در آینده ای نه چندان دور بهم سر خواهند زد...از عموها و عمه هام هیشکی نیومده بودن... با اینکه یکی دو سالی هست رابطه نداریم باهاشون اما بابا و مامان ازم خواستن که دعوتشون کنم... منم بر حسب وظیفه دعوتشون کردم که بعد ها جای گله و شکایت باقی نذاشته باشم ...

به مهمونا گفته بودیم که ساعت دوازده رستوران باشن... تا خودمون آماده بشیم و راه بیفتیم دوازده و نیم شد... وقتی رسیدیم رستوران یکی از دوستای مشترک من و آبجی و دو تا از دوستامون منتظرمون بودن... دوستم با مادرش هم همون لحظه که رسیدم دم در رستوران بودن... بعد هم کم کم بقیه ی دوستا و فامیلا اومدن... بعد از ناهار هرچی به مامان جون اینا و دایی اصرار کردیم که بیان خونمون و یه استراحتی کنن قبول نکردن... با اینکه تا تهران حداکثر دو ساعت بیشتر فاصله نیست... پسرداییم اشکش در اومد ولی دایی قبول نکرد... توی رستوران حامد همش خواب بود... آخه تازه شیرش داده بودم... ولی وقتی اومدیم خونه بیدار شد و تا یه ساعتی بیدار بود و دلبری می کرد... بعد هم اینقدر خسته بودم که میخواستم بخوابم... حامد رو هم بغل کردم و خوابیدم... خیلی خیلـــــــــــــی چسبید بهم... بعد هم با هم بیدار شدیم...

عصری خیلی حوصله مون سر رفته بود... رضا که همش پای کامپیوتره و فیلم می بینه... مامان هم میگفت حال بیرون رفتن ندارم... من و آبجی ماشین رو برداشتیم و رفتیم خیابون گردی... یه لباس هم برای حامد خریدم... دنبال لباس مشکی بودم برای محرم و صفرش... مشکی نداشت ولی سرمه ای تیره خریدم...