صبح رضا من و آبجی رو رسوند مطب دکترم... رفتم بخیه هام رو کشیدم... همش استرس داشتم... میترسیدم از دردش... اما همه بهم میگفتن که درد نداره ولی باورم نمیشد... خلاصه فهمیدم که خیلی هم درد نداشت...

عصری هم مامان و رضا رفتن جمکران...دختر خاله ی رضا زنگ زد که میخواد بیاد دیدنم... مجبور شدم که خودم پوشکش رو عوض کنم و لباس مهمونیش رو تنش کنم...البته با کمک آبجی... اینقدر خوشش میاد از آب... وقتی آدم میشورتش ساکت ساکت میشه...

امروز زنگ زدم به فامیلا... دعوتشون کردم برای ولیمه ی شازده پسرم... جمعه ناهار...

وای خدا... چه حس قشنگیه مادر شدن...اصلا قابل توصیف شدن نیست... ادا و اطواراش خیلی قشنگه... یه لبخندش تمام غم و غصه هام رو از یادم می بره... بوی بدنش خیلی خاصه...یه بوی پاکی میده...