12/ آذر/ 88 (پنج شنبه) حامد خان 4 روزه شدند...
سلـــــــــــــــــــــام...
نی نی گولو بالاخره اومد... بالاخره انتظار تموم شد... بالاخره...!!!
خیلی دوست دارم بیام و خاطرات زایمانم رو و همچنین این چند روز رو بنویسم... اما پسر گلم وقتی برام نمیذاره... خودم هم هنوز رو به راه نشدم... ولی حتما به زودی زود این کار رو خواهم کرد... چون می خوام همه چیز یادم بمونه ...
الحمد الله حامد پسر آرومیه... اصلا گریه نمی کنه... بی قراری نمی کنه... در کل پسر خوبیه... هرکسی که اونو دیده گفته که به خودم رفته... گرچه تا چند ماه دیگه هی تغییر قیافه خواهد داد... هرچقدر هم که شبیه من باشه باز به نظر خودم اون چونه ی نازش به باباش رفته... همیشه دلم میخواست که چونه اش به باباش بره... آخه خوشگله...
آهان... این رو هم بگم که حامد خان ۳۳۳۰ گرم وزن و ۵۱ سانت قد داشتند...
از وقتی اومدم خونه تمام سعی ام اینه که بیشتر از روز قبل راه برم تا بخیه هام زودتر خوب بشن و از طرفی کمر دردم که ناشی از بی حسی از کمر بوده رفع بشه...
دیگه نمی دونم چی بگم... فقط از دوستایی که کامنت گذاشتن خیلی خیلی تشکر می کنم... و شرمنده که شاید به زودی های زود نتونم بیام بلاگتون... یه دنیا ممنون...