۳۰/ آبان/ ۸۸ (شنبه)

امروز بعد از ناهار رضا پیشنهاد داد که بریم بیرون... بعد از ناهار اول رفتیم یه آپارتمانی که رضا آدرسش رو گرفته بود تا ببینیم رو پیدا کنیم که پیدا نکردیم... بعد رفتیم تعمیرگاه ماشین که بسته بود... بعد هم شرکت دوست رضا چون باهاش قرار داشت... یه یه ساعتی هم اونجا بودیم... بنده هم مشغول دیدن آگهی ها و نیازمندی ها جهت پیدا کردن خونه ای مناسب... رضا میخواست بره مغازه ... من هم زنگ زدم به یکی از دوستام که گفت بیرونم و آدرس هم داد و منم خودم رو رسوندم بهش... البته دو تا از دوستای دیگه اش هم باهاش بودن... رفته بودن برای خرید... بعد از خرید هم رفتم خونه شون... شب هم رفتم مغازه ی رضا و با هم برگشتیم خونه...دیدم دست رضا یه ماهیه!!! گفتم جریان چیه؟ گفت برای نماز مغرب رفته بودم مسجد... وقتی داشتم برمیگشتم مغازه دیدم وسط خیابون یه پلاستیکه پر از آبه... دقت که کردم دیدم یه ماهی هم افتاده... برش داشتم دیدم هنوز جون داره... سریع برگشتم مسجد و یه پلاستیک هم برداشتم و پر از آبش کردم و ماهی رو انداختم توش... ماهیه اینقده خوشگله...

۲۹/ آبان/ ۸۸ (جمعه)

رضا از دیشب بهم قول داده بود که امروز صبح منو ببره حلیمی... اما از اونجایی که تا طرفای نماز صبح پای سیستم بود و میدونستم که صبح چون روز تعطیله میخوابه به ذوق و شوق حلیم خودم مرتب از خواب پا میشدم و ساعت رو نگاه میکردم... خلاصه از خواب ناز بیدارش کردم و راهی حلیمی شدیم... بعد از صبحونه هم خودش پیشنهاد داد که بریم همایش...  دکتر شاهین فرهنگ توی شهر ما سخنرانی داره... ۵ تا جمعه ی متوالی که از جمعه ی قبل اولین جلسه اش بود... خلاصه با همسری راهی شدیم... ماشالا چه جمعیتی اومده بودن... سالن که پر شد هیــــــچ... تازه رفتن روی سن هم نشستن... اما بیشتر از یه ساعت دووم نیووردم... آخه این نی نی کلی در شکم بنده قر دادن و اجازه صادر نکردن که بنده بیشتر بشینم... خلاصه راهی خونه شدیم... بنده هم چون برخلاف روزهای قبل خیلی زود از خواب بیدار شده بودم داشتم میمردم از بیخوابی... خوابیدم... رضا هم رفت جمکران...

مادرشوهر عزیز هم تماس گرفتن و گفتن که رفتن بوستانی که خارج از شهره... دعوت کرد که بریم... البته یه سری وسایل هم یادشون رفته بود با خودشون ببرن که سفارش کردن براشون ببریم...

عصری هم با یکی از دخترخاله های رضا(دختر خاله وسطی) قرار داشتم تا بریم پیاده روی... مسیر بازار رو انتخاب کردیم چون می خواست خرید کنه... بعدشم اینقده هوا سرد بود که رفتیم به کافی شاپی که نزدیک مغازه ی رضاست... بعد هم رفتیم پیش رضا و سوئیچ ماشین رو ازش گرفتیم و راهی خونه ی خاله ی رضا شدیم... یکی دو ساعتی اونجا بودم و از اونجایی که آقایون و پسرهای فامیل رفته بودن سالن فوتبال و مادرشوهر گرام هم تنها بود راهی منزلشون شدم... ساعت هنوز دوازده نشده بود که آقایون تشریف اووردن و من و رضا هم راهی خونه شدیم...

۲۸/ آبان/ ۸۸ (پنج شنبه)

امروز عصری دختر خاله ی رضا زنگ زد و گفت که امروز مشکلی ندارم که باهات بیام پیاده روی اما هوا بسی ناجوانمردانه سرد است و به خاطر خودت میگم که امروز رو کنسل کنیم... منم قبول کردم... اما شب که شد حوصله ام سر رفت... تصمیم گرفتم که خودم به تنهایی برم... خلاصه از خونه ی خودمون تا سرکوچه ی خونه ی مادرشوهر پیاده روی کردم... دقیقا یک ساعت شد... بماند که مثلا یه قسمت از مسیر رو میخواستم میانبر بزنم اما راهم طولانی تر شد!!! خلاصه دیگه سوار اتوبوس شدم و رفتم سمت مغازه ی رضا... با رضا تماس گرفتم که گفت سرش خیلی شلوغه... بنده هم مجله ی روزهای زندگی رو طبق روال عادت خریدم و راهی پارکی که نزدیک مغازه ی رضاست شدم... چایی توی اون هوای سرد خیلی می چسبید...

۲۷/ آبان/ ۸۸ (چهارشنبه)

امروز قرار شد که بعد از نماز مغرب و عشا برم دنبال دختر خاله ی رضا (دختر خاله بزرگه)... خونه شون نزدیک خونه مونه... تو راه هم مغازه های پالتو فروشی وایمیستادیم و پالتو ها رو نگاه می کرد... بین راه هم نسکافه خوردیم و ذرت مکزیکی...  یه تیکه از مسیر رو که سوار اتوبوس شده بودیم یکی از دوستان قدیمم رو دیدم... البته من که اول اصلا نشناختمش... خودش پا جلو گذاشت... اینقدر تیپش عوض شده بود که نگو...

۲۶/ آبان/ ۸۸ (سه شنبه)

عصری با دخترخاله رضا(دختر خاله وسطی) رفتم پیاده روی... توی راه هم بستنی میوه ای و بعد هم شیر قهوه خوردیم ... بماند که شیر قهوه اش دقیقا مزه ی کافی میکس میداد!!!

رضا هم اینقده امروز کار داشت و سرش شلوغ بود که اصلا یادش رفته بود امروز سه شنبه است و باید میرفته جمکران!!!

۲۵/ آبان/ ۸۸ (دوشنبه)

رضا امروز ماشین رو نبرد تا من عصری برم دکتر... نوبت نگرفته بودم ... وقتی رسیدم مطب دیدم همه رفتن... فقط منشی و دکتر... خلاصه منشی رو راضی کردم که بذاره برم پیش دکتر... امروز ۳۷ هفته کامل شد... معاینه ام کرد... گفت شکمت خیلی بالاست... نی نی هنوز نیومده پایین و اگه وضع اینجوری پیش بره به احتمال ۹۰٪ سزارین میشی... هفته ی دیگه نمی خواد بیای... دو هفته بهت وقت میدم که بری پیاده روی... روزی یک ساعت حداقل... روزی نیم ساعت هم حتما برو توی وان آب گرم...بعد از دو هفته اگه نی نی اومده بود پایین و همه شرایط مناسب بود طبیعی زایمان می کنی... وگرنه برات وقت تعین می کنم و باید بری بستری بشی برای سزارین... من که خیلی میترسم از سزارین...

از در مطب که پام رو گذاشتم بیرون یه ساعت رفتم پیاده روی... هوا خیلی سوز داشت... وقتی داشتم برمیگشتم سمت مغازه ی رضا رفتم کافی شاپ بلکه با یه قهوه یه ذره گرم بشم... همه دوست دختر دوست پسرها با هم اومده بودن...خلاصه مادر و نی نی گولو با هم خلوت کردیم!!!

امشب شام خونه ی مامان رضا بودیم... به رضا سفارش کردم که حرفای دکتر رو به کسی نگه... فقط بگیم دکتر گفته که باید پیاده روی کنی... همین...مامانش میگفت من که از وقتی رفتی توی نه ماه بهت گفتم برو پیاده روی... اما خودت تنبلی کردی... منم گفتم مگه یه آدم تنهایی چقدر می تونه خیابونارو گز کنه؟؟ دیگه همه ی مغازه دارای خیابونی که رضا توش مغازه داره من رو میشناسن بس که اونجا راه رفتم... آدم که تنهایی حال نداره پیاده راه بره... همون موقع یکی از دخترخاله های رضا زنگ زد... مامان رضا هم ازشون خواست هرزمانی که وقت دارن لطف کنن و با من بیان پیاده روی... (تازه بهشون گفتم که همراه با پذیراییه بلکه تشویق بشن و باهام بیان پیاده روی!!!)