چقدر زود گذشت... سی و شش هفته به سرعت برق و باد گذشت و الان در حال سپری کردن هفته ی سی و هفتم هستم... الان که به چند ماه پیش فکر می کنم خنده ام میگیره... سه چهار ماه اول بارداری... خیلی سخت بهم گذشت... مخصوصا که تنهایی رو هم باید تحمل می کردم... اینقدر سخت بود که بعضی مواقع اشکم در میومد و از خدا گله میکردم که آخه مگه من چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که این بلا به سرم اومد!!!! رضا هم دعوام میکرد و به جای کفر گفتن باید خدا رو شکر کنی... اما الان... با اینکه این بلا هنوز کامل نازل نشده مثل پروانه دورش میگردم و قربون صدقه اش میرم!!! با همه ی سختی هایی که پشت سر گذاشتم باز وقتی خودم رو با بقیه مقایسه می کنم می فهمم که خدا خیلی خیلی هوام رو داشته و مراقبم بوده... ای خــــــدا... دمت گرم!!!

همیشه لحظه های آخر انتظار سخت تر از لحظه های دیگه میگذره... لحظه های کشنده... هر ثانیه اش مثل قرن ها میگذره به آدم... ولی باز من شانس اووردم که این یکی دو هفته سرم حسابی گرمه... از یه طرف مرتب تلفن جواب میدم و مشتری میبرم برای خونه ی بابا... از طرف دیگه هم هر وقت یه فرصت کوچولو پیدا میکنیم با رضا میریم املاکی برای پیدا کردن خونه ی مناسب جهت خریدن... خلاصه حسابی سرم گرمه... وگرنه تا حالا دیونه شده بودم از انتظار...

دیشب مامان اینا از اصفهان اومدن... بابا ماموریت خورده بهش برای تهران... پنج شنبه و جمعه... بابا و داداش دیشب راهی تهران شدن... اما مامان و آبجی موندن... البته رفتن خونه ی خودشون تا اونجا رو مرتب کنن و وسایلی که هنوز مونده رو بسته بندی کنن... بابا یه خرگوش خوشگل برای نینی خریده .... برای روی تختش... دیشب رفتم خونه ی مامان اینا... یکی دو ساعتی اونجا بودم... بعد هم رفتم مغازه ی رضا و با هم اومدیم خونه ی خودمون... به مامان هم گفتم که ناهار امروز با من... فکر هیچی نباشه... فقط خونه رو مرتب کنه و وسایل رو بسته بندی کنه... برای ناهار هم شوید باقالی پلو با مرغ درست کردم....