اول از همه میخوام ازتون گله و شکایت کنم... خیلی وقته آپ نکردم ولی شما یه کامنت نذاشتید جویای حال من بشید... شاید این همه مدت خبری از من نبوده به خاطر این بوده که بالاخره انتظار به سرانجام رسیده باشه و نی نی گولو به دنیا اومده باشه!!!! ای بیمعرفت ها... ولی نه... خوشحال نشید... خبری نبوده... نی نی گولو هنوز سرجاشه...

از اونجایی که میگن تا وقتی صاحبخونه ی خوب داشته باشی خونه دار نمیشی ما هم این سه سالی که توی این خونه نشستیم اصلا به فکر خرید خونه نبودیم... اما این یکی دو ماهه که دختر صاحبخونه نامزد کرده حدس زدم که امسال آخرین سالی باشه که ما مهمونشونیم و از سال دیگه باید به فکر خونه ی دیگه ای باشیم... به همسری هم گفتم... همسری هم با صاحبخونه صحبت کرده بود و مطمئن شدیم که حدسم درسته... بالاخره طرف یه جایی رو می خواد که جهیزه ی دخترش رو که خرد خرد میخره توش بذاره یا نه؟؟!!

خلاصه... همسری جون هم به فکر گرفتن وام و خرید خونه افتادن... الان هم که قیمت های خونه پایینه و برای ماهایی که تو فکر خونه دار شدن هستیم بهترین موقعیته... این هفته همش به املاکی های مختلف سر زدیم و خونه دیدیم... امروز هم یه خونه دیدیم که خیلی به دلمون چسبیده... با این حال خدا کنه که هرچی خیره همون بشه...

از طرف دیگه هم خودم یه پا املاکی شدم!!! آخه بابا خونه ای رو که قم داره سپرده بود به دو سه تا از املاکی های محله تا مستاجر براش پیدا بشه... اما همه شون بی بخــــــار... در نتیجه خودم دست به کار شدم... یه آگهی دادم به روزنامه... و سیل تلفن ها ... چهارشنبه بود که آگهی چاپ شد... ساعت هنوز نه نشده بود که تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردن... تا شب حدود ۴۰ نفر تماس گرفتن... از اونجایی که خونه ی بابا اینا با خونه ی ما کلی فاصله داره به هرکدوم از مشتری ها که میخواستن خونه رو ببینن گفتم که می تونن جمعه بین ساعت ده تا دوازده صبح تشریف بیارن... آخه همسری که خودش درگیر کارای خودشه بنده ی خدا... من هم که با این وضعم نمی تونم هر روز پاشم برم خونه ی بابا... خلاصه... امروز چند نفری اومدن برای دیدن از خونه... تا ببینیم خدا چی میخواد و چی میشه... البته تا انتهای هفته ی آینده هم آگهی سه بار دیگه چاپ خواهد شد... ایشالا که یه مشتری خوب پیدا بشه برای خونه شون... این کمترین کاریه که برای تشکر از بابا می تونم انجام بدم...

دو سه روزی هست که افتادم به کار... مثلا همون چهارشنبه که کلی تلفن مجبور بودم  جواب بدم از ساعت ۷ صبح بیدار شدم و تا شب هم مشغول کار بودم... حتی بعدازظهر هم نخوابیدم... اگه تا یه هفته ی دیگه اینجوری کار کنم فکر کنم دیگه نی نی گولو به دنیا بیاد....

همه میگن توی ماه آخر بارداری نی نی تکون هاش کمتر میشه... اما این نی نی گولوی من که برعکسه... تکون هاش بیشتر هم شده!!! ماشالـــــــــا... ورجه وورجه می کنه حسابــــــــی... شبا با بدبختی میخوابم... ایشالا با به دنیا اومدنش و یه خنده اش همه ی این سختی ها یادم میره...

همسری جون... بابت این همه زحمتی که برای من و زندگی مون میکشی ازت متشکرم... قربـــــــونت...